دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ نوامبر, 2007

مي‌بارد و مي‌بارد

مسابقه بوکس است. مسابقه که نه، بوکس است. گوشه‌ي رينگ. گير افتاده‌اي آن گوشه و بر سرت ضربات مي‌بارند. ضعف داري و نداري؛ داري، اما نه به آن اندازه که بر سرت ضربات چپ و راست اين‌گونه ببارد. آن‌قدر ضعف نداري که نتواني در بروي از ضربات يا با دفاعي ضربات را کم کني. بر سرت مي‌بارند ضربات متعدد، آرام تا سنگين، و تو جواب نمي‌دهي، دفاع هم نمي‌کني، چرا دفاع نمي‌کني؟ نمي‌داني و ميداني. همان گوشه رينگ مي‌ماني و ضربات ادامه دارد.

لنگ قرمز را مي‌بيني لنگ قرمز اينجا نشان تسليم است گر بيندازيش. بيندازيش شايد ضربات پايان يابد. اما ضربات براي تسليم تو نيست و تا تسليم تو نبايد ادامه داشته باشد که تو همين حالا اين گوشه رينگ بي‌دفاع کردن ايستاده‌اي، يعني که تسليمي. شايد چون هدف تسليم تو نيست دفاع نمي‌کني. نمي‌داني و باز نمي‌داني هدف را.

تو گوشه رينگي و ضربات مي‌بارد، چپ و راست. ضربات سبک و سنگين کلام مي‌بارد. چپ و راست…

Advertisements

شئونات اسلامي؟؟؟؟!!!

فرودگاه تهران – پروازهاي داخلي – کيوسک تاکسي ويژه فرودگاه!

يکي بگه اين جمله واقعا يعني چي و مصداقش چيست؟ ربط شئونات اسلامي با تاکسي در چيست؟…

26-11-07_1323

اندر عجايب روسي!!

دو روز و يک شب سفر کاري.

رفت و برگشت با يک هواپيما بسيار کوچک روسي.

هواپيما شماره‌هاي صندليش در هر رديف، A,C, در يک طرف وD,E,F در سوي ديگر بدون رديف B !!!!

رديف هايش 1 تا 12 و بعدش 14 تا 29، بدون رديف 13!!!!

در کار ما نماد استاندارد‌هاي روسي را که بنگري معکوس استانداردهاي ديگر دنياست!!!

انرژي اتمي روسي چه خوابي برايمان ديده است؟

شب‌نهاداني از قعر ِ قرون آمده‌اند

تهران- وزرا مکاني معروف که اين روزها ارباب رجوع!! زياد دارد.

صف طويل و شلوغ خانواده‌هائي که آمده‌اند دخترشان يا همسرشان را ببرند.

نقطه مشترک همه لباس‌هائي‌ايست که همراه آورده‌اند. يکي مانتو، يکي مقنعه…

به سيمايشان مي‌نگرم. به تک تکشان خوب مي‌نگرم. همه آدمهاي معمولي و ساده اين مملکتند، همه مردمند از آن تيپ مردم‌ که توي کوچه‌هاي شهر هر روزه مي‌بينيم، از آن تيپ مردم‌ که همه هستيم.

جناب سردار رادان!، چقدر اين آدمها با آن آدم‌هائي که تو ترسيم کردي و ما نمي‌شناختيمشان متفاوتند. چقدر اين آدمها با آن آدم‌ها که سعي مي‌کردي به ما – همان مردم- بقبولاني که هستند و چنين‌اند و چنانند متفاوتند.

به‌ آن‌ها خوب مي‌نگرم، خيلي چيزهاي مشترک با‌هم دارند: درد را مي‌تواني از چهره‌هاشان بخواني درد خيلي چيزها … و نفرت ‌را مي‌تواني در لابه‌‌لاي خشمشان بيابي…  يک چيز ديگر، هر لباسي که براي رضايتت مي‌اورند مشکيست. تقارن تلخيست، رنگ رضايت تو رنگ دردشان است، اميدوارم روزي اجبار به آن‌جا نکشاندشان که رنگ رضايتشان رنگ درد تو باشد. اميدوارم و آرزومند، نه به خاطر تو، به خاطر خودشان، و به خاطر خيلي چيزهاي ديگر.

شعري از مارکوت بيگل

44868

روزت را دریاب

با آن مدارا کن

این روز ، از آن تواست : بیست و چهار ساعت کامل

به قدر کفایت فرصت هست

تا روزی بزرگ شود

مگذار هم در پگاه ، فرو پژمرَد

عکس از سعيد عباسي است

آي مرد دريا!

دريا چالش انگيز بود برايت آن‌گاه که سعي در کشفش داشتي و هدفت غلبه بر آن بزرگ بي‌همتا بود. آن موقع کاملا ساحلي بودي، هدفت نيز.

مرد دريا نبودم، مرد خشکي را تمرين مي‌کردم و نو مردي را دنبال. دريا هدفم نبود، غلبه بر آن هدف بود. توان رفتن و رفتن، توان چيره شدن بر آن بزرگ چالش بر انگيز. اثبات توانائي ام را در دريا مي‌جستم و سخت به آن محتاج. مرديم وبزرگي‌ام را درآن مي‌ديدم.

بارها و بارها به چالششش کشيدم، به چالشم کشيد با وسوسه‌هاي ساحلي‌ام وسوسه‌هائي از جنس خشکي که تنها توان شکافتن امواجش، توان رفتن و برگشتن ارضايش مي‌کرد. به چالشم کشيد سال‌ها و سال‌ها و در پس هر رفتن وبازگشتن، در پس هر جنگ خودساخته با يک موج، در پس هر فريادي که از اعماق دل بر آوردم آنجا که جز او شنوائي نبود، در پس همه آن‌ها و هربار پس از هرکدامشان يکبار، دلم… يک چيزي، چيزي شايد ازجنس گريه، يا شايد از جنس صداقت و يا از جنس همه آن چيزها که بعدها يادم داد و يادم داد…، ته دلم را لرزاند، و هر بار باز، لرزاند. و يادم داد که دريائي بودن يعني ساحلي نبودن، يعني نبودن همه آن چيزها که همه چيزش مي‌داني و همه چيزش مي‌دانند همه غير دريائي‌ها.

دريا ديگر چالش برانگيز نبود. ديگر اثبات توانائي نبود. ديگر هنگامي که پا به آن مي‌گذاشتم جنگي در کار نبود. برايم دريا آرامش‌بخش ترين قسمت زندگي شد. آن هنگام که صدائي جز صداي موج و جريان آب نمي‌شنيدم و گاه‌گاهي با شنايم که چونان نوازش پيکر دريابود اين سکوت آرامش بخش را مي‌شکستم، حقيقت زندگي بيرون از آن آب با تمام پيچيدگي‌هايش چه کودکانه بود و بي معني مي‌نمود. دلم مي‌خواست يکي باشم با دريا. دلم را بسپارم به آن و دريائي باشم.

و پس از آن هر بار يک چيز جديد و هربار يک ياد‌اوري دوباره: دريائي باش!

اين يادآوري را چند صباحي بود که نياز داشتم و دريا دريک شب آرام‌اش، از آن شبهاي تاريک معروفش يادم آورد. دور بودن فيزيکي از دريا نبايد تورا ساحلي بار آورد.

داشتم ساحلي پا درونش مي‌گذاشتم. داشتم به خاطر نشان دادن توانائي پا به درونش مي‌گذاشتم، نه به‌ آن‌ها که درساحل به تماشايم نشسته بودند،نه…، اثبات آن دوباره به خودم.

پانصد متر رفتم شايد کمي کمتر يا کمي بيشتر در يک درياي تاريک که خشکي نشستگان را تاب تحمل نبود. فريادي مرا به ساحل خواند. اين زن نگران توست ده دقيقه بيشتر نيست که آمده‌اي وعده نيم ساعته‌اي حداقل داشتي. ولي عزيزترين کست را ناآرامي دربرگرفته و تو، از دريا بايد بگذري تا اشک و نگرانيش را پايان دهي. به يکباره تمام خواست ساحليم در آن کشف و اثبات دوباره…دوباره احساس کودکانه بودن تمام آن خواست…. تمام آن خواست‌ها….

برگشتم، چرا که يک لحظه زودتر کاستن از نگرانيش مرا از هزاران بار اثبات توانائي خوش تر بود.

حس دريائي بودن داشتم.

شاید بدون شرح

44876

آبادان- احمد آباد -یک خانه بمب خورده در جنگ- 19 سال پس از جنگ (عکس از فتووبلاگ آبادان)