دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ فوریه, 2008

هزار تومان

پشت چراغ قرمز… در عالم خودم غرقم… تق ..تق.. صدای دستی که بر شیشه می‌خورد به خودم می‌آورد.

دسته‌ای نرگس تعارفم می‌کند، با اکراه می‌گیرم و پولش را می‌دهم، هزار تومان. جلوی بینی می‌گیرم. ناخودآگاه بر زبانم جاری می‌شود: » بوی بهشت …»

پی نوشت: اینجا را ببین یک چیزی ته قلبت می‌لرزد.

ميداني عمه از اين زمستان سرد و سياه و متنفرم.از اين زمستان لعنتي که تو را با خود برد.هرچند نه بهار نه تابستان و نه پاييز اين سال سياه هيچ کدام روي خوشي به من نشان ندادند.

مي داني عمه رفتنت را باور نمي توان کرد.مني که با هر زنگ تلفن بي وقتي به خود مي لرزيدم که مبادا رفته باشي نمي توانم تصور کنم ديگر نديدنت را نمي توانم تصور کنم خانه خالي از تو را.

آه عمه نازنينم باور نمي کنم اين تويي که رفته اي باور نمي کنم که آن حجم کوچک ولاغر پيچيده در کفن تو بوده اي باور نمي کنم اين منم که فرياد مي کشم و زار مي زنم در عزايت باور نمي کنم.

دائم فکر مي کنم که اين کابوس لعنتي تمام مي شود که اين غم دور مي شود اين سرما تمام مي شود و تو دوباره سالم و مهربان همان جايي هستي که هميشه تصورت مي کنم. هستي آن گاه که به خواستگاري مي آيند آن گاه که به خريد عروسي مي رويم .آن گاه که جهاز مي آورند .آن گاه که کودکي درونم رشد مي کند آن گاه که کودکي را در آغوش مي گيرم .

آه نازنينم چگونه باور کنم رفتنت را؟ چگونه مي شود به روزهاي بي تو فکر کرد؟

نقطه

نقطه.

نقطه، به انتهاي سال‌ها مرارت و سختي. به شانه‌هائي که سال‌ها غم و اندوه به دوش کشيدند و سنگ صبور جمعي ماندند.

نقطه، به تکيه‌گاهي که عشق را گشاده دستانه هديه‌گر بود و لبخند را بي‌دريغانه بخشنده. به فريادي که پس پشت مردمکاني نگاهش داشته بود. فريادي از جنس سال‌ها غم و رنج و مرارت خود و ديگراني که مي‌بايد به دوش و به دندان مي‌کشيد.

نقطه به عشقي که با نامي و با حضوري عجين بود. عشقي که شالوده جمعي ساخته بودش.

نقطه به صبري. صبري که فاتحانه درد را و سختي و رنج سال‌ها را درون قلبي نگاه داشته بود و آنگاه به سر آمد که سختي دادن به ديگران را بر نتافت. حتي اگر آنان بپرستندش و وجودش را به وجود خويش پيوند زده بينند.

و دريغ. دريغي که برجاي ماند از همه بودن‌هائي که ديگر نيست. از همه عشقي و لبخندي، که هنوز مي شد و مي‌بايست به جان در بر کشيدش و سيرابش شد و دلگرم از آن. به همه ماوائي و تکيه گاهي که مي‌شد و مي‌بايست در پشت خود ديد و صلابتي که حضورش به انسان مي‌داد و ديگر نيست.

دريغا…

نه!! نقطه، شايد که انتهاي عمري باشد، انتهاي عشقي اما، هیچگاه نيست. اين عشق همواره با ماست.

کيوسک کليه فروشي!

15-09-07_1723

خيلي دور خيلي نزديک

در زندگي سرشار از پستي و بلندي، در زندگي لبريز از بي‌آگاهي از آينده، گاهي حرفي، سخني، حديثي، خبر از غمي مي‌دهد و آه و حسرتي بر جاي مي‌نهد. گاهي خبرها همانند مرگ عزيزانند که بايد غمشان را بر دوش کشيد و رفت، خداحافظي بايد کرد و بايد که ادامه داد چرا که هنوز در خيل زندگانيم.

اما گاهي خبري از شروع دردي حکايت مي‌کند که بايد نمي‌دانم ماه‌ها يا سال‌ها به دوشش کشيد با اميد، اميدي که گاهي پررنگ است و گاهي محو مخلوطش ديد و منتظر ماند تا آينده برايت چه ارمغان آورد بايد که با هر زنگ تلفن بر خود لرزيد و با هر خبر ديگر نفسي به راحتي کشيد و دوباره به انتظار ايستاد و هربار همانند قبل اميد را در ذهن جستجو کرد و چگونگي ادامه را کنکاش.

اميد مي‌بايد چرا که ما را نيز نا آگاهي از آينده همچون همه مبتلاست. شايد که خيلي دور و شايد که خيلي نزديک…