دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ آوریل, 2008

از مسعود بهنود

اینرا اینجا در وبلاگ خزر خواندم از قلم بهنود

بیا و راضی شو یا… من که باز از صفر باید قانعت کنم

بنده که چون همیشه در انتخابات شرکت خواهم کرد به محض رویت اولین صندوق رای. اما برای باقی دوستان همیشه در لحظه ی انتخابات در حال تحلیل از صفر این جملات را می گذارم اینجا بلکه فرجی شود…
یک آق سید احمدی بود در میدان سبزه میدان که کلیدساز بود. آدم بسیار محترمی بود. وقتی پیر شد یک شعار برای خودش درست کرده بود. می‌گفت: «من کلید می‌سازم، ولی از توی خانه». مثلا زنی می‌آمد سرآسیمه که قربانت بروم، فلان و این حرف‌ها و بچه‌ام مانده توی خانه و ممکن است بیفتد توی حوض و در پشت سرم بسته شده، کلید توی خانه است و کلید برای من درست کن. فوری می‌گفت: برو در را باز کن، قالیچه را بنداز، یک چایی درست کن، من می‌آیم، کلید را درست می‌کنم.
زن می‌گفت که اگر من می‌توانستم در را باز کنم که دیگر به تو احتیاجی نداشتم. می‌گفت: خب دیگر، من کلید را از تو درست می‌کنم. آدم دیگری می‌رسید و می‌گفت: من کلیدم تو مانده و در پشت سرم بسته شد. باز همین جواب را می‌داد که برو در را باز کن، قالیچه را بذار، چایی را دم کن، من می‌آیم کلید درست می‌کنم.
حالا ظاهرا بعضی از دوستان ما هم این طوری فکر می‌کنند: برو انتخابات را دموکراتیک کن، همه شرایط دموکراتیک را به وجود بیاور، تا من بیایم آنجا رای بدهم. اصلا آن موقع رای دادن و رای ندادن من و شما اثری ندارد. رای دادن من و شما الان لازم است که کلید مانده توی خانه. ما باید برویم در را از بیرون باز کنیم.
ما صد سال است با همین وضعیت، با همین نیت، مسیری را که مردم جهان طی کرده‌اند نرفته‌ایم. مثلا فرض کنید بریتانیا که هفتصد و خرده‌ای سال تاریخ مجلس دارند، ولی در آن فقط شصت و چند سال است که زن‌ها رای می‌هند. اگر قرار بود که بقیه این سال‌ها اینها می‌ایستادند و می‌گفتند، مجلسی که در انتخاباتش زن‌ها نمی‌توانند شرکت بکنند، ما برویم شرکت کنیم که چه کار کنیم، یا مجلسی که نصف اعضایش را پادشاه تعیین می‌کند، ما چرا باید برویم، اینها هم در همان مرحله مانده بودند.
ما به هرحال باید قبول کنیم که سرنوشت ما جز از توی صندوق رای رد نمی‌شود.

*مسعود بهنود- رادیو زمانه

به پویا

غبار آلوده و گنگ است رابطه‌ای که تازه به سببی یافتی‌اش و تو از میان غبار و مه حس دوستی را لمس می‌کنی و شروع می‌کنی به تجربه کردنش. گام به گام با این دوستی جلو می روی و هربار بیش از پیش می‌پذیریش و می‌جوئی‌اش.

غبار و مه کم و کمتر می‌شود و تو آرام آرام، آرامش یک دوستی خاص، از آن دست که کمتر تجربه کرده‌ای را می‌بینی.

پذیرای به جان در برکشیدن این دوستی می‌شوی، می‌چشی‌اش! مخلوطی است از چندین و چند طعم متفاوت، گاه دلپذیر، گاه مبهم و گاه متفاوت با سلیقه‌ات.

سخت کسی این‌ همه اعتماد در تو می‌انگیزد، اما آن‌جا، وسط این همه رابطه، این اعتماد، خود را شدید می‌نمایاند و تو هر بار، پس از هر دیدار، پر رنگ‌تر می‌یابیش.

تو خوب می‌فهمیش، تفاهم نداشتن در بعضی اصول فکری و در عین حال دوست بودن و دوستی را پاس داشتن. و خوب می‌فهمدش. این را از لبخندی که به هم تحویل می‌دهید پیش و پس از هر بحث گاه کوتاه و گاه مفصل یافته‌ای و با تمام وجودت حس کرده‌ای.

گاه بر سر اشتراکات فکریتان به بحث نشسته‌اید و با هم دیگران غایب را به چوب نقدتان سخت به نقد کشیده‌اید وگاه بی رحمانه یکدیگر را نقد کرده‌اید و بر هم نام نهاده‌اید و باز دوستی را لمس کرده‌اید در تمام لحظات. و آخر هر بحث مفصل، چهره آرام و لبخندش همراه با نوید یک جلسه بحث مفصل تر در آینده، آینده‌ای که نمی‌دانم چرا هیچگاه نیامد و هیچگاه هیچکدامتان به آن تن در ندادید، برای تو یاد آور حجم عظیم آن دوستیست.

و تو امروز خوشحالی، بسیار خوشحالی که رفتنش از آن دست رفتن‌ها نیست که پس از آن باید دوستیت را در یادش بجوئی و با یادش آن حجم عظیم را پاس داری. خوشحالی که از آن دست رفتن‌ها نیست که باید چند سال به انتظار دیداری کوتاه لحظه شماری کنی تا آن دوستی را دوباره کوته‌لمسی کنی. خوشحالی که دوباره بزودی می‌توانی این دوستی را به جان در برکشی.

وقتی یک جنوبی ترک می‌شود

 

همسر در حال یاد دادن کلمات ترکی به من: گوش می‌شود «گولاخ»

برق شیطنت در چشم‌هایم: » پس اونجا پشت تزریقاتی‌ها می‌نویسند سولاخ گولاخ…»

باید که یادم باشد

و تو این‌جائی، ابتدای دهه چهارم زندگی و باید یادت باشد، یادت باشد خیلی چیز‌ها را…

همیشه حافظه‌ام را ram نامیده‌ام . چیزهای الکی را حفظ نمی‌کنم و از آن انباری نمی‌سازم شعارم هم این بوده که این مغز من پردازش گر است و پزش را داده‌ام حالا نمی‌دانم این‌ها را چند سال دیگر باید یاد داشته‌ باشم و یا کدامشان را یادم می‌رود. پس می‌نویسمش. بیشتر نجوائی است با خودم بی هیچ هدفی برای مخاطبی:

باید که یادم باشد دوست بدارم و عشق بورزم. اول از همه به همسری که یار غار است و رفیق گرمابه و گلستان و بعد عشق ورزم به همه آن‌ها که لیاقت عشق ورزیدن دارند و دوست بدارم همه آن‌ها که انسانند.

جانم در نرود از گفتن دوستت دارم . به آن‌ها که دوستشان دارم بیش از این‌ها محبت کنم. دوستی را بیش از این‌ها پاس دارم و یادم نرود که حس پاک دوستی زیباترین حس جهان است.

بماند یادم که خودم باشم بی کم و کاست و آن کنم که عقلم اول و احساسم پس از آن فرمان می‌دهد.

کار و تلاش کنم زیادتر از این‌ها و بیشتر بخواهم تولید را که پدر آزادیست و در راهش حالا حالا ها بکوشم.

نگذارم کوتوله‌های بزرگ‌نما، آن‌ها که فکر می‌کنند مرکز عالمند و برای بشریت نسخه نجات صادر می‌کنند روی اعصابم راه روند. باید تمرین کنم ناسزا نگفتن را. حتی به اینان که گاهی مجاز الناسزایند!! تمرین کنم اینان را نیز دوست بدارم چرا که حاصل یک لقاح ناقص و اشتباهی اجتماعیند.

بیشتر از این‌ها کادو بدهم به هر کس که خوشحالش می‌کند، شده یک شاخه گل. اگر کسی با یک اس‌ام‌اس یا یک تماس کوتاه یا یک ای‌میل گل از گلش می‌شکفد و یا دوستیش جلا می‌یابد و یا دل گرفته‌اش باز می‌شود، یا حتی احساس می‌کند یکی به فکرش بوده در این کره خاکی، نامردم اگر دریغ کنم.

بیشتر عکس بفرستم. برای همه آن‌ها که دورند و دست تقدیر یادشان را در جمع‌هایمان باقی گذارده.

دریغ نکنم از خنداندن و شاد کردن انسان‌ها و ول کنم این گاه‌افسار پر دردسر سنگین و رنگین بودن را و بخندم و اجازه دهم آدم‌ها بخندند و یخشان سریع‌تر از این ‌حرفها آب شود کمک کنم که سریع از قیافه بیرون آیند و خودشان باشند.

شور هیچ چیز را در نیاورم و یاد بگیرم آخرش که بابا بحث و سخن ریاضی نیست که اثباتش کنی و آخرش یک مثلث تو پر کوچک رسم کنی و طرف دست‌ها را بالا برد. حرفت را باید بزنی حرفش را بشنوی و بروی. انسان‌ها تفکرات همدیگر را صیقل می‌دهند و اندیشه والاتر و حرف دل‌نشین‌تر فقط صیقل بیشتری می‌دهد، همین.

پندار نیک اگر نگویم بالاتر ولی همرده گفتار و کردار نیک است و این را چند هزار سال است باید فهمیده باشم. فراموشش نکنم و انسان‌ها را نیک بنگرم و پاک بینم مگر این‌که خلافش را خود بنمایند.

از پیش داوری به شدت بپرهیزم بخصوص در مورد انسا‌ن‌ها و بگذارم زمان خیلی چیزها را نشانم دهد.

از اصل غافل نشوم و به فرع مشغول زیادی نشوم. خودم را بیش از این‌ها دوست داشته باشم و ارزش نیرو و وقتم را بیش از این‌ها بدانم.

بیش از این اعتماد کنم به کوچکترها و مطمئن باشم خیلی‌هایشان عقلشان کار می‌کند.

بدانم که یک نسل را به این سادگی‌ها نمی‌توان با چوب انتقادی سخت راند یا محکوم کرد.

فحش‌های زمان رانندگی را کم کنم و به آنان که چند کیلو که نه، چند مگا، در رانندگی شبیه حیواناتی نجیب و بارکش و لگد پرانند لبخند زنم و بدانم رانندگی در مملکت ما چرا باید مثلا شبیه ادارات ما یا دادگاه‌های ما نباشد به هر حال باید همه چیز با هم ست باشد.

حافظ را بخوانم سالی چند بار و رندی و عاشق پیشگیش را ای‌ول بگویم.

کم از سوغات شیراز بهره نگیرم . شاد باشم و همیشه یادم باشد راز ماندگاری و مهره مارداری فیلم‌های هندی در شادی آن‌هاست. نمی‌دانم این چه صیغه‌ایست که آن‌ها که فقیرترند یا به نظر ما بدبخت‌تر می‌آیندمثل هندی‌ها یا سیاهان آفریقائی شادترند و بیشتر کمرشان به قر دادن می‌رود.

سی سالگی

شب، سکوت بیابان همراه است با دلنگ دلنگ پخش ماشینت. گیرم که گوش ندهی اش و گیرم که برای تو نخواندش ،همراه می‌گذاریش بی آنکه حتی جائی پس پشت ذهنت جایش دهی.

نگاه از خط زردی که به آینده می‌رود و تو تخته گاز پایانش را می‌جوئی بر می‌داری و چشمت به ساعت ماشین می‌افتد، ساعت صفر. پانزده فروردین ماه شد و تو تجربه بی مانند سی سالگی را آغاز می‌کنی. دهه چهارم عمری که نقطه پایانش را نمی شناسی.

تخته گاز جاده را گز می‌کنی و عمر را. آغاز دهه چهارم عمر تو را به سه دهه گذشته می‌برد:

دهه اول همراه است با هیاهوهای عجین شده آن روزها با صدای آژیر و ضد هوائی، با مارش نظامی و نام کربلا، سرزمینی که همه می‌جویندش. همراه توست ساعت‌ها در صف دیدار پدر ایستادن در گرمائی که گاه کلمن کوچک آبی بیرون آمده از زیر چادر مادر‌بزرگ می‌کاهدش. با مدرسه‌ای که درک نمی‌کند چرا یک هفته در میان یک روزش را جیم می‌زنی. خاطراتت را مرور می‌کنی، خاطراتی که بوی اشک و آه می‌دهند، ناله و نفرین. بوی گس خشونت، بوی همراه دهه اول زندگیت است. دهه‌ای که تو می‌بایست بازی‌هایت را در آن برگزار می‌کردی و جهان را به بازی می‌گرفتی و بازی‌گونه می‌خواستی، و آن‌ها را در صلح و دوستی مرور می‌کردی، سخت تو را به سریع بزرگ شدن فرا خواند. باید می‌فهمیدی همه آنچه بزرگ‌تر ها همه در شوکش بودند و ناتوان از هضم آن‌همه بلا که بر سرشان می‌بارید. و تو در میان آن همه بلا که شالوده شخصیت فردایت را نهاد چند یادگار به ارث بردی:

ارزش دانستن خواندن، دانش، تفکر و خواستن. ارزشمند دیدن آزادی که دستاورد همه خواستن‌های پاک انسانی‌است.

دهه دوم اما دهه همه سردرگمی‌هایت بود دهه تمرین جوانی همراه با چاشنی سردرگمی نوجوانی. رنگ‌های کوتاه و خواست‌های چند صباحی همراه با استقلال با پس زمینه خاکستری تیره رنگ صدای دو رگه و پشت لب سبز شده. یک دهه تجربه کردی تا بفهمی که سبیل پر، بازوی پهن‌ یا سینه‌ای ستبر نشان مردانگی نیست. صدای کلفت‌تر و بلند‌تر حق‌‌گو تر نیست. اخم و خود‌خواهی بزرگی نیست.

ابزار، خراب کردن و ساختن، تفکر کردن و ریاضی را پرستیدن و جهان را از دریچه ریاضی دیدن و در پی معلول هر علت بودن میراث عظیم آن روزهاست.

دهه سوم دهه تغییرات شگرف بود دهه درس و درس و درس، مهندسی و دنیای نامتناهی و پر راز و رمزش. آزادی را خواستن و جوئییدن. دهه اینکه می‌خواهی جهان را تکان دهی. تجربه کردن دوری و زندگی شخصی و شروع مسئولیت. دوران عشق را تجربه کردن و فهمیدن، دوتا شدن و همراه شدن با او که بزرگ‌ترین رفیق است و همراه. آغاز تجربه حق ‌خواستن و حق گرفتن و تغییر دادن به قدر همت خویش و به قدر توان خویش.

یاد گرفتی که باید همفکران و همرا‌هان را یافت چرا که با آنان چه کار ها که نمی‌شود کرد. یاد گرفتی که با خواست جمعی می‌توان خیلی چیز‌ها را عوض و با بی‌تفاوتی می‌توان خیلی چیزها را خراب کرد. آموختی که غر زدن، رد کردن و جهان پیرامون را نفی کردن و خود را عقل کل دیدن و در عین حال جز فحاشی هیچ نکردن ویروس مسری و مهلکی است که بهترین دستاوردش جستن زیست‌گاهی در دور دست‌هاست، به قیمت از دست دادن همه آن چیزها که هر کدامشان در آن مکان توان در آوردن اشکت را دارند.

و تو این‌جائی، ابتدای دهه چهارم زندگی و باید یادت باشد، یادت باشد خیلی چیز‌ها را…