دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ دسامبر, 2007

عاشقانه

عزيزترينم اين روزها ي آخر پاييز كه مي آيد من مست مست مي شوم فكر كه مي كنم لبخند مي زنم مدام چيزي توي دلم فرو مي ريزد .خوب مي داني چه مي گويم اين روزها سالگرد عاشقي ماست .  سالگرد روزهاي  كه مست پيدا كردنت بودم و ديوانه  تورا داشتن  روزهايي كه هر روز مي ديدمت و ديدنت براي من گم شده آرامش بود روزهايي كه خودم را پيدا كردم با تو ودر كنار توروزهايي كه عشق را شناختم  دلم پيش تو بود و بي خبر بودم از حال دلت تا برايم خواندي:

 » من و تو يكي شوريم از هر شعله اي برتر  كه هيچ گاه شكست را بر ما چيرگي نيست   چرا كه از عشق روئينه تنيم» 

  . هيچ وقت هيچ كجا و اين گونه عشق را نفهميده بودم كه آنجا توي آن اتاق كنار پله هاي طبقه دوم  در اتاق كانون فهميدم . 

  بارها به اين فكر كرده ام كه اگر در پايان ترم اول وقتي خسته ، ترسيده و دل شكسته بودم انصراف مي دادم ، اگر هومان را نمي ديدم اگر تند تند آن فرمهاي اشتراك كانون  را پر نمي كردم ، اگر هومان بعد از يك سال پي من نمي فرستاد اگر پا به درون آن اتاق نمي گذاشتم ، زندگي من چگونه مي گذشت ؟ مي دانم و مطمئنم كه بدون تو زندگي من چيزي كم داشت .خوشحالم كه هيچ كدام از آن اتفاقات نيافتاد  و همه چيز دست به دست هم داد تا من به اين باور برسم كه حتما جايي و زماني كارخوبي كردم كه خدا چنين پاداشي به من داده است.

  دوستت دارم  مرد عزيز زندگي من   

Advertisements

بزن به تخته

هنگامي که يک رشته ورزشي مثل بسکتبال را يادت رفته باشد در گذشته شروع کني بعد يک‌ دفعه يادت بياد بد هم نيست برويم بازي کنيم در يک جمع خانواد‌گي، نتيجه اش اين مي شود که اينقدر خوب بازي کني که عمو سرپرست کاپيتان پيشکسوت محترم مرتب بعد از هر پرتاب عالي تو بگويد بزن به تخته و بترسد که چشم بخوري. اينقدر استيلم خوب بود که با اينکه پرتاب‌هايم خيلي‌اش نرفت داخل حلقه اما هربار گفت بزن به تخته!!

پي نوشت بي ربط: هنگام تنگ دستي در عيش کوش و مستي
کين کيمياي هستي ، قارون کند گدا را

يک نوع آدرس‌دهي

نيروگاه برق را بايد ديده باشيد. خود کم شاخص نيست. کم کمش از پنج کيلومتري پيداست.

از قضاي روزگار چند باري شانس سر زدن داشتم به نيروگاه کازرون. سر برگ‌هاي جالبي داشت پايين صفحه آدرس نوشته بود:

کازرون، کيلومتر فلان جاده فراشبند، جنب مرغداري وليان!!!!

بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

مجنون، عشق را ندانست. کم کمش ندانست به چه کارش مي‌آيد. ديوانه بي‌نوائي بيش نبود. همين بود که عاقبتش بيابان‌گردي شد و ناکامي.

فرهاد اما بزرگ بود و سزاوار عشقي اين‌چنين. آنقدر بزرگ بود که بداند بايد عشقش را نيروي تيشه‌اي کند و از دل کوه سخت بيستون در آورد.

گيرم که تو بينديشي و بگوئي «بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد». از بزرگيش هيچ نمي‌کاهد. دانست عشق چيست و آن را شعله راهش ساخت.

يک پست پست مدرن

آقا ذات اقدس همايوني بر اين است امروز، که بنشينيم بنويسيم و تا خالي نشديم پا نشيم. از اين جولان فکري کمي منتقل کنيم به اين کاغذ!!! با اين قلم!!! مقدس

راستي کي برد به اندازه قلم مقدس است؟ اگر اين پروژه‌هاي Paperless چندين سال ديگه کاملا پوز اين روش‌هاي سنتي نوشتن و کاغذ سياه کردن را بزند، بايد به جاي مثلا جايزه قلم جايزه کي‌برد بدهند و يا بگويند کي‌برد‌هاي مسموم و يا کي‌برد‌هاي متعهد. فکرش را بکنيد کي‌برد مسموم و کي‌برد به دستان مزدور داخلي چه اسامي باحالي…

…ناگهان عشق آفتاب‌وار نقاب‌برافکند/ و بام‌ودر به صوت ِ تجلي درآکند،/ شعشعه‌ي آذرخش‌وار فروکاست/ و انسان برخاست…. بيست و يکم آذرماه سال‌روز تولد شاملوست. اتفاق جالبي بوده و نمي‌دانم با ايده‌ي چه کسي تولد شاملو را بزرگ‌دارتر مي‌دارند تا سال‌روز خاموشيش را.

خداوکيلي اين حافظ رند و عاشق پيشه چه‌اعجازي در کلامش نهفته‌است که هر تکه از ديوانش آرامشي خاص به انسان مي‌دهد. اين را ببينيد: …ز شوق نرگس مست بلند بالائي/ چو لاله با قدح افتاده بر لب جويم. /شدم فسانه به سرگشتگي که ابروي دوست/کشيده در خم چوگان خويش، چو گويم.

به! به! بببه! به!- تکان‌هاي سرم را نيز به اين موسيقي متن اضافه کنيد.

کتاب قدرت هوش اجتماعي را که در پست پيش معرفي کردم دوبار خواندم. کتابيست بس بدرد خور اما مثل تمامي کتاب‌هاي اين‌فرمي نقطه ضعف نسخه‌پيچي يکسان براي همه را دارد. اين نکته به سادگي مغفول مي‌ماند که براي انسان‌هاي متفاوت با اخلاقيات متفاوت نمي‌بايست نسخه‌هاي واحد پيچيد و راه هاي رسيدن به کمال – اگر حتي کمال را نيز براي همه بتوان واحد گرفت که جاي بحث بسيار دارد- نمي‌تواند براي همه يکسان باشد. اما به‌هر حال در اين نوع کتاب‌ها کتاب ارزشمنديست و جملات گران‌سنگي دارد.

سري به اين پست زيبا بزنيد و حس انتظاري تلخ را که کم ندارند مردمي درون ما لمس کنيد. بر بانيان اين حس هر که مي‌خواهند باشند، هزاران بار لعنت.

…جهان اندوه‌گن رها شده به خويش. / و در آن سوی نهالستان ِ عريان / هيچ چيز از واقعه سخني نمي‌گويد…

عشق، چهره آبيش، اين روزها پيداست. خوب هم پيداست.

اگر شبه روشنفکري خونتان اين روزها کم شده هفته نامه وزين شهروند امروز اين هفته را از دست ندهيد. البته ممکن است دچار شاملو گرفتگي شديد شويد. نگوييد نگفتي!

چند روزي است عينکم شکسته و بايد تا فردا هم بدون عينک سر کنم. دو سه روز از عينک قرضي همسر استفاده کردم و با اين که ضعيف‌تر از عينک من بود ولي چون دنيا را از منظر ديد او يا به قولي از دريچه ديد او ديدم اينقدر تفکراتمان به هم شبيه بود که نگو. اينقدر خوب بووووود. گفتم که چهره آبيش بد جوري پيدا شد. اما خب امروز خودش بدون عينک کلافه شد و مجبور شدم تا دم شرکتش بروم با نهايت احترام و پوزش دو دستي تقديمشان کنم و از آن پس تهران تبديل به لندن شد. همه جا مه آلود و تار بود نمي‌دانم شما هم متوجه شديد يا نه؟ من که ياد چارلز ديکنز افتادم و فال فروش‌هاي ميدان کاج را الوير تويست بينوا مي‌ديدم.

شماره پله، ده. عجيب گاهي مي‌آيد در ذهنم، اين نه کمتر از من، سياه بمبولي فتوژنيک باحال، با آن دريبل‌هاي اي‌ول‌اش. بچه که بودم يک پيراهن برزيل داشتم داده بودم برايم پشتش يک ده باحال انگليسي زده بودند کلي صفا مي‌کردم فکر مي‌کردم پله نشم سوکراتسي، زيکوئي چيزي مي‌شوم. اي دل غافل استاد اسدي هم نشديم.

مسخره‌ است. در گوگل کلمه عاشقي را سرچ کردم و دنبال غزل کامل «دلا در عاشقي ثابت قدم باش» مي‌گشتم ديدم فيل به آن تر‌ زده است. اي تر بزنند به جد و آباد همه فيل‌بانان- عصباني هستيم‌ها… يکي دستمان را بگيرد سر سبز بر باد ندهيم.

…اسرار ازل را نه تو دانی و نه من / وین حل معما نه تو خوانی و نه من./هست اندر پس پرده گفتگوی من و تو / چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من…

چند وقتي بود با اين شلفاري آشنا بودم اما به صورت جدي تازگي واردش شدم جالب است مي‌تواني کتاب‌هاي مختلف را ببيني و نظرات بقيه را راجع به آن‌ها ببيني و و درباره‌شان نظر دهي. يکجور اورکات فرهنگي‌است. اگر شما هم مثل من از نخواندن بدن درد مي‌گيريد، خيلي به کارتان مي‌آيد.

چند پست پيش درباره نبودن رديف سيزده در هواپيما نوشته‌بودم. مي‌خواستم در يک پست مفصل اين‌‌ها را بگويم اما قرار بر پرتاب جولان دهندگان در فکرست. عدد سيزده در جوامع كهن، بخاطر خاصيت بخش‌ناپذيري آن، عددي «بد قلق» دانسته مي‌شده است. در حاليكه عدد دوازده از قابليت بخش‌پذيري بسيار بالايي برخوردار بوده و به پنج مقسوم كامل و چهار مقسوم با خارج قسمت غير گنگ و بدون باقيمانده، قابل تقسيم است. عدد بد قلق قبليش که هفت باشد را با ترفند هفت‌تايي سازي مثل هفته و … خوش قلقش کرده بودند. بد قلق بعدي هفده است که ايتاليائي‌ها نحسش مي‌دانند. نکته جالبش اين‌است که سيزده در ايران باستان اصلا نحس نبوده و انتخاب سيزده براي اين جشن ايرانيان، نه به دليل نحس بودن آن، بلكه از آن روي است كه روز سيزدهم هر ماه خورشيدي در گاهشماري‌هاي ايراني از آن ايزد «تيشتَـر»، ايزد آورنده باران و سال خوب، است. (در گاهشماري سيستاني «تيركيانوا»، در سغدي «تيشيج»، در خوارزمي «چيريج») ايرانيان اين روز را براي خجستگي بسيار آن انتخاب كرده‌اند!!

اين مطلب را هم بخوانيد حتما، بخصوص دو سه پاراگراف آخرش را. اگر اعصابي براي بقيه روزتان ماند بقيه روزتان را مفت چنگتان.

…ظلمت پوشاني از اعماق برآمده‌اند…

دريا مي‌خواهد دلم، عجيب دريا مي‌خواهم. هوس شناي نصف روزه‌کرده‌ام از آن شناها که صبح بروي بعدازظهر برگردي… شايد دلم وسط دريا را مي‌خواهد آن‌جاکه باحال‌ترين جاي دنيا براي داد زدن، فحش دادن و خود را خالي کردن است.

دوستي داشتم هنگام تحصيل ليسانس يادش رفته بود بزرگ شود. هم در ظاهر و هم گاهي در کردار. استاد و معتاد بازي کامپيوتري بود بعد از تابستاني ديدمش. از او درباره بازي‌هاي جديد پرسيدم برآشفت که دارم ديوانه مي‌شوم از بازي. مثلا در خواب نازم و مادرم مرا صدا مي‌کند براي خريد نان. پيش خود مي‌گويم مادرم را save مي‌کنم و بقيه خوابم را مي‌کنم. پس از بيدار شدن لودش مي‌کنم و مي‌روم نان مي‌خرم.

بيست ليتري‌هم مي‌خواهند مرحمت کنند از ماه آينده به سهميه بنزينمان اضافه کنند. گويا اين بساط را راه انداخته‌اند که قضيه فروش با نرخ آزاد را ماست مالي کنند. يعني چي دلت مي‌خواهد بنزين بيشتر بايد آزاد بخري. نبايد بخري. بايد به هرآنچه آقايان مي‌گويند سر کني. همين تو که حالا نق مي‌زني آزاد آزاد، فردا که آزاد شد مي‌روي همه جا مي‌گوئي آقايان ديديد بنزين را کردند ليتري n تومان و چنين و چنان. بنزين هم مثل ديگر کالا‌ها، اصلا گران نشده، بازار سياه هم ندارد، چهارصد، پانصد تومان هم خريد و فروش نمي‌شود. هيچکس هم کم نمي‌اورد. خدا را شکر…

… اي دل تو به اسرار معما نرسي/ در تكته زيركان دانا نرسي. / اين جا به مي لعل بهشتي مي ساز/ كان جا كه بهشت است رسي يا نرسي…

آخيش چقدر توانستم سخن نغز!!! بپراکنم. قدري دلم راحت شد. شلوغي افکارم هم مثل ترافيک تنها سه روز بعد از سهميه بندي خيلي سبک شد. بيچاره شماي خواننده مي‌دانم الان در چه حالي…

…بيار باده كه بنياد عمر بر باد است…

1. يک روبوسي ساده با پدر مريضم موقع خداحافظي، يک سفر کاري با همراهي تازه از بستر بيماري بلند شده، يک ايستادن يکساعته بالاي سر تعميرکار در يک بعد از ظهر سرد و سوزناک با يک بلوز، يک جوگير شدن و پياده روي روي برفي تازه باريده و آبکي، حاصلش سه روز و اندي خانه نشيني شد و تب و لرز بعد از سال‌ها .

2. ماحصل تب و لرز و خانه نشيني هيچ که نداشت افکار گوناگوني داشت و احساسات گوناگون که هر کدام حال که به آن مي‌نگرم، پس زمينه‌اي است. پس زمينه صورتي رنگ همسري است که اين چند روزه کم اذيتش نکردم و هنوز هم معلوم نيست تا کجا با اين ويروسم آزارش دهم. کم بي‌خوابيش ندادم شب‌ها با تب و لرز و سرفه‌هايم.

3. پس زمينه‌ي يکي دو کتابي که خواندم ، پس زمينه افکار گوناگوني که سرم را دربست دادم تا جولانگاهشان باشد… اي ياد تو ام مونس در گوشه‌ي تنهائي، وي خاطره‌ات پونز نوک تيز ته کفشم… سرگشتگي اين روزهاي نسلم، نسلي که گاهي نمي‌فهممش و گاهي خوب مي‌شناسمش. …ببين ديازپام ده خورانده‌اند…

4. رسيدن کتابي به دستم کتابي که بايد براي من پر از اشکال رفتاري، بسيار مفيد باشد. دوبار خواندمش: » قدرت هوش اجتماعي». از خواندنش بهره بسيار بردم اما آخرش بايد يک جمله به خودم بگويم و هر کار مي‌کنم نمي‌شود اين جمله را نگفت چرا که کتاب سرتاسر يک جورهائي راه‌هاي دوست يابي‌است و ارتباط بهتر با ديگران، و آن جمله اين است: يک دوست واقعي مرا از هزاران دوستي که با لبخندم دوستم باشند و با اخمم دشمنم، به. گرچه اين جمله مکملي است بر کتاب، شايد، و هيچ از ارزش‌هاي کتاب نمي‌کاهد. …ای کاش عشق را زبان ِ سخن بود…

5. آدم سر اين سوغات شيراز را که مي‌گيرد ته‌اش را نمي‌داند  کجا ول ‌کند. آدم را مي‌برد به عوالمي که گاهي که وبلاگ نويسيت مي‌ايد دلت مي‌خواهد بنشيني و از اعماق دل بنويسي و بر دايره بريزي آن‌چه دلت را چنگ مي‌زند و سرت را جولان مي‌دهد،. بريزي هر چه است بر دايره به حگم راستي. … خدا را اي نصيحتــــــگو حديث ساغـــــر و مي گــــو/ که نقشـــي در خيال ما از اين خوشــــتر نمي‌گيــــــرد.—- بيا اي ســـــــاقي گـــــــــــــلرخ بياور باده رنگيــــــن / کــــه فکــــري در درون ما از اين بهتـر نمي‌گيـــــرد…

پي نوشت: دلم بد جور گرفته است. …بيار باده كه بنياد عمر بر باد است…