دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ مارس, 2008

هشتاد وشش سال خوبی بود

سال هشتاد و شش دارد نفس‌های آخرش را می‌کشد به شماره افتادن نفس‌هایش را می‌توان شنید.

سالی که پارسال همین موقع انتظارش را می‌کشیدیم دارد می‌رود رفتنی که از او تجربه ‌یک سال و خاطراتش باقی می‌ماند. سالی با همه فراز و فرود‌ها. سالی که کم فرود نبود.

به عزای دو عزیز نشستیم در این سال. سالی که با ضربه‌ای در فوتبال آغاز شد و پایم را یکی دو ماهی سخت گرفتار خودش کرد با از دست دادن موجودی که به آن خو کرده بودیم همراه بود و چند شکست سنگین کاری در آن رخ نمود.

اما هشتاد و شش سالی که در آن یک روز من و همسر روی هم پول‌هایمان به شش هزار تومان رسید، انتهایش انگار رو به امید و امیدواری دارد.

هشتاد وشش سال خوبی بود چرا که:

سخت کار کردیم و تلاش و نا امید نشدیم، هیچگاه. سر از تلاش باز نداشتیم، هرگز. راهی جستجو کردیم و یافتیم و جلو رفتیم. دوست از غیر دوست باز شناختیم و جلو رفتیم. یاری دیدیم از یاران همیشگیمان. یاری‌ای که اشک ما را در آورد ، اشک چند گانه‌ای- مخلوطی از چند حس خوب و بد- و باز جلو رفتیم. یادم نمی‌آید حتی لحظه‌ای همراه همیشگی زندگیم خم به ابرو آورده باشد و سختی روز‌ها را محلی از اعراب گذاشته باشد. بارها در این سال به خود بالیدم و بر خود بانگ احسنت برآوردم از انتخابم- انتخابی که سومین سالگردش را در هشتاد و شش با خانه‌ای پر شده از گل به بزرگداشت نشستیم. بالیدم بر آن و باید که بزرگش دارم که داشتنش بزرگترین دستاورد زندگی من است. بر خود بالیدم به داشتن دوستانی از این دست که مرا هر کدامشان برای یک عمر کافیست. بالیدم به داشتن دوستی به نام افشین نامی. آن مرد بزرگ کرد که برادرم نامید به وقت سختی، و یاریم داد بسیار بیش از آنچه در توانش بود، و بسیار بیش از آنچه در انتظارم بود.

بالیدم بسیار بر خانواده‌ای که چند سال بیشتر نیست مرا عضوی از خود دیده‌اند. بالیدنی که شرم ناتوانی جبرانش مرا سخت می‌آزارد.

بالیدم بر پدری که مرا سخت شماتت نمود و مرا آنگونه می‌خواهد چون کوه استوار و چون آرش ثابت قدم و بی اشتباه. آن که مرا بی آنکه خود بدانم و بخواهم با چشم نگرانش پایید و با یک سخن در آن هنگام که سخت محتاجش بودم به تکیه گاهیش دلگرم ساخت. رابطه‌ی پیچیده‌ای است رابطه پدر و پسر رابطه‌ای که تو خود گاهی از درکش عاجزی و دیگران هیچگاه نمی‌فهمندش.

بالیدم بر خود بارها و بارها برای داشتن پدر و مادر همسری که همچون پدر و مادرند همیشه و مرا همچون فرزند می‌دانند همیشه.

هشاد و شش سال خوبی بود چرا که در آن عشق را با مشکلات مالی هم تجربه کردیم و آزمودیمش و سربلند از آن بیرون آمدیم. سال خوبی بود چرا که از زیر صفر آغاز کردن را تجربه کردیم و هراسی از آن دیگر نداریم.

Advertisements

یک مکالمه دو نفره

یک مکالمه معمولی بین طرف اول – یک آدم معمولی- و طرف دوم – یک آدم معمولی دیگر که وسط سرش طاس است فقط دور سرش مو دارد و ریش پرفسوری نیز گذاشته است-

طرف اول: اووووه به سرت که وقتی می ری انگار داری می‌یای!…

طرف دوم: …

امید باید و تفکر

1- پشت چراغ قرمزم. هوایی که گرم شده و شیشه‌ای که پایین می‌دهم تا هوای بهار، ولو با چاشنی دود را ببلعم، حریصانه. پسرکی نزدیکم می‌شود و دود اسپندش را نثارم می‌کند و منتظر تشکری انعامانه می‌ایستد.پ

خطابش می‌کنم: «دود دادن مردم در خیابان خداوکیلی شد کار؟ برو سراغ حرفه‌ای، کاری، تولیدی یا خدماتی که هم چهار صباح دیگر به کارت آید و هم گوشه‌ای کوچک باشی از چرخه تولید و کار مفید مملکت.

هاج و واج نگاهم می‌کند با دهان باز و چشمانی متعجب

تا کی‌می‌خواهی مردم را دود دهی؟ آخرش چه؟ برو کاری یاد‌گیر کفاشی‌ای، کار فنی‌ای، جوشکاری‌ای چیزی! تو که عطای درس را به لقایش بخشیدی، به اجبار زندگی شاید. به فکر فردا باش. دود دادن مردم نان و آب نمی‌شود ولو مردمش این دود را به عقیده‌ای و دلیلی عزیز دارند.

هاج و واج نگاهم می‌کند با دهان باز و چشمانی متعجب

2- این روزها دیوار شهر، شهری که پسرک اسپنددار دود فروش منظر چشم می‌بیند دارد یواش یواش چهره‌هایی به خود می‌گیرد. ویترینی می‌شود از عکس‌هائی که برای کودک، رفاه، آسایش، تامین اجتماعی و مالی، کار و…  وعده می‌دهند.

3- این روش انتخاباتی سر و صدای خیلی‌ها را در آورده که نه می‌شود عکس بزرگ زد نه حق داری اسم بزرگ بزنی مگر جلوی ستادت حتی آنجا نیز عکس ممنوع است مگر آنکه روی رزومه‌ات عکس کوچک بچسبانی. شعار انتخاباتی ممنوع است مگر آنکه در جهت تشویق مردم به مشارکت باشدو… همه می‌گویند این قوانین فضای انتخابات را سرد می‌کند. کسی چه می‌داند شاید فضا هر چه سردتر و مشارکت هرچه کمتر انتخاب یارانی خوش خدمت تر و اصول‌گرا تر راحت تر

4- به گمانم در فضای سرد این روز‌ها گفتن و تشویق مردم به مشارکت در انتخاباتی که ثمره تحریم و قهر با آن را چند بار تجربه تلخ کرده‌ایم شاید چندان جالب  برای عده‌ای نیاشد اما بگذار بگویم، بلند هم بگویم من در این انتخابات شرکت می‌کنم به سی و چهار دلیل موجه که اولینش قهر کردن را به سود خویش که هیچ، به سود عده‌ای تمامیت‌خواه مردم‌گریز هوچی‌گر طلبکار از دنیا یاوه‌گو متوهم… می‌بینم. دوم مملکتم را رو به فنا می‌بینم.

سوم تا سی وچهارمش را لازم است بگویم؟؟

5- بوی بهار این روزها با بو‌های بسیاری آغشته‌ است. همراه شد با تصویب قطعنامه سوم. با انتخاباتی که هزار اما و اگر دارد با… بوی بهار خالص و ناب، بهاری که بوی آزادی، طراوت، سرزندگی و تلاش دهد را تا کی باید به انتظار نشست…

6- امید باید و تفکر…

از فردا

تازه آمده بودم تهران، فوق لیسانس را شروع کرده بودم سوئیتی به لطف بستگان همسرآینده آن موقع اجاره کرده بودم که طبقه بالایش زن و شوهر نازنینی ساکن بودند.

گاهی صبح ها با آن ها تا مسیری که نزدیک کارم بود می‌امدم و هر صبح گله داشتند که دیرشان است و از فردا زودتر بلند می‌شوند و زودتر راهی کارشان می‌شوند، و این فردا نیامد.

این روزها من و همسر همینگونه‌ایم هر روز فردا را روز سحرخیزی می‌نامیم و این فردا نمی‌دانم چرا نمی‌آید.