دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ ژوئن, 2007

تاکي باشد که فيل به همه تر بزند الا شهروندان درجه يک

بابا اينها ديگه شور تر زدن به هر چي فيله در آوردن.

بهتر از من گفتند:

سیفون آی تی را می کشیم!

وب2: داغ دلهاي ما و اينترنت رويائي فيلبانان

سقوط یک نمودار

در محاصره گله فيلها

Advertisements

برنامه ريزي چيزي در حد روياي کودکانه

شب است. کم کم آماده مي‌شوي که بخوابي. خبري از راه مي‌رسد مثل بمب: بنزين از امشب سهميه بندي شده. آزاد هم نداريم.

راجع به بنزين چيزي نگويم فعلا که حديث هفتاد من کاغذش مي‌شود. اما نمي‌توانم نگويم از اينکه برنامه‌ريزي توي اين مملکت يعني کشک. نه از کشک هم آبکي‌تر يعني دوغ. نه برنامه‌ريزي مي‌کنند و نه امکان مي‌دهند که مردم بتوانند براي خودشان برنامه‌ريزي کنند.

شب مي‌خوابي صبح سه روز تعطيل شده. شب مي‌خوابي صبح بنزين نداري به کار و بارت در کيلومتر ماشاالله سري بزني. شب …

همه مسائل مهم مملکتي هيئتي و يکهوئي بايد تصميم گرفته شود.

حالا ببينيد اگر بدبختي مثل من بخواهد توليد کند کالائي را، بايد چگونه برنامه‌ريزي کند. اگر بخواهد براي يک‌سالش برنامه بريزد و چشم انداز ترسيم کند چه بايد بکند. چگونه مي‌شود توليد کرد آخر. ثبات چيز خوبي است والله. يک سال پيش‌کش، يک ماه و يک هفته هم نمي‌شود برنامه ريزي کرد.

ديروز سمينار اشنايدر الکتريک بودم. توضيح داد و داد از محصول جديد، آخرش شخصي پرسيد اگر تحريم شويم چگونه ساپورت مي‌کنيد ما را؟ انگار که خط بطلان کشيد به چهار ساعت سمينار و خطري ياد آوري کرد که دارد مي‌ايد و کمي هم آمده و نمي‌دانم چکارش بايد کرد از عهده من يکي خارج است.

برنامه ريزي‌ام را چه کنم. اينها همه بند است بندي به پايم که جلوتر نروم، و نرود، توليد کننده پر زحماقتي که دلالي را ول کرده، با تمام زحماتش به فکر توليد است و ساختن، به فکر نان دادن به کارگري زحمتکش. که ريسک توليد نکند بيش از اين. که نخواهد بسازد. صبر کند و زمان، زماني که هر ثانيه اش در اين دهکده جهاني ساعت‌ها عقبمان مي‌اندازد را بکشد.

شعار و حرف يامفت و آمار ساختگي را عشق است و مشتي که بر دهان‌ ابرقدرت‌ها مي‌کوبند. گور باباي توليد و توليد کننده. گور پدر صنعتگر و کار آفرين. غرور ملي را عشق است غرور ملي که با فحاشي و هتاکي و دهن کجي به دنيا بدست مي‌آيد.

هاي از کدام غرور ملي مي‌گوئي؟ ولش کن واردش نشوم که آن غرور هم مصاديقش فقط، همان مثنوي است.

پي نوشت: اين را حتما بخوانيد

بنزين

پيش نوشت: اين متن نوشته همسر عزيز است

چهارشنبه 6 تير 1386 ساعت 1 بامداد

اينجا تهران است ، چند ساعتي است از اعلام سهميه بندي بنزين گذشته است از شب نشييني خانوادگي برمي گرديم .شهر حالت طبيعي ندارد جا بجا پليس مي بيني .از كنار 3 پمپ بنزين گذشته ايد همگي خاموش اند ، درست چند صد متري بالاي خانه تان يكي از بزرگترين پمپ بنزين‌هاي شهر است ، آنچه را مي بيني باور نمي كني پمپ بنزين در آتش مي سوزد و شعله هايش هر لحظه بيشتر زبانه مي كشند ترسيده اي ، اظطراب داري ضربان قلبت هر لحظه بالاتر مي رود .جمعيت بسيار زيادي خيابان را بسته اند اينجا از پليس ضد شورش و آتش نشاني خبري نيست نمي داني چرا؟؟؟

خوب ميداني كه اين راهش نيست ، خرابي هيچ وقت باعث آباداني نشده » زمینی را که با خون آبیاری می کنند گندم نخواهد داد.»

بر مي گردي به 2 سال پيش حوالي همين روزها .ياد ضجه هايت مي افتي ياد خواهش هايت براي راي ياد فرق هايي كه تو مي گفتي هست و خيلي‌ها انكار مي كردند ، ياد شب 3 تير كه تا صبح كابوس ديده بودي ، فكر مي كني به راههاي ساده تري كه وجود دارد براي نه گفتن و به تمامي راه حل هاي دموكراتيك . صداي انفجار مي ايد دلت گرفته به تمام 8 سالي كه از دست رفت فكر مي كني و به مردمت كه دوستشان داري اما از ته دل آرزو داري كمي صبور باشند و حافظه تاريخي داشته باشند.

سرخپوست خوب سرخپوست مرده است

براي تعطيلي کافه تيتر کافه‌اي که اي کاش رفته بودم مي‌توان گفت

می توان رشته این چنگ گسست
می توان کاسه این تار شکست
می توان فرمان داد:
هان ای طبل گران
زین پس خاموش بمان
به چکاوک اما نتوان گفت مخوان!

ادبيات جاده‌اي

از گرمسار مي‌آمدم و خسته از يک جاده داغ کويري و از اين ترافيک نحس ورودي شرق تهران.

پشت يک وانت بار سفيد جمله‌اي توجهم را جلب کرد: «عاقبت محصل بازيگوش»

يادي از روزهاي گذشته

همراه شو عزيز ، همراه شو عزيز ،
تنها نمان به درد ،
كين درد مشترك ،
هرگز جدا جدا ، درمان نمي شود

دشوار زندگي ، هرگز براي ما
دشوار زندگي ، هرگز براي ما
بي رزم مشترك ، آسان نمي شود

تنها نمان به درد ،
همراه شو عزيز ، همراه شو ، همراه شو ، همراه شو عزيز ،
همرا ه شو عزيز ،
تنها نمان به درد ،
كين درد مشترك ، هرگز جدا جدا ، درمان نمي شود .

بايد يادت باشد خوشبختي کنارت را لمس کني

روزگاري هنگامي که مي‌خواستم معني خوشبختي را بفهمم. چشمانم را مي‌بستم و مي‌رفتم در روياهام تصوراتم از خوشبختي را در مقابل پرده ذهنم مي‌گرداندم. به يک زندگي فکر ميکردم که در آن… اصلا نيازي به توضيحش نيست، چندي است ديگر رويائي که در آن خوشبختي باشد ندارم چرا که چندي است زندگيم سرشار از خوشبختي است، زندگيم همان روياهاي زير پلک بسته است.

نه اينکه غصه و غم و مشکلات نباشد که نمي شود انسان را خالي از اين موضوعات ديد، نه، بلکه تمام مشکلات امروزم از جنس خود زندگي‌اند از جنس خود خوشبختي.

با همسر مي‌رويم گاهي براي فرار از خستگي کار روزانه کافي شاپي، يا پارکي قدم زنان، يا جائي شبيه اينها. گاهي در خانه کتاب مي‌خوانيم، با هم يا تنها هريک کتابي در دست و به سوئي. يا يکي وبگردي مي‌کند و ديگري تلويزيون نگاه مي‌کند. يا گاهي بچه مي‌شويم و مي‌نشينيم به اسم فاميل بازي و همسر ميوه با «د» را دوجه سبز مي‌نويسد و با تن صداي بچه‌گانه مي‌خواندش و من از ته دل از آن ته ته، آنجا که تمام غصه‌هايم در آنند، مي‌خندم.

نمي‌توانم مهماني‌اي يا دور‌همي‌اي دوست داشتني تر از زماني که به خانه اول همسر- خانه قبل از ازدواج با منش- مي‌روم تصور کنم. احساسم آنجا در آن جمع آنقدر رقيق است که من فکر مي‌کنم خيلي بيش از اينهاست که مي‌شناسمشان، چيزي جز اينکه اينها خانواده منند در ذهنم و در قلبم نيست- واقعا بي پاچه خواري‌-

مهماني‌مي‌دهيم گاهي با هم به اين و آن. با‌هم جارو مي‌زنيم. تي مي‌کشم، غذا درست مي‌کند و من ظرفي مي‌شورم يا خريد مي‌روم و در طول تمام اين‌ها سر به سر هم مي‌نهيم.

نثري مي‌نويسيم اينجا و آنجا و نوشته‌هاي همديگر را نقد مي‌کنيم و اصلاح، و مي‌خنديم به اشتباهات يکدگر.

در تمام اين مواقع است که مي‌توانم بينديشم و لمس کنم خوشبختي را.

توان لمس خوشبختي از خود خوشبختي سخت تر است. بايد يادت باشد خوشبختي کنارت را گاهي لمس کني.