دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

آي مرد دريا!

دريا چالش انگيز بود برايت آن‌گاه که سعي در کشفش داشتي و هدفت غلبه بر آن بزرگ بي‌همتا بود. آن موقع کاملا ساحلي بودي، هدفت نيز.

مرد دريا نبودم، مرد خشکي را تمرين مي‌کردم و نو مردي را دنبال. دريا هدفم نبود، غلبه بر آن هدف بود. توان رفتن و رفتن، توان چيره شدن بر آن بزرگ چالش بر انگيز. اثبات توانائي ام را در دريا مي‌جستم و سخت به آن محتاج. مرديم وبزرگي‌ام را درآن مي‌ديدم.

بارها و بارها به چالششش کشيدم، به چالشم کشيد با وسوسه‌هاي ساحلي‌ام وسوسه‌هائي از جنس خشکي که تنها توان شکافتن امواجش، توان رفتن و برگشتن ارضايش مي‌کرد. به چالشم کشيد سال‌ها و سال‌ها و در پس هر رفتن وبازگشتن، در پس هر جنگ خودساخته با يک موج، در پس هر فريادي که از اعماق دل بر آوردم آنجا که جز او شنوائي نبود، در پس همه آن‌ها و هربار پس از هرکدامشان يکبار، دلم… يک چيزي، چيزي شايد ازجنس گريه، يا شايد از جنس صداقت و يا از جنس همه آن چيزها که بعدها يادم داد و يادم داد…، ته دلم را لرزاند، و هر بار باز، لرزاند. و يادم داد که دريائي بودن يعني ساحلي نبودن، يعني نبودن همه آن چيزها که همه چيزش مي‌داني و همه چيزش مي‌دانند همه غير دريائي‌ها.

دريا ديگر چالش برانگيز نبود. ديگر اثبات توانائي نبود. ديگر هنگامي که پا به آن مي‌گذاشتم جنگي در کار نبود. برايم دريا آرامش‌بخش ترين قسمت زندگي شد. آن هنگام که صدائي جز صداي موج و جريان آب نمي‌شنيدم و گاه‌گاهي با شنايم که چونان نوازش پيکر دريابود اين سکوت آرامش بخش را مي‌شکستم، حقيقت زندگي بيرون از آن آب با تمام پيچيدگي‌هايش چه کودکانه بود و بي معني مي‌نمود. دلم مي‌خواست يکي باشم با دريا. دلم را بسپارم به آن و دريائي باشم.

و پس از آن هر بار يک چيز جديد و هربار يک ياد‌اوري دوباره: دريائي باش!

اين يادآوري را چند صباحي بود که نياز داشتم و دريا دريک شب آرام‌اش، از آن شبهاي تاريک معروفش يادم آورد. دور بودن فيزيکي از دريا نبايد تورا ساحلي بار آورد.

داشتم ساحلي پا درونش مي‌گذاشتم. داشتم به خاطر نشان دادن توانائي پا به درونش مي‌گذاشتم، نه به‌ آن‌ها که درساحل به تماشايم نشسته بودند،نه…، اثبات آن دوباره به خودم.

پانصد متر رفتم شايد کمي کمتر يا کمي بيشتر در يک درياي تاريک که خشکي نشستگان را تاب تحمل نبود. فريادي مرا به ساحل خواند. اين زن نگران توست ده دقيقه بيشتر نيست که آمده‌اي وعده نيم ساعته‌اي حداقل داشتي. ولي عزيزترين کست را ناآرامي دربرگرفته و تو، از دريا بايد بگذري تا اشک و نگرانيش را پايان دهي. به يکباره تمام خواست ساحليم در آن کشف و اثبات دوباره…دوباره احساس کودکانه بودن تمام آن خواست…. تمام آن خواست‌ها….

برگشتم، چرا که يک لحظه زودتر کاستن از نگرانيش مرا از هزاران بار اثبات توانائي خوش تر بود.

حس دريائي بودن داشتم.

Advertisements

۱ دیدگاه»

  یک رهگذر wrote @

سلام هموطن ايراني. سايت ياهو که آدرس ايميل من و شما در آن قرار دارد و روزانه با مسنجرش چت مي‌کنيم، نام کشور من و شما را از ليست کشورهايش در صفحه‌ي ثبت نام حذف کرده. اگر غيرت و عرق ملي‌مان اجازه نمي‌دهداين ننگ را بپذيريم، با لينک دادن به صفحه‌ي http://helloyahoomail.net از طريق کليدواژه‌ي Yahoo mail به بمب درحال پيشرفت عليه ياهو کمک کنيم تا کوچکترين وظيفه‌ي ما به کشورمان ادا شده باشد و همانند بمب افتخارآميز فيلم سيصد و خليج فارس، بتوانيم يک موفقيت ديگر را نيز رقم بزنيم يا حداقل به فکر اطلاع‌رساني در مورد اين فاجعه‌ي رسانه‌يي باشيم… متشکرم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: