دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

فرياد عشق

گاهي که يادت مي‌رود کجا بزرگ شدي، يادت مي‌رود پس ذهنت بي آن‌که خود بخواهي مردي و پايمردي به نهان کردن احساس است، به لاپوشاني اشک و در دل گفتن دوستت دارم. به زير لب مزمزه کردن و زمزمه کردن است، عشق را در اين گهگه است که فرياد زدن مي‌خواهي.

و بر کوس رسوائي‌ات مي‌کوبي انگار که گناهي کبيره را پرده بر ميداري و تن نياکان را روي ويبره مي‌گذاري.

بانگ تو گاهي تکرار هزار حرف نگفته‌ است که در جانت بارها و بارها فريادش کرده‌اي، بي‌صدا، و يا به آرامي نجوايش کرده‌اي در خفا و در خلوتت.

و تو در اوج سنت شکني، در فرار از چهار سوي شاکله‌اي که ناخود‌اگاه بخشي از شخصيت تو شده يا بخشي از باور نه چندان زيبايت که احساس را در دل نگاه دار و…،

وتو آنگاه و فقط آن‌گاه که خواستي اين باور را با خود به چالش کشي، گفتيش، اما نجوا گونه و تنها با او. بي هيچ چشمي و گوشي که ببينيد يا بشنود.

احساست را در اين اوج سنت شکني شخصيتي تنها برايش زمزمه کردي در آن هنگام که مخاطب و ناظر، همه او بود.

سرمست بودي از اين همه سنت شکني، چرا که سنت جنوبيت، همه شعار، يا نه، عمل «به چشم خوار و به دل عزيز» بود و تو -گيرم که لحظه‌اي- پشت پا زديش و نجواگونه برايش زمزمه کردي.

دلت سنت شکني‌ مي‌خواهد، بسيار بيش از اين‌ها… دلت مي‌خواهد مرد جنوبي چهره و دلش دو تا نباشد…

دلت فرياد مي‌خواهد، نه نجوا. دلت خارج از تمامي قالب‌هاي پوسيده و بازدارنده، فرياد زدن مي‌خواهد. دلت عشق را، فرياد مي‌خواهد.

دلت مي‌خواهد آرش بودي –کماندارش- و از بلنداي بلندترين کوه اين سرزمين همه جانت را نه در تيري، که در فريادي مي‌نهادي که بانگ عشق مي رساند.

بگذار عشقم را فرياد سر دهم. گور پدر همه شاکله‌ها و قالب‌ها…

Advertisements

6 دیدگاه»

  امیر wrote @

سر بده رفیق…. سر بده که اگر سر ندهی به بیراهه رفته ای!

  آرتمیس wrote @

فریاد و فریاد…جوری که تن همه بلرزه…مرد جنوبی ای که من دیدم عشقش از چشماش پیدا بود، من عکس خندان عشقش رو تو چشماش دیدم…باور کن، راست میگم…

  سولماز wrote @

……………………………………………..

  حبيبي wrote @

آرش بودن خيلي هم لطفي نداره من که خسته شدم بيشتر دلم مي خواست سانازي مهنازي گلنازي چيزي باشم

  احسان wrote @

اولین باری که آرش رو دیدم و شناختم، همان موقع بود که داشت «داد» می زد. اگه اشتباه نکنم، یه جای بلند ایستاده بود و داد می زد.
فکر می کنم رئیس دانشگاه و معاونانش هم روبروش نشسته بودند و آرش همیجور «داد» می زد.
به نظرم اون «داد» ها خیلی تاثیر گذار بود.

  باران wrote @

خيلي زشت بود عكس نداشتيت


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: