دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ اوت, 2008

فرياد عشق

گاهي که يادت مي‌رود کجا بزرگ شدي، يادت مي‌رود پس ذهنت بي آن‌که خود بخواهي مردي و پايمردي به نهان کردن احساس است، به لاپوشاني اشک و در دل گفتن دوستت دارم. به زير لب مزمزه کردن و زمزمه کردن است، عشق را در اين گهگه است که فرياد زدن مي‌خواهي.

و بر کوس رسوائي‌ات مي‌کوبي انگار که گناهي کبيره را پرده بر ميداري و تن نياکان را روي ويبره مي‌گذاري.

بانگ تو گاهي تکرار هزار حرف نگفته‌ است که در جانت بارها و بارها فريادش کرده‌اي، بي‌صدا، و يا به آرامي نجوايش کرده‌اي در خفا و در خلوتت.

و تو در اوج سنت شکني، در فرار از چهار سوي شاکله‌اي که ناخود‌اگاه بخشي از شخصيت تو شده يا بخشي از باور نه چندان زيبايت که احساس را در دل نگاه دار و…،

وتو آنگاه و فقط آن‌گاه که خواستي اين باور را با خود به چالش کشي، گفتيش، اما نجوا گونه و تنها با او. بي هيچ چشمي و گوشي که ببينيد يا بشنود.

احساست را در اين اوج سنت شکني شخصيتي تنها برايش زمزمه کردي در آن هنگام که مخاطب و ناظر، همه او بود.

سرمست بودي از اين همه سنت شکني، چرا که سنت جنوبيت، همه شعار، يا نه، عمل «به چشم خوار و به دل عزيز» بود و تو -گيرم که لحظه‌اي- پشت پا زديش و نجواگونه برايش زمزمه کردي.

دلت سنت شکني‌ مي‌خواهد، بسيار بيش از اين‌ها… دلت مي‌خواهد مرد جنوبي چهره و دلش دو تا نباشد…

دلت فرياد مي‌خواهد، نه نجوا. دلت خارج از تمامي قالب‌هاي پوسيده و بازدارنده، فرياد زدن مي‌خواهد. دلت عشق را، فرياد مي‌خواهد.

دلت مي‌خواهد آرش بودي –کماندارش- و از بلنداي بلندترين کوه اين سرزمين همه جانت را نه در تيري، که در فريادي مي‌نهادي که بانگ عشق مي رساند.

بگذار عشقم را فرياد سر دهم. گور پدر همه شاکله‌ها و قالب‌ها…

سر پل خر گيري!

هادي ساعي دلاور مرد ايراني برد و ما خيالمان راحت شد که رفتيم بالاتر از افغانستان مصيبت زده!

همه شکست و حذف پشت سر هم و تو قمارباز باخته‌اي را ماني و مي‌گويي بهتر لااقل سوء مديريت اينان محرز شود.

اما ساعي مي‌برد و تو بغضت از شادي مي‌ترکد و بر خلاف انتظار خودت از خودت به پهناي صورتت اشک شوق مي‌ريزي.

مگر غيرت يکي چون ساعي که آقايان چشم ديدنش را هم ندارند چرا که کانديد اصلاح طلبان شد، و بدشان هم نمي‌آمد يوسف کرمي را جايش ببرند، نام رو به قهقراي ايران را در المپيک به اندازه يک نام و يک مدال، و فقط يک مدال از صدها مدال المپيک به گوش رساند.

مي‌داني، کاش در همه جنبه‌ها، نه فقط ورزش، در علم وفن آوري و پيشرفت و ادبيات و فرهنگ و اقتصاد و… هم المپيک داشتيم تا هر چهار سال يکبار مشخص مي‌شد رو به جلوئيم يا به عقب. مشخص مي‌شد کجاي جهانيم و هارت و پورت و شعارهاي دولتيانمان چقدر با واقعيت منطبق است.

سوء مديريت‌ها اين‌جاهاست که براي همه آشکار مي‌گردد. و تو مدير لايق اين‌جا ميدان عمل است و وقت نشان دادن. کسي به سخنراني‌هاي طلبکارانه- عالمانه‌ات مدال پاپاسي هم نمي‌دهد.

کاش المپيک همه چيز داشتيم…

پي نوشت با ربط: حق پيشنهاد المپيک همه جانبه را به سازمان ملل براي خودم محفوظ مي‌دارم!!

پي نوشت با ربط2 : مايکل فليپس از آمريکاي جهانخوار خودش به تنهايي هشت طلا درو مي‌کند و کشوري را که يک ورزشکارش به تنهايي از روسيه بيشتر طلا آورده و بالاتر از روسيه مي‌ايستد را با هارت و پورت بيجاي حکاممان به جنگ ترغيب مي‌کنيم.

آي…

دلم بد جور کپک زده براي يک کافي شاپ نشيني مردونه توپ

با پس زمينه خاکستري رنگ يک موسيقي آروم و غمناک يه سياه آمريکاي لاتيني

با يک طعم گس قهوه

همراه با يک خروار بحث روشنفکرانه توپ که ولش بدي وسط جمع خيلي کوچيکي که فکر کني يک جورهائي باهات همفکرند

آي وقت آزاد خيلي وقته گم شده‌اي…

يک هفت تائي مشخص

1- آقا نمي‌دانم اين چه صيغه‌ايست که صد و پانزده درصد پرسنل دادگستري يزديند.

پانزده درصد اضافه در حال استخدامند.

2- همسر محترم دارد يک هفته‌اي تنهايمان مي‌گذارد.

سوء تغذيه، دلتنگي، سماغ مکي، … همه آماده حمله باشيد.

3- شعار داديم. عمل کرديم.

اعلام مي‌کنيم تا جهانيان در صلابت ما شک نکنند و اگر از اين به بعد رجزي خوانديم حساب کار دستشان باشد.

4- مهمان آدم را بر مي‌زنند، شاکي هم که مي‌شوي تو را هم دعوت مي‌کنند تا ناظر برزدنشان باشي.

نامردي هم حدي دارد آخر…

5- بالاخره پا داد ما اين کافه پيانو را جدي شروع کنيم به مطالعه (لطفا غليظ تلفظ کنيد).

6- يوسف از دوستان قديم مهمان ما بود عروسک خر تکنو زني برايمان کادو آورده.

خيلي با حاله هي مي‌گذاريم هي ريسه مي‌رويم.

7- آقاي موسيقي‌دان اين هم هفت کلمه!! اي

حس دیگری دارد این روز

از خواب چشمانت را که می‌گشائی…

بوی فضا جور دیگریست…

، انگار که مثل هر روز نیست این فضا…. این فضا امروز رنگش هم رنگ دیگریست.

می‌چشیش… انگار روز نوئیست. انگار که فضا بوی بهار دارد یا بوی نوی کادوئی که باز کرده باشی.

به فال نیک می‌گیری حست را و این روز را … اوه… نه!

نیک است این روز… این روز، روز تولد عزیزترین کس توست.

سه گانه روزگار

1- اوت آخر

گل کوچک که بازی می کردیم –تقریبا کار هر روزمان بود و این روزها کار هر سالمان, لابد چون بزرگ شده ایم دیگر!- وقت که تمام می شد داور که معمولا از نفرات تیم بعد بود فریاد می کشید اوت آخر و وای به حالت اگر عقب بودی، به هر دری می زدی که توپ اوت نشود و گل زدن هدف دومت می‌شد و مشکلت دو تا، هم بجنگی برای گل زدن و هم مثل اسب بدوی، شده کرنر بدهی، مبادا اوت شود و تو بازنده باشی.

این روزها اوت آخر اعلام شده…

2-شب امتحان

امتحان داری. برایش خیر سرت برنامه می‌ریزی و روی برنامه ریزیت سعی می‌کنی جلو روی.

شب امتحان است و تو می‌اندیشی اگر یک روز دیگه وقت داشتی، چه عالی می‌شد.

یک روز کم می‌آید.

همیشه یک روز کم می‌آید…

3- دیوانگی چیز غریبی نیست. چیز دور از دسترسی نیست. به سادگی زندگیست و به پیچیدگی ذهن آدمی.

دیوانگی چیز غریبی نیست…

آخر همه شماره‌ها- اوت آخر باشد یا نباشد، جلو باشم یا عقب. یک روز کم بیاید یا نیاید. دیوانه باشم یا عاقل.

بازنده نهائی نیستم.

استوارم چون کوه، استوارم و پا برجا.

ایستاده‌ام، ایستاده‌ام بر سر خیلی چیزها و خیلی خواست‌ها…