دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ اکتبر, 2007

برگشتن از مرخصي

اين چند وقتي که مرخصي بودم از اين جا, يک دليل اصليش جستجويي بود براي يافتن خودم در موقعيت عجيب و پرکشمکش فعلي. جستجويي براي يافتن تحليل و آناليز شرايط موجودم.

 در اين مدت حس هاي متفاوتي را تجربه کردم از حس ياس کامل تا حسي که با تمام وجود هلم مي داد به جلو حسي براي دوباره ساختن و بهتر ساختن. از حس شرمندگي و خجالت زدگي کامل, يک خجالت زدگي که عرق سرد را برايت به ارمغان بياورد تا يک حس گرمابخشي که از يادآوري وجود عده اي که دوستت دارند وتو مي پرستيشان نشات مي گيرد.

 يار غارم اين روزها روزهاي سختي را با من گذراند و مي گذراند و شير دلانه خم به ابرو نمي اورد اين روزها بيشتر از هر روز ديگري قدر يک انتخاب خوب را مي فهمم. قدر يک همراه خوب را, وخيلي بيش از هر وقت ديگري از اين که اينگونه در بازي که سعي کردم بازي من تنها بماند واردش کردم شرمگينم و ناراحت. نه تنها او را که خيلي هاي ديگر را نخواسته وارد بازيم و جنگم کردم.

در اين بين کامنتي در پست قبلي بود که خيلي در ياد آوري اين نکته که نبايد تسليم شد و مرا سر باز ايستادن نبايد که باشد کمکم کرد.

 اگر با اين حس ها و درگيري هاي دروني مي آمدم نوشته هايم متاثر مي شد از آن حس هاي گاه روزانه يا حتي لحظه اي. اين بود که براي خودم مرخصي صادر کردم و با خودم عهد بستم تا نتوانم با يک پست طنزگونه و نشاط آور بيايم از مرخصي بر نگردم و حالا اين روز است و بايد نوشت اندر احوالات اين چند روزه:

چند روزي به علت يک اتفاق بد يعني از دست دادن عزيزي گرفتار مسائل مربوط به عزاداري بوديم اما اين مسائل سبب شده بود که خيلي ها را کنار هم ببينيم. روزگار نامرادي است که انسان ها را بايد عزا کنار هم جمع کند, گاهي هم عروسي و انگار آدميان گرفتار اين روزها براي دور هم بودن بهانه هاي ديگري نمي يابند.

بگذريم آقا دکتره پسر عمه ي محترم و با حال عيال از سوئد آمده و آدم با ديدنش کلي حال مي کند. از آن آدم هائي است که اگر نفهمي مقام و مرتبه علميش را اصلا در رفتار فروتنانه و دوستانه اش به ذهنت خطور نمي کند که دکتري با اين کمالات و وجنات است که آمده و به علت تجردش مرتب برايش خواستگار پيدا مي شود و بيچاره نمي داند با اين همه خواستگار و درخواست چه کند, آنقدر درخواست ها زياد است که بيچاره سرگيجه گرفته و مطمئنا اين دفعه هم مثل تمام دفعات قبلي نمي داند که را انتخاب کند و دست از پا درازتر بر ميگردد مي رود سراغ قلوب مردم سوئد.

پسر عموي سوسيال بامرام عيال هم با همسر نئو فمنيسم آنتي ديسکاستينگشان از سفر کوبا آمده اند و کلي شکل آمريکاي لاتيني ها شده و از جانب اينجانب به لقب چپ راديکال مفتخر گشته اند.

 امير نازنين هم که برادر آقا دکتره مي باشد و ملقب به خرسي بوده آمده کلي با حال است واقعا با اينکه کم ديدمش ولي به اندازه مثلا آقاي چپ راديکال يا هايگريد دوستش دارم.

 هايگريد هم از جنگ با اژدها به سلامت بيرون آمد و بعد از عمل زانو راه مي رود. اين روزها هم که دستي به ريشش کشيده و مشکوک هم ميزند و احتمالا با يک غول ماده در دماوند ديده خواهد شد و خبرش در آينده نزديک مي رسد.

 تنها کنکوري امسال ما هم روي هرچي دانکي ريدر ( همان بوک ورم خودمان) است را سپيد کرده و مثلا حالش را که ميپرسي خوبي؟ مي گويد گزينه ب.

ديشب هم در منزل يکي از عمه خوش دست پخت هاي همسر مهمان بوديم و متاثر از سوغات شيراز چه اراجيفي که طنز گونه تحويل خلق الله نداديم. آدم تحت تاثير سوغات شيراز چه شور و حالي مي يابد الکي نيست حافظ رند و عاشق پيشه اينقدر بلبل زباني کرده. جايتان خالي سوپي هم خورديم هااااا…

 بعدش هم رفتيم يکي از پاتوق هاي چندگانه جوانان ديسکاستينگ و فاميل هاي وابسته به صرف دي وي دي و مخلفات فيلم جالبي بود و من تا آخرش را بيدار ماندم و ديدم اما داستانش را يادم نمي آيد ولي سر شار از بدآموزي بود چنان که همسر موقع خواب گفت همسر جان يک وقت به من خيانت نکني!! آقا ما را بگي تا صبح جلوي آينه ايستاديم ببينيم آخر چه چيزمان به حاج يونس فتوحي مي خورد حتي اسممان هم حاج دراک فتوحي در دهان نمي چرخد.

 يک آقايي که در آتش دان بود هنوز همان جاست و ظاهر نشده ماهم هنوز بعد از آن تاريخ قبلي نديديمش.

 برادر ديگر آقا دکتره که اوهم آقا دکتر است اما از نوع آسپرين سازش و باباي سپهر نام دارد کلي لاغر و کم حرف شده و انگار که دلش را استراليا پيش سپهر و ديگران جاگذاشته. به هر حال انسان نازنيني است و متشخص.