دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ ژانویه, 2008

Frozen Cave Man

امروز مي‌خواهم با يک مطلب علمي درباره فروزن‌کيو‌من‌‌ها ظاهر شوم.

فروزن‌کيو‌من‌ها جانداراني هستند که بر خلاف اسمشان اين روزها کم هم نيستند و نزديک اتفاقات مهم مملکتي مثل انتخابات و يا در مواقع بحران‌هاي طبيعي و مصنوعي مي‌تواني، حضورشان، کثرتشان و قدرتشان را حس کني.

فروزن‌کيو‌من‌‌ها مشخصات و اخلاقيات جالبي دارند آن‌ها مي‌پندارند يا دوست دارند ديگران بپندارند که هر آن‌که خارج غار است دشمن است و در کمين شبيخوني، حمله‌اي، چيزي از اين دست. آن‌ها سرنوشت همه را به خوبي تعيين مي‌کنند و دنبال آنند که همه را با سلامتي به سر منزل مقصود رسانند.

فروزن کيو من ها با هر چيز جديد مخالفند و هر آنچه از مظاهر تمدن است مشکوک است و مهاجم. اما در عين حال هر آنچه چيز جديد است هسته‌اي اش بسيار برايشان دوست داشتني‌است و اگر مخرب باشد که چه بهتر! عاشق آن چيز جديد مي‌شوند.

عجيب آن ها با زنان مخالفند و آنان را انسان‌هايي کم عقل، موجب تبرج و نيازمند مديريت و صاحب مي‌بينند. اما در عين حال عاشق داشتن اين موجودات کم عقلند و آنان را چهار تا چهار تا مي‌خواهند.

نسبت به دانشجو‌ جماعت حساسيت ويژه‌اي دارند و با ديدن دانشجويان بدنشان شروع به کهير زدن مي‌کند. اما نوع فروزن کيو مني آن را حلوا حلوا مي‌کنند و از آن براي ساخت زنجير و معترض دم درب پنجره‌هاي خارج از غار استفاده مي‌کنند.

همچنين هر آن‌که چيزي بنويسد جز اسناد فروزن کيو مني، کهير زاست و حکمش مثل دانشجو است.

بسياري از آنان عاشق دود درون غارند. از آن نوع که انسان را به برون غار و يا حتي دور دست‌تر، حتي به آسمان ببرد.

آنان مرتب هر روز بيش از پيش آگاه مي‌شوند و هر روز از افراد درون غار بيشتر خائن و برون غاري مي‌يابند و آنان را به بيرون غار استصواب! مي‌کنند. يا به درون چاه غار مي‌اندازند و خود را يکدست تر مي‌سازند.

يک فروزن کيو من واقعي هيچگاه نمي‌انديشد بلکه هر آنچه در کله‌اش کرده‌اند را وحي منزل و قانون لايتغير مي‌داند و راه سعادت بشري را بدون نياز به نقشه بلد است و نسخه همه را با آن مي‌پيچد.

به تو که چشمانت…

مي‌خواستم به او بنويسم که چشمانش فداي يک لحظه شادي جواني شد. به او که آينده‌اش تباه يک بازي شد. اما نمي‌توانم. چگونه مي‌توان انساني را خطاب قرار داد که سياهي شب و سپيدي روز معنايش را در يک لحظه، بواسطه هيجان لحظه‌اي شايد جواني که بي هيچ فکري آن مي‌کند که مي‌خواهد، از دست مي‌دهد.

چگونه مي‌توان برايش از اميد، از ادامه زندگي و از جواني گفت که پاشنه‌اش را ور مي‌کشد، صورتش را رنگ مي‌کند، پرچم تيمش را کول مي‌گيرد و جيب‌هايش را پر از نارنجک دست ساز مي‌کند؟
بگذار خطاب به تو بگويم؟ آري با تو‌ام با تو که شايد با هر باخت تيمت گريه کني يا نکني و با هر بردش شادي کني يا شادي نشان دهي! به تو که هميشه داور خطاکارترين فرد جهان است، حريف بي‌ناموس‌ترين انسان‌ها و مربي حريف فرمانده دشمن.

با تو ام آري با تو که رنگ‌ها را تفکيک مي‌کني. با تو که جهان را تک رنگ مي‌خواهي. با توام!

شادي ‌کردي؟ اعتراض کردي؟ آري شايد، اما به چه قيمت؟ انساني، جواني مانند تو، برادرت! چشماني را فداي اين يک لحظه هيجان تو کرد که سال‌ها مي‌بايست چراغ راهش مي‌بود، چشماني که مي‌بايست زيبائي جهان را نشانش مي‌داد، جهاني که زشتيش را تو خيلي زود نماياديش. به قيمت تباه کردن زندگي‌و آينده انساني که چون تو آرزو‌ها داشت و سال‌ها زيستن بي نقص را در سر مي‌پرورانيد. انساني که چون من و تو زندگي‌ مي‌خواست- ساده همچون بسياري از اين مردم – و سهم خود را مي‌جوئيد -بي کم و کاست – از اين زندگي.

ما را چه مي‌شود؟ ملت قهرمان پرور پهلوان پرست را چه مي‌شود که جواني پاک را فداي هيجاناتمان مي‌کنيم؟ ما را چه مي‌شود که دختران سرزمينمان را فداي لذتي کوتاه مي‌خواهيم ، دغل بازي و کلاه‌برداريمان را به عنوان «زرنگي» با سينه‌اي ستبر جار مي‌زنيم؟ زندگي خصوصي هنرمندمان را در دايره سوداگري به هيچ مي‌گيريم و زندگي دختري که هنرمندمان است را به تباهي مي‌کشانيم؟

ساعت‌ها بر آنچه نمي‌دانيم ونمي‌شناسيمش به درستي، زار مي‌زنيم و بر سر مي‌کوبيم. ساعت‌ها گلو مي‌دريم براي ورزشي که قرار بود! نشاط آور و سلامت آفرين باشد. اما در مقابل همه اين چيزها سنگدليم و ساکت.

ما را چه شده که جوانمردي و جوان‌مردان را با کلام «فردين بازي» به سخره گرفته‌ايم؟

گاز، برف، زمستان

1- برف و سرما اين روزها مملکت را فلج کرده، نمي‌دانم کشوري که دماي هواي پنج درجه بالا و پايين اينگونه فلجش مي‌کند، چطور مرگ بر آمريکا مي‌گويد و مي‌خواهد در مقابل تمام جهانيان بايستد.

2- سال‌ها گرما عشقم بود – شايد به خاطر رابطه مستقيمش با دريا- و سرما و زمستان شايد به خاطر مدارس استبداد زده ما غمبارترين فصل سال. اين ماجرا ادامه داشت تا از قضاي روزگار در اين فصل عاشق شدم، آن هم چه عاشق شدني… پس از آن زمستان زيباترين فصل سال است. با برف و يخبندانش حال مي‌کنم و زندگي را در شاخه‌اي يخ زده يا درختي سفيد پوش شده لمس مي‌کنم.

3- عشق زمستاني گرمم مي‌کند در اين هوا، و با هر سرمائي که اين روزها به صورتم مي‌خورد يادم روزهاي زيبائي را مي‌آورد که پس از عاشق شدن در يک چنين هوائي داشته‌ام ياد نوم‌زدنگ‌هامان، ياد دور بودن‌هايمان و دل‌پرکشيدن‌هامان، ياد لحظه‌اي که در سخت‌ترين شرايط و دور از هم، در گرماي طاقت فرساي کوير، خبر رسيد که مي‌توان ‌کنار هم بود و نزديک به هم، و پس از آن يک زمستان عشقولانه را رقم زد. آن زمستان را خوب يادم هست با اينکه زير فشار شديد درسي بودم اما بيش از پيش به گياهان کوچک يخ زده توجه مي‌کردم و اين نغمه تنوع و گوناگوني طبيعت را با تمام وجود گوش مي‌دادم. کوه سرد را با تمام وجود دو نفري مي‌خواستم و با همراهيش لمس کردم.

4- با همه مشکلات اين روزها، مشکلاتي که طبيعت متهم اولش است، اين سرما برايم زيباترين است و اين سپيدي زيباترين رنگ جهان رنگ تمام پاکي‌ها، رنگ پاکي که تو داري و برايم به ارمغان آوردي. پاکي جسم و ذهن و عملت.

5- ما به يک مراسم عجيب و غريب و نا آشنا به نام بالماسکه دعوت شديم من پس از مدتها‌ کنکاش , و با پيشنهاد فرجام باغ آلوچه آخرش با گواش صورتم را شبيه قهرمانان کارتون The Incredibles کردم همسر عزيز هم يک ماسک بالماسکه به صورتش زد از آن ها که در فيلم ‌ها وقتي مي‌خواهند فراماسونري در ايران را نشان دهند مي‌بينيم. پسرخاله هنرمند آهنگساز مش مش پرست هم خودش را دکتر کرده بود و با يک عدد رو‌پوش سفيد و گوشي، با سبيل‌هاي نازک که شبيه دکتر‌هاي تازه از فرنگ آمده دهه سي شده بود. دختر خاله جهانگرد همسر هم مرگ خوار شده بود و در طول مراسم خصوصا مواقعي که چراغ ‌خاموش بود چند بار مرا تا پاي قبض روح شدن برد. خواهر زن جان هم خودش را شکل ملکه شهر اوز کرده بود يکپارچه زرد پوش صورتش کمي شبيه خورشيد. دو تن از بانوان محترم هم پسر پوش شده بودند آن هم از نوع لاتي‌اش، يکي هم که شکل رفتگر‌ها شده بود و با لباس کار آن‌ها که حتي آرم شهرداري هم داشت و با يک عدد جاروي بلند تشريف آورده بود شوهرشان هم يک ترکمن اصيل متمايل به قزاق بودند و کلي با حال. خلاصه يک خانم کولي‌خيلي با حال با رعايت جزئيات که مرتب در حال طالع بيني مردم بود وکف دستشان را مي‌ديد، يک عرب شکم ‌گنده بادبزن به دست، يک حاج آقاي کاملا در نقش فرورفته، شنل قرمزي، فرشته‌، خرس، دختر مدرسه‌اي، کبريت فروشي بي‌نوا و … از ديگر شرکت کنندگان بودند.

6- اولش از رفتن به يک همچين مهماني زياد ذوق و شوقي نداشتيم و آن را به خاطر ايراني نبودن زياد تحويل نگرفته‌ بوديم ولي خيلي خوش گذشت. چه اشکال دارد انسان با تمام شادي‌ها و جشن‌هاي جهان شاد باشد. ديدم اين چند روز بعضي گله کرده بودند که ايرانيان را چه به کريسمس مگر آنان نوروز ما را جشن مي‌گيرند؟ فکر نکنم معامله‌اي در کار باشد ما نوروزمان را بزرگ داريم و تبليغش کنيم و شاد باشيم و جشنش گيريم با ديگر شادي‌هاي جهان هم شاد باشيم براي ما ملت گريه دوست غم طلب شفاست.

7- اين ساربان محسن نامجو هم اين روزها حسابي فاز مي‌دهد. آن تکه که مي‌گويد: » که هستم من آن تک درختي که در پاي طوفان نشسته…» آتشي در جانم شعله‌ور مي‌سازد که نگو. با همسر گوش مي‌دهيمش و بي‌اختيار همراهش نوا سر مي‌دهيم. از آن ترانه‌هاست که سال‌ها مي‌توان گوشش داد. از آن تيپ ترانه‌ها که انگار از درون خودت جوشيده‌است.

8- اين گاز هم اين روزها قصه جالبي دارد پيدا مي‌کند از سوئي مسئولان چشم به دست مردمند تا شعله‌هايشان را کم کنند، گاز به همه برسد و گاز صنايع که ديوارشان از همه کوتاهتر است را قطع مي‌کنند و از سويي دانش آموزان تعطيلي خوش آمده، مردم را با اس ام اس تشويق به بالا کشيدن شعله‌ها جهت تعطيلي بيشتر مي‌نمايند. اين هم از برنامه‌ريزي‌هاي کلان مملکتي. به هرحال گند کار بايد يک جائي در بيايد ديگر، بماند که هزار جاي ديگر هم در آمده.

9- کار کارشناسي!!! اين‌ها ببين و برنامه‌ريزيشان را. وقتي هرکس سرش به تنش بيرزد خانه نشين کني و فراري از مملکتش و هرکه …تر بود پست مهمتري دهي همين است ديگر. گاز در اثر سردتر شدن فشارش مي‌افتد. مصرفش هم که بالاتر مي‌رود. در نتيجه ته خط بي گاز است و هزار جا هزاران مشکل. گاز نيروگاه را قطع مي‌کنند، مي‌گويند گازوئيل يا مازوت بسوزان از آن طرف نيروگاه با اين دو سوخت توليدش پائين‌تر است و برق هم کم مي‌آيد نمي‌شود گرمايش برقي را تبليغ کرد جاي گاز. صنايع ديگر هم مازوت و گازوئيل گيرشان نمي‌ايد تعطيل مي‌کنند. – کارخانه لاستيک معروفي را مي‌شناسم که يک هفته است کارمندانش در خانه حال مي‌کنند- توسعه شبکه گاز هم که نه اقتصاديست و نه اينکه به سرعت ممکن است. در اين مملکت هم تا بلا نازل نشود بد جور هم نازل نشود به فکر چاره نيستند. تازه چاره‌کارشان هم هميشه صورت مساله پاک کردن است. گاز کم آمده قطع کنيد فلان جا و فلان جا و بهمان جا را. برنامه ‌ريزي پشم است و کشک. کارشناسان سر به تن بيرز گفتند بابا جان گاز را از کنگا که نمي‌برند لب مرز افغانستان يا شمال يا اردبيل. تبديلش مي‌کنند به برق، برق مي‌دهند هم ايمن‌ترست ، هم پاک‌تر است و هم اقتصادي‌تر با توسعه راحت‌تر و قابليت اطمينان بالاتر . کو گوش شنوا صادرات گازشان هم که غوز بالا غوز است خط لوله صلح راه انداخته‌اند هزار متر مکعبي 180 تا 200 دلار بايد از ترکمنستان بخرند با خطوط لوله بسيار پر‌هزينه بايد به پاکستان با رقم مخفي از من و شما احيانا بسيار کمتر بفروشند. سياست ملا نصرالديني است ديگر. بماند که اين‌روزها روي ملانصرالدين را سفيد کرده‌اند.

شب يلدا

اين شب يلدا ميزبان دوستاني بوديم بي‌نظير از دوراني بي‌نظير. دوراني به قدمت شش سال که اميدوارم مثل بي‌نظير بوتو ترور نشود. دوستاني که شروع دوستيمان با آن‌ها به شش سال پيش يلدا شبي باز مي‌گردد در دوران دانشجوئي.

هر سال فرصتي اگر دست بدهد دور هم جمع مي‌شويم هر کدام از گوشه‌اي از ايران.

امسال دوستان بسياري آمدند و دوستان بسياري هم نيامدند- اين به آن درـ

احسان عمو جون يا احسان گفتمان اولين کسي بود که اعلام آمادگي کرد و با خودش خمير علي قديم و زلف علي فعلي را هم آورد. خمير علي به آن کله نازش و نور پردازيش چه صفائي به رقص شب يلداي ما در تاريکي داد.

پزشک، فيلسوف، جامعه شناس، روانشناس، اديب، مهندس، کارشناس چاقو و… جناب دکتر حميد دامت افاضاته هم به مجلس ما صفائي جانانه داد با اين‌که شايد در شوخي با او زياده روي کردم ولي خوشمان آمد. يک جورهائي اذيت‌ايبل است.

آقاي برنامه نويس هم که بد جوري حدش به طاسي دارد ميل مي‌کند با ما بود گيرم که همه‌اش پيش ما نبود ولي بودنش قنيمتي بود.- گلاب به رويتان…-

خانم مامائي هم بود. از بس درباره زايمان و دردهايش براي عيال ما سخن سرائي نمود که ديگر دلم مي‌خواست از پنجره پرتش کنم بيرون. دل و روده‌مان را به هم دوخت لامصب.

نماينده کردستان در جمع ما هم با عيال آمده بود. پشم و پيلش آنقدر ريخته که ديگر دفش را همراه نمي‌آورد. نازنيني است اما…

ديکتاتور بزرگ هم نتوانست بيايد و از راه دور زنگکي زد. چند‌تائي هم به علل گوناگون عذر خواستند از مريضي همسر گرفته تا مهمان داشتن. الهي فال زينب راست باشد…

فرشاد سرباز وطن هم با تلفن در جمع ما بود با اينکه زياد نفهميدم در ميانه رقص چه اراجيفي تحويلش دادم اما جايش خالي بود.

همسر برف دوست

امروز پس از يک روز کاملا برفي، با اينکه هوا هنوز برفي بود اما اصلا برف نباريد همسر از خواب بعد از ظهر پنجشنبه‌اش بيدار شد پرده را کنار زد و با نا اميدي به آسمان نگريست. گفتم: برف مي‌آيد؟ گفت : «نه بابا مسخره‌مون کرده»!!