دراک
دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارمبایگانیِ نامه ها
به يک دوست
غم را بايد وا نهاد. غم را بايد گذاشت، بلند شد، ايستاد. بايد رفت، به دوردست ها نگريست و رفت.
اما گاهي پيش از آن که آوارت باشد و آوارت کند غم را بايد چند صباحي بر دوش کشيد، بايد حملش کرد، بايد حتي نگاهش داشت گاهي .
غم را اما هيچگاه نبايد چوب زير بغل کرد*. از عظمتش ميکاهد، از عظمتت ميکاهد. شاءنت را بر باد ميدهد و بزرگي تحمل غمناکت را به سخره ميکشاند.
* رجوع به کتاب بازي ها- اريک برن
به سولماز که رويائي بدون حضورش متصور نيست
كه گفته است من آخرين بازمانده ى فرزانگان زمينم
من آن غول زيبايم كه در استواى شب ايستاده است
غريق زلالى همه آبهاى جهان
و چشم انداز شيطنتش خاستگاه ستاره اى ست
کجايم من اين روزها؟ کجايم؟ نهان شدهاي ناپيدا؟ گم گشتهاي شيدا؟ يا فرو رفتهاي در خويشتن، گم گشتهاي در خويشتن؟
من گم شده بودم در خودم. گم ِ گم، غرق شده بودم در خويشتن. زايشي داشتم پس از آن، خودم را زائيدم، دوباره خودم را زائيدم.
آدمي پوست مياندازد گاهي، آدمي نو ميشود گاهي.
عاشقي پوست اندازي ميخواهد، تغيير ميخواهد. ما پوست انداختهايم در طول اين ساليان باهم بودن. بزرگ شدهايم با يکديگر، تغيير کردهايم. صيقل دادهايم يکديگر را و پوست انداختهايم.
من ده سال پيش عاشقي کمرو، اخمو و درونگرائي بودم با اخلاقي عشيرهاي که عشق را در قلبش نهان ميکرد و از گفتنش شرمسار ميگشت، آغوشش را جز در نهان بر رويت نميگشود و اخلاق عشيرهاياش، سکوتي را برايت ارمغان داشت که انتظار داشت تو و ديگران بفهميدش.
پسري بودم که خاستگاه بلنداي پروازش کوتاهشاخهاي بود روياگونه. امروز مردي هستم بلندپروازتر اما نه بيپرواتر که عاشقتر با بلندائي باشکوهتر و دست يافتني تر.
و تو پوست انداختهاي همچنان …
و "ما"يي که روزي به غلط واحد و يکي شدهاش ميخواستيم و ميناميديم امروز "ما"ئيست کامل، متشکل از دو انسان مستقلي که "ما"ئي ساختهاند بلندپرواز تر از هر آنچه بينديشي به بلنداي عشق عظيمي که در قلبهايماست.
بارها و بارها مرورت کردهام در قلب و ذهنم بارها و بارها اين عشق را مرور کردهام و هربار بيش از پيش به وجودت و به "ما" باليدهام.
مرا تو بي سببي نيستي..
به خاله گودر
آري مردم خاطره دارند. ما سوز جگر.
مردم خاطره دارند، ما اشک و آه. ما جستن و نيافتن.
نقش خاطره مرور مي کنند، ما حسرت نبودن، حسرت برجان برکشيدن، بوئيدن، در آغوش فشردن.
خاطره دارند مردم، ما اما حسرت يک خاک، حسرت يک قبر که با گلابش بشوئيم. که گل بر آن نهيم. که ببوسيمش اشکمان را بر آن فکنيم سرمه چشمانمان کنيم.
حسرت به دليم حسرت به دل. حسرت يک عمر بي بودنشان حسرت يک عمر نداشتن را.
مردم خاطره دارند…
ما اميد هم داريم اما، ما اميد داريم. اميد به ثمر نشستن همه خون داده هايمان، اميد دست در دست هم نهادن اميد نشستن بر شانههاي آنها، بالاتر ديدن و بالاتر رفتن اميد ادامه دادن اميد پرواز اميد روزهائي که با خونشان پي ريزيش کردند.
به اميد آن روز، ما هستيم. آوازش ميدهيم و تلاشش ميسازيم
کاش بداني
من هنوز ويران آن نگاهم. ويران و سرگردان.
هنوز در فکر آن شبم. در فکر آن لبخند که بيدريغ بخشيديش.
نميدانم و ميدانم که سالهاست نميفهمي مرا، که زندگي را نميفهمي. سالهاست…
کاش بداني که هستي. برايم وجود داري، تکهاي از وجود مني، تکهاي از روحم، از روانم. بخشي جدا نشدني از زندگيم. هستي بامن. حضورت را هنوز هم حس ميکنم، شده در روح درخت اناري بيابمش که برايمان به يادگار گذاشتي.
بارها لمست کردهام، يادت کردهام، آهت کردهام. بارها پس از چشيدن لذيذترين انار جهان آمدهاي پسذهنم. آمدهاي جلوي چشمانم با همان لبخند و با همان چشمان، درست همانند همان شب.
هنوز يک سر افکارم ردش در آن نگاهست. باور دارم که آن لبخند، آن چشمان و آن زندگي را بخشيدي تا من امروز به سبزي فريادت کنم. تا ما امروز به سبزي فرياد سر دهيم.
خدا ميداند تو، تکهاي از وجود چند نفري. باور دارم کنون تکثيرت را.
ببخش مرا که بارها نفهميدمت، که بارها به باورت شک کردم، که تکثيرت را نشناختم.
هنوز ويران آن نگاهم، ويران آن لبخند، حتي اگر بيست و شش سال از آن واقعه گذشته باشد.
به تو که وجودت همه نعمت است
وقتی نیستم دلم پر می کشد مدام به هوایت.
وقتی دورم در حسرت دیدن یک دم رویت بی تابم.
کم رنگ و ساکت منم. اما مرا و تو را سر پر شوری است که هیچش اندیشه و توان باز ایستادن نیست.
من مست این تلاشم و شرمسار تلاشی که در توست.
این دوری یادم میندازد که چه بزرگی، که این زندگی چه بزرگ است. بزرگتر از همه تلاشی که من میکنم. و اين همه پويائي که در روح توست مرا به حرکت، به ساختن و به پيش رفتن رهنمون است.
آرام گير عزيز دل که ترس و تنهائي بسيار کوچکتر از توست. اين را من درست همچون عشقي که ميشناسم باور دارم
به امير
یادم باشد بنویسم یکبار از بازی ها که ما می کنیم و از زندگی که بازی می کنیم.
در میانه همه بازی ها که خود زندگیست، شراب بازی می کنیم. شراب در بر می کشیم از بلند آوازه ترین شراب جهان. می بوئیم و می چشیم و مزه مزه می کنیم و می نوشیم و به کام می ریزیم و به جان در بر می کشیم. میبردمان با خود به آن جا که خنده میآید چون همیشه که با همیم و همدیگر را به دوستی تا اوج آنجا که می شود رفت سر به سر می نهیم و من از تپلگی ها میگویم، تو از شیرازی بازی ها. من و تو به جان در بر می کشیم و آغوش باز می کنیم به همه حسی که در آن قرمز رنگ نهفته است – باید یکبار بگویمت که این حس از کجاست این حس باید از همه دهقانان بیاید که عشق می ریزند در پای مو به امید من و توئی که در جان در برکشیم و در جانمان درکشد …- به آن حس لبخند می زنیم و دوستی را بازی می کنیم. لبخند می زنی به نگاهی که گاه و بی گاه از نگاهت می دزدم و به یار میافکنم و با حل شدنم در شراب خون رنگ شیراز پرده ای از اخلاق عشیرهایم کنار می زنم و عشق را عریان می خواهم و عریان می نمایانم و من در پس پشت مردمکانت عشق میبینم با نگاه هائی که میبری از شراب و به یار می دوزی که همیشه از من بهتر بودی در بیان عشق در بيان آن چيز که بودي و هميشه بهتر بودي…
جامي ديگر و جامي ديگر. ميرويم باز به واکاويدن دوستي و به واکاويدن تو مينشينم در عرياني مستي که هنوز تمام نشدهاي که هنوز افسونها داري در نگاه دوستانهات. در همه آن بي آلايشي که تواي. و تو بايد گرفتار باشي در همه پيچيدگي که منم…
جامي ديگر و باز جامي ديگر و جامي ديگر…
کم دارد انگاري چيزي اين شراب امير جان، کم دارد، غرق شدن ميخواهم و اين شراب با همه آوازهاش کم دارد. انگار عمق کم دارد براي غرق شدنمان. نغمهاي بهشتي ميخواهد که توئي، که ساز توست و تو اين را خوب ميداني. جاري ميکني با آن پنجههاي هنرمند بر ما و بر همه آن شراب خروارها ملودي ميريزي و هر زخمه که ميزني چونان موجي مي بردم و ميبردمان به غرق شدن.
و من و تو خيس اشکيم و اين اشک را تنها من و تو ميفهميم. ما دوستي را بازي که نه، مشق ميکنيم و با نگاه به ياري که او نيز خيس اشک است عشق را مشق ميکنيم…