دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

شايد يک داستان کوتاه

شب است و بيابان، جاده‌اي طولاني و تاريک. خطوط زرد و سپيد با علائم قرمز رنگ کنار جاده.

پايش را بر پدال گاز مي‌فشارد. نورش چشم روباهي کنار جاده را مي‌درخشاند. روباه چشم بر مي‌تابد و در تاريکي گم مي‌شود. آسمان کم فروغ و کم ستاره است. ماه بر نيامده يا بي جلوه است.

از مسافرتي چند روزه بر ميگردد. راديو دلنگ و دلنگي مي‌کند. دلش گرفته است، دلش مي‌خواهد پدال را بيشتر بفشارد اما نيروئي مانع مي‌شود. دو تن از عزيز ترين کسانش در ماشين در سکوتي آرامش بخش به خواب رفته اند پس از سرعت مي‌کاهد.

با سعي در شروع تفکري مي‌خواهد به دلش مجال گرفتن ندهد. انديشه‌ها در سرش مي‌گردند. سخن بسيار است و شب خلوت و تاريک، جاده نيز‌ طولاني. زمان مناسبي است براي انديشيدن. فردا، دوباره شروع کار، تلاش، سعي در توليد و سعي در مفيد بودن. به توليد مي‌انديشد، به ساختن. به کارگراني که پس از يکماه تلاش مزد دستان پينه بسته را مي‌گيرند و خشنودند که ارمغاني با خود به خانه مي‌برند. به رضايت خاطري مي‌انديشد که سعي مي‌کند امروز سنگ بنايش را براي آينده بنهد، آنگاه که مي‌تواند با خيال راحت سرش را برگرداند به عقب و بنگرد به اينکه جواني‌اش را در چه راهي نهاد.

مجال ندادن نمي‌خواهد، ديگر دلش گرفته نيست…

Advertisements

No comments yet»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: