دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ مه, 2008

فمنيسم وبلاگي

آقا ما چه کنيم از دست اين فمنيسم، دارد دودمانمان را به باد مي‌دهد. زن‌ها دارند مستقل مي‌شوند. نمونه‌اش همين زن خودمان. نمي‌دانم کدام آنتي مرد طلا بر سري نشست زير پايش و به اين روزش کشاند. هي مي‌گويم آخه زن تو که سالي يکبار بيشتر کوپن حرف زدن نداشتي اين هم مي‌امدي در وبلاگ خودمان مي‌نوشتي ما هم زير بال و پرت را مي‌گرفتيم و هم حواسمان به عيالمان جمع بود. تازه اين يادما خراب نشده هم که بود – ان شا الله چراغش پر فروغ باد- اين مستقل شدنت چه ‌بود ديگر؟ داشتيم زندگيمان را مي‌کرديم. آخر اين وبلاگ زدنت چي بود. اين چه آتشي بود افتاد به زندگيمان زن؟

مي دانم، من خوب مي‌دانم همه اين آتش‌ها از آن باغ آلوچه بلند مي شود با آن صاحب ليديز نايت برگزار کنش که بگويم سردار رادان چکارش کند که زن‌هاي مردم را از راه به‌ در مي کند.

زن بيا از خر شيطون پائين آخه اين آناهيتا با آن مهروش که دستشان در دست آمريکاست و از صهيونيسم بين‌الملل بيست ميليون-بيست ميليون – البته به دلار- پول مي‌گيرند، چه گلي به سر تو مي‌خواهند بزنند؟ بيا از خر شيطون پائين اين‌جوري پيش بروي فردا پس فردا زبانم لال مي‌گوئي مي‌خواهم بروم راي بدهم ها؟؟ يا هر وقت بگو مگويمان شد در وبلاگت با ما موابگله- بر وزن مشاعره- راه مي‌اندازي يا مي‌روي کمپين ممپين راه مي‌اندازي.

اصلا مي‌داني همسر جان اين وبلاگ نويسي موجب تبرج است. تعطيلش کن خودم مي‌برمت اين پنج روز تعطيلي مسافرت. وسلام

عمر نوح گذشت

سربازي را آموزشي بوديم در پادگاني وسط کوير، ممنوع الملاقات، سخت و روحيه شکن.

يوسف نامي داشتيم. از آن انسان‌هاي بزرگ روزگار که لباس سربازي اندازه‌اش پيدا نمي شد و پشت کلاهش را چاک داد تا سرش رفت. بزرگ هيکل و سيه چرده، با دلي به اندازه گنجشک و صاف و زلال. از آن بوشهري‌هاي با صفا.

از نهار مي‌آمديم، جلوي در آسايشگاه نشسته بود، پکر و دلتنگ، کوير روبرو را نگاه مي‌کرد. گفتمش: «ها… پکري؟… اين نيز بگذرد…»

يک دفعه مثل اين که انرژي گرفته باشد برخاست و داد زد: «ها… عامو… عمر نوح گذشت…»

اين کلام آنچنان در جانم نقش بسته که در تمام سختي‌هاي زندگي با من است.

هر سال دوم خرداد وقتي دلم مي‌گيرد و آن همه شور و اشتياق و خروش را با اين همه رخوت و نا اميدي ملتم مقايسه مي‌کنم، وقتي دستاورد آن همه فرصت سوزي را شرايط و حاکمان امروز مي‌بينم، آنگاه که ناخودآگاه مي‌خواهد بر زبانم جاري شود: «دريغا عشق که بر باد شد…»، درآن هنگاه يک چيزي، فريادي شايد از جنس اميد از ته قلبم بانگ بر مي‌دارد: » ها… عامو… عمر نوح گذشت…»

————————————————————

پي نوشت: هنوز برسر حرف پارسال هستم

به جان در بر کشي‌اش…

دف و تار و سوغات شيراز را در بر کشيدن مي‌خواهم…

پرواز را به خاطر بسپار…

1- اوايل دانشگاهم بود. دوستي داشتم از آن انسان‌هاي کار درست روزگار، که روزگار سر ناسازگاريش را زود نشانش داد وپس از چند سال جدال با سرطان با زندگي بدرود گفت. شعارش در مواجهه با ما اين بود: پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنيست.

روز هفتش بر سر مزارش کاغذ بزرگي با شعر فوق خود نمايي مي‌کرد. دوستي اديب! در ميان گريه ما در حال تعريف از شخصيت متوفي گفت دنياي لامروتيست، وجمله را خواند: پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مَرد (MARD ) نيست…!!!

گريه ما را بگو! چه بر سرش آمد…

2- اين مجلس هفتم هم دارد نفس‌هاي آخرش را مي‌کشد. يادم هست روزهاي شروعش ادعاي تبديل ايران به ژاپن اسلامي را در اين چهار سال داشتند و جز مجيز دولت گويي هيچ نکردند.

3- اين کتاب جاناتان مرغ پرنده را دوباره خواندنم مي‌آيد. دوست دارم بازيش کنم. حس سبکبار شيرجه‌هايش را در بر کشم. 

4- مشغوليات ذهني ـ کاريم اين روزها سر به آسمان مي‌سايد. دارم تجربه جديدي را در برروي پاي خود ايستادن مشق اجباري مي‌کنم.

5- پرواز را به خاطر بسپار…

دراک نامه

1-چفت شدگي!

به جد معتقدم که انسان بايد ذهنش را بر روي افکار و احساسات بد ببندد. به يک عدد اسنيپ جهت آموزش چفت‌شدگي با حقوق مکفي نيازمنديم.

2- مي‌کاهيمش!

امروز تصميم گرفتم پس از شنيدن وصف شکم تازه پرورش داده شده ام از همسر گرامي و همچنين قدري کلنجار رفتن با ترازوي خانه‌مان به ميزان دقيق دو کيلو و نهصد و سي و سه و شش صدم گرم از وزن مبارک که پيتزاها و زاپاتاها خرجش کرده‌ام بکاهم. اينجا گفتم که جهانيان بدانند.

3- در راس ادعيه‌تان

خداوندا مي‌دانم که تو اين کوتوله‌هاي سياسي را براي آسايش و تفريح ما و براي اينکه ما سوژه‌اي براي خنديدن و خندادن خلق الله داشته باشيم نازل فرمودي. غلط کرديم! بچه‌گي کرديم! نفهميديم اين سوژه‌هاي خنده پايمان اينقدر گران آب مي خورد. بابا نفت 120 دلاري مي‌دهيشان برنج 5000 توماني تحويلت مي‌دهند. خدا و کيلي از کجا پيدايشان کردي؟ لپ لپ؟

4- دراک ماهي پز

ذات اقدس همايوني امروز بر ماهي درست کردن بود. گندي به خانه زدم که تا همين الان گرفتار درست کردنش بودم هزار جور اسپري و اسپند و عود دود کردم تا عيال راضي شد که بوي ماهي کم شده است.

5-عقل هم خوب چيزيست والله

اين نمايشگاه کتاب هم عالمي دارد با اينکه هر کس رفته تعريقش را با مقدار متنابهي فحش چاشني مي‌کند و مطمئنم بايد چيزي به مزخرفي باقي دست پخت‌هاي آقايان باشد اما باز هم دلم کپک زده بروم…

6-…

چرا؟؟!!

چرا چند روز است این‌جا نیستم؟؟؟!!!

—————————-

پی نوشت: لیست وبلاگ‌های به روز شده به فیل‌ها پیوست!! جل الخالق تا به حال چه گناهان کبیره‌ای مرتکب می‌شدیم وارد این سایت می‌شدیم!! خدا را شکر ارشاد شدیم.