دراک
دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارمبایگانیِ نوشتههاي همسر
ميداني عمه از اين زمستان سرد و سياه و متنفرم.از اين زمستان لعنتي که تو را با خود برد.هرچند نه بهار نه تابستان و نه پاييز اين سال سياه هيچ کدام روي خوشي به من نشان ندادند.
مي داني عمه رفتنت را باور نمي توان کرد.مني که با هر زنگ تلفن بي وقتي به خود مي لرزيدم که مبادا رفته باشي نمي توانم تصور کنم ديگر نديدنت را نمي توانم تصور کنم خانه خالي از تو را.
آه عمه نازنينم باور نمي کنم اين تويي که رفته اي باور نمي کنم که آن حجم کوچک ولاغر پيچيده در کفن تو بوده اي باور نمي کنم اين منم که فرياد مي کشم و زار مي زنم در عزايت باور نمي کنم.
دائم فکر مي کنم که اين کابوس لعنتي تمام مي شود که اين غم دور مي شود اين سرما تمام مي شود و تو دوباره سالم و مهربان همان جايي هستي که هميشه تصورت مي کنم. هستي آن گاه که به خواستگاري مي آيند آن گاه که به خريد عروسي مي رويم .آن گاه که جهاز مي آورند .آن گاه که کودکي درونم رشد مي کند آن گاه که کودکي را در آغوش مي گيرم .
آه نازنينم چگونه باور کنم رفتنت را؟ چگونه مي شود به روزهاي بي تو فکر کرد؟
عاشقانه
عزيزترينم اين روزها ي آخر پاييز كه مي آيد من مست مست مي شوم فكر كه مي كنم لبخند مي زنم مدام چيزي توي دلم فرو مي ريزد .خوب مي داني چه مي گويم اين روزها سالگرد عاشقي ماست . سالگرد روزهاي كه مست پيدا كردنت بودم و ديوانه تورا داشتن روزهايي كه هر روز مي ديدمت و ديدنت براي من گم شده آرامش بود روزهايي كه خودم را پيدا كردم با تو ودر كنار توروزهايي كه عشق را شناختم دلم پيش تو بود و بي خبر بودم از حال دلت تا برايم خواندي:
» من و تو يكي شوريم از هر شعله اي برتر كه هيچ گاه شكست را بر ما چيرگي نيست چرا كه از عشق روئينه تنيم»
. هيچ وقت هيچ كجا و اين گونه عشق را نفهميده بودم كه آنجا توي آن اتاق كنار پله هاي طبقه دوم در اتاق كانون فهميدم .
بارها به اين فكر كرده ام كه اگر در پايان ترم اول وقتي خسته ، ترسيده و دل شكسته بودم انصراف مي دادم ، اگر هومان را نمي ديدم اگر تند تند آن فرمهاي اشتراك كانون را پر نمي كردم ، اگر هومان بعد از يك سال پي من نمي فرستاد اگر پا به درون آن اتاق نمي گذاشتم ، زندگي من چگونه مي گذشت ؟ مي دانم و مطمئنم كه بدون تو زندگي من چيزي كم داشت .خوشحالم كه هيچ كدام از آن اتفاقات نيافتاد و همه چيز دست به دست هم داد تا من به اين باور برسم كه حتما جايي و زماني كارخوبي كردم كه خدا چنين پاداشي به من داده است.
دوستت دارم مرد عزيز زندگي من
عموهايت را مي گويم
نه بخاطر آفتاب
نه بخاطر حماسه
به خاطر سایه بام کوچکش
به خاطر ترانه ای کوچک تر از دست های تو
نه بخاطر دریا
به خاطر یک برگ
به خاطر یک قطره
روشن تر از چشمهای تو
نه بخاطر دیوارها
بخاطر یک چپر
نه بخاطر همه انسانها
بخاطر نوزاد دشمنش شاید
نه بخاطر دنیا
به خاطر خانه تو
به خاطر یقین کوچکت
که انسان دنیائیست بخاطر آرزوی یک لحظه من که پیش تو باشم
بخاطر دستهای کوچکت در دستهای بزرگ من
و لبهای بزرگ من بر گونه های بی گناه تو
بخاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی
بخاطر شبنمی بر برگ
هنگامی که تو خفته ای
بخاطر یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببینی
بخاطر یک سرود
بخاطر یک قصه در سردترین شبها،
تاریکترین شبها
بخاطر عروسکهای تو
نه بخاطر انسانهای بزرگ
بخاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند
نه بخاطر شاهراه های دوردست
بخاطر ناودان، هنگامی که می بارد
بخاطر کندوها و زنبورهای کوچک
بخاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ
بخاطر تو
بخاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادندبه یاد آر
عموهایت را می گویم،
از مرتضی سخن می گویم.»
شعر از احمد شاملو*
عموهايت را ميگويم
.بوی چيزی چند ثانيه شايد به مشامت خورده بود و ديوانه شده بودي بوی بچگی می امد بوی چيزی يا کسی،
يک جای سرد و تنگ پشت ميله و شيشه يه قد بلند يه صورت مهربون که توی کوچولو رو بغل کرده خيلی دوسش داری و می دونی اون هم تو رو خيلی دوست داره برات خوراکی خريده .توی عالم کودکی نميدونی اين آخرين بار که اين مرد قد بلند و قوی بغلت کرده که حسرتش رو تا اخر عمر به دلت می ذارن و ديگه هيچ وقت نيست که با تمام وجود صداش کنی عمو
اين بو يه دفعه از کجا اومد که ديوونت کرد..
خوبم
من اینجام، حالم خوبه، خیلی خوب. رفتم یه جای دور، نه خیلی دور، گریه نکردم، بلند بلند خندیدم، طبیعت، طبیعت خوب من دوباره حالم را خوب کرد.کوه، درخت، آسمون آبی با ابرای پنبه ای بهم انرژی دادن. من اینجام. حالم خوبه. پر از انرژیم. کم نمی آرم، هیچ وقت کم نیاوردم. ازهمه مهمتر داریم با اهالی باغ آلوچه همسایه می شیم مگه میشه بد باشم؟
پ .ن :لازمه یاد آوری کنم خانوم همسرم.
من اینجام ملالی نیست ، یه چیزی راه گلوم بسته نمی ذاره حرف بزنم
خسته ام .دلم می خواد نیام سر کار ، ذهنم مشغوله ، مشغول آدمای دور و برم ، مشغول رابطه هام مشغول دوستیهام مشغول انرژیی که می ذارم توی رابطه ها ، خستم،جمع و جور نمیشه افکارم .دلم می خواد زمان برگرده عقب دلم می خواد الان وقت سال تحویل باشه .هنوز نیومده باشیم به سال 86 می خوام همه چی سر جاش باشه .باورم نمیشه 5 ماه از سال گذشته باورم نمیشه انقدر اتفاق افتاده چقدر این اتفاقا رو دوست نداشتم ، دلم می خواد قوی باشم ،دلم می خواد کمک باشم ،نیستم میدونم که نیستم می خوام برم یه جای دور ، دلم می خواد بلند بلند گریه کنم.
پی نوشت:من خانوم همسرم.
ساختن جهان
پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت وصفحه ای از روزنامه را –که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش گفت: -»بیا! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست ، بچینی؟» و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ی کامل برگشت. پدر با تعجب پرسید :»مادرت به تو جغرافی یاد داده؟» پسر جواب داد:»جغرافی دیگر چیست؟ پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا هم دوباره ساخته شد!!
پی نوشت :این مطلب با میل به دستم رسیده.
پ ن 2:بنده خانوم همسرم.
آلوچه خانم
پيش نوشت: نوشته يار مهربان را در پي اتفاقات مهم ديروز ميگذارم.
از صبح توي گوش خودم خوانده بودم لحظه ديدار نزديك است. دل توي دلمان نبود ديدار اول ! نكند دوستمان نداشته باشند زنگ در را مي زنند تا از پله ها بالا بيانند ما مي ميريم و زنده مي شويم نكند دوستمان نداشته باشند ؟همه نگراني ها در نگاه اول تمام مي شوند خود خودشانند همان چيزي كه بارها تصور كرده ام .
حسم مثل آدمي است كه سالها دنبال چيزي گشته و بالاخره پيداش كرده نه اصلا همان آدمم سالها دنبال دوستي ناب گشته ام و حالا پيدايش كرده ام .
ساكنان باغ آلوچه ديروز مهمانمان بودند ومن عاشق لحظه به لحظه باهم بودنمان هستم .امروز خوش اخلاق و مهربانم و مست ديداري كه زندگي را زيباتر كرده.
آناهيتا و فرجام عزيز ممنونم ممنونم به خاطر بودنتان و به خاطر رفاقتتان.
بنزين
پيش نوشت: اين متن نوشته همسر عزيز است
چهارشنبه 6 تير 1386 ساعت 1 بامداد
اينجا تهران است ، چند ساعتي است از اعلام سهميه بندي بنزين گذشته است از شب نشييني خانوادگي برمي گرديم .شهر حالت طبيعي ندارد جا بجا پليس مي بيني .از كنار 3 پمپ بنزين گذشته ايد همگي خاموش اند ، درست چند صد متري بالاي خانه تان يكي از بزرگترين پمپ بنزينهاي شهر است ، آنچه را مي بيني باور نمي كني پمپ بنزين در آتش مي سوزد و شعله هايش هر لحظه بيشتر زبانه مي كشند ترسيده اي ، اظطراب داري ضربان قلبت هر لحظه بالاتر مي رود .جمعيت بسيار زيادي خيابان را بسته اند اينجا از پليس ضد شورش و آتش نشاني خبري نيست نمي داني چرا؟؟؟
خوب ميداني كه اين راهش نيست ، خرابي هيچ وقت باعث آباداني نشده » زمینی را که با خون آبیاری می کنند گندم نخواهد داد.»
بر مي گردي به 2 سال پيش حوالي همين روزها .ياد ضجه هايت مي افتي ياد خواهش هايت براي راي ياد فرق هايي كه تو مي گفتي هست و خيليها انكار مي كردند ، ياد شب 3 تير كه تا صبح كابوس ديده بودي ، فكر مي كني به راههاي ساده تري كه وجود دارد براي نه گفتن و به تمامي راه حل هاي دموكراتيك . صداي انفجار مي ايد دلت گرفته به تمام 8 سالي كه از دست رفت فكر مي كني و به مردمت كه دوستشان داري اما از ته دل آرزو داري كمي صبور باشند و حافظه تاريخي داشته باشند.