دراک
دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارمبایگانیِ فلسفه سياسي
جان لاک
پس از نوشتن چند پست درباره فلسفه سیاسی و صحبت در باره رورتی، پوپر،نوکانتي و فمنيسم نميدانم چرا ادامه دادنش تا به امروز به درازا کشيد. اما با جان لاک بنيانگذار فلسفه حقوق بشر امروزي که اگر کورش کبير نبود پدر حقوق بشر ميناميدمش ادامه ميدهم:
جان لاک John Locke فيلسوف بزرگ انگليسی که در آغاز تحت تأثير نوميناليسم اوکام و آموزهی جوهر رنه دکارت بود، بعدها خود به يکی از تأثيرگذارترين فيلسوفان اروپايی تبديل شد. با جان لاک، مسير تازهای در فلسفهی اروپا آغاز میگردد که نظريهی شناخت در مرکز آن قرار دارد. لاک بر اين عقيده بود که برای حصول اطمينان در قلمرو شناخت، پيش از هر چيز نخست بايد توانايیهای خود قوهی شناخت انسانی را سنجيد و اعتبار و مرزهای شناخت را روشن ساخت. از همين رو، بسياری، بزرگترين خدمت جان لاک را در اهميت انديشهی او برای تئوری نقدی شناخت و بويژه در گسترهی متافيزيکی میدانند. با اطمينان میتوان گفت که مهمترين اثر فلسفی او تحت عنوان «جستاری در باب فهم انسانی» نخستين نوشتار مبسوط و از نظر تئوريک منسجم و انتقادی دربارهی شناخت انسانی است. انسان در کانون انديشهی جان لاک قرار دارد و روش تشريحی ـ روانشناسی او دربارهی انسان، نظريهی شناخت لاک را به طور همزمان به روانشناسی شناخت نيز تبديل میکند.
برای فهم انديشهی سياسی لاک، نخست بايد تصوير او را از انسان و جامعه مورد توجه قرار داد. انسان نزد لاک پيش از هر چيز، فرد است و فرديت انسان در انديشههای لاک، از وزن و اعتبار بسيار سنگيني برخوردار است. اين امر را میتوان در همهی نوشتههای سياسی و اجتماعی او مشاهده کرد. درست به دليل همين باور بنيادی است که لاک در انديشههای بدبينانهیهابس، که انسان را گرگ انسان ناميده بود، خطر نابودی فرديت را به نفع اقتدار دولت مطلقه تشخيص میدهد و تمام هّم فکری خود را متوجه مقابله با چنين دولتی و پاسداری از آزاديهای فردی مینمايد. در واقع اگر در نزدهابس، لگام زدن بر آزادی گرگ صفتانه فرد، تنها از طريق اطاعت برده وار از قدرت قاهر ميسر است، در نزد لاک، انسان به مدد خرد خود و به عنوان موجودی صاحب شعور، به مثابه ترازی برای موازنه با حاکميت برآمد میيابد. آزادی فرد نزد لاک، آزادی افسارگسيختگی و بی سالاری (آنارشی) نيست. قانون اوليه و قانون طبيعی حاکم بر خرد انسانی، تيرگیهای دوران «پيش دولتی» را برای او روشن و آزادی او را مهار میسازد و لذا از اين طريق زمينهی استقلال شخصيتی او و صلح اجتماعی را فراهم میآورد. او شديدا» به مخالفت با نتيجه گيريهای ناشی از قوانين عليت بر میخيزد و نشان میدهد که چنين طرحهايی جامعه را به سمت پرتگاههای بزرگتری از آنچه که در آغاز میخواست از آن دوری کند، سوق میدهد. لاک شکل حکومتی سلطنت مطلقه و يا جمهوری ديکتاتوری از نوع کرومول را وضعيتی بدتر از وضعيت طبيعی میداند که در آن همه عليه هم در پيکارند. چرا که به نظر لاک، در وضعيت طبيعی، لااقل هر فرد، حق خود را خود تعيين میکند، اما تحت قهر حکومت مطلقه، هيچ فردی از هيچ حقی برخوردار نيست.
لاک افراد را نه در مقابله با هم، بلکه همراه با مساواتی اصولی در کنار هم قرار میدهد. لاک مینويسد: «برای فهم درست قدرت سياسی و مشتق ساختن آن از سرچشمهی خود، بايد ببينيم که انسانها از نظر طبيعی در کدام وضعيت قرار دارند. اين وضعيت، وضعيت آزادی کامل در چارچوب مرزهای قانون طبيعی، برای هدايت کنشهای خود و اختيار بر مالکيت و شخص خويشتن، بدون نياز به کسب اجازه از ديگری و بدون وابستگی به ارادهی ديگری است. اين وضعيت فراتر از اين، وضعيت برابری است که در آن همهی قدرت و قانونگذاری متقابل است، چرا که هيچکس چيزی بيشتر از ديگری در تملک خود ندارد. بنابراين هيچ چيز آشکارتر از اين نيست که موجودات زنده از يک نوع و يک مقام، بدون اختلاف، برای بهره برداری از همان مواهب طبيعی و استفاده از استعدادهای يکسان زايش يافتهاند و بايد بطور برابر و بدون زير دست يا مطيع بودن، زندگی کنند،»
برابری ژرف انديشی شده در «وضعيت طبيعی» نزد لاک، برابری افراد آزاد است. اين افراد با توجه به محدوديت توانايیهای خود و برای پاسداری از برابری و آزادی خود، نيازمند و وابسته به يکديگرند. آزادی فرد (liberty) نزد لاک، در هستهی مرکزی خود، هرگز نبايد به معنای دست و دلبازی مطلق در حرکات آزادانه و يا لگام گسيختگی فهميده شود. لاک از همان آغاز روشن میسازد که يک چنين آزادی فردی، بايد از نظر مضمونی بطور همزمان به واسطهی نياز مبرم فرد و ضرورت احترام به آزادی و حقوق مساوی ساير افراد درک شود. وی در اين زمينه تصريح میکند: «اين وضعيت طبيعی اگر چه وضعيت آزادی است، اما وضعيت لگام گسيختگی نيست. اگر چه انسان در اين وضعيت صاحب آزادی مهارناپذيری در مورد شخص و مالکيت خويش است، اما از اين آزادی برخوردار نيست که خود يا هر موجود زندهای را که در مالکيت اوست، نابود سازد، مگر اينکه چنين امری را غايتی گرانقدرتر از صرف حفظ خويشتن ايجاب کند».
لاک نياز انسان به حفظ خويشتن را به مثابه پديدهای تعيين کننده در حيات اجتماعی، از نظر ارزشی در جايگاه والايی قرار میدهد. وی تناسب و تنش موجود ميان نياز و حق را به درستی تشخيص میدهد و لذا از حق آزادی هر فرد در حفظ خويشتن ياد میکند. آزادی برای حفظ خويشتن، همانا آزادی در چارچوب مرزهای قانون طبيعی است. اما پرسشی که در اينجا مطرح میگردد اينست که کدام عنصر میبايد مانع سوء استفاده از اين آزادی مهارناپذير و لگام گسيختگی گردد؟ در اينجاست که جان لاک، عنصر خرد انسانی را وارد فلسفهی سياسی خود میسازد. انسانها از نظر لاک صاحب خصايص ذاتی برابر و عمومی و استعدادهای از منظر عقلی ويژه هستند. هر انسان موجودی است برخوردار از خرد و بدينسان همهی انسانها از پايه با هم برابرند. خرد انسانی، به مثابه شيرازهای است که باعث قوام و به هم پيوستگی «وضعيت طبيعی» میگردد:» در وضعيت طبيعی، قانونی طبيعی حکمفرماست که برای همگان الزامی است. اما خرد که اين قانون ناشی از آن است به همهی انسانها میآموزد که چنانچه بخواهند به پند خرد خود گوش فرادهند، از آنجا که همهی انسانها برابر و مستقل اند، هيچکس اجازه ندارد به زندگی، تندرستی، آزادی و مالکيت ديگری صدمهای وارد سازد». در اينجاست که انديشهی حقوق بشر در دوران جديد، به شکلی درخشان نطفه میبندد.
راه به قانون طبيعت، از طريق خرد گشوده میشود، که لاک آن را «پرتو طبيعت» مینامد. آزادی فرد نزد لاک، با نياز طبيعی انسان برای عدالت و عشق به همنوع گره خورده است.
در نظر لاک، تمام حقوق فردی ناشی از «وضعيت طبيعی»، شالودهای برای متعين ساختن و ارزش زندگی انسانی است. اما اين «وضعيت طبيعی» به دليل نبود يک قدرت ناظم که بتواند وحدت افراد را در حداقل ضروری خود تضمين نمايد، وضعيتی ناپايدار است. در «وضعيت طبيعی» هر کس که «قانون طبيعی» را زير پا گذارد، خود را از جامعهی انسانی جدا ساخته و به بشريت اعلام جنگ داده است. لذا در چنين حالتی هر کس اجازه دارد تجاوز يا بی عدالتی نسبت به خود را کيفر دهد. اما لاک به دشواری امر دادگستری در «وضعيت طبيعی» آگاه است. او میداند که هر کس نمیتواند داور خوبی باشد، چرا که بسياری از انسانها جانبدارانه و از روی احساس و انتقامجويی عمل میکنند. آنچه که در نظر لاک «وضعيت طبيعی» را تحمل ناپذير میسازد درست همين امر است که هر انسانی فراتر از چارچوب عدالت و از روی طينت بد، ميل به انتقام و بطور جانبدارانه میتواند در نقش داور ديگری، حکم به کيفر او دهد. لذا تشکيل حکومتی که بتواند مستقلا» و غيرجانبدارانه عدالت را به اجرا گذارد، امری ضروری است. اما لاک تأکيد میکند که هر حکومتی نيز قادر نيست از عهدهی اين امر مهم برآيد. حکومتهای مطلقه و خودکامه در نظر لاک، از «وضعيت طبيعی» بدترند، چرا که در اين حکومتها، يک حاکم جبار برفراز همگان قرار دارد و از اين آزادی برخوردار است که آنطور که میخواهد در مورد سرنوشت ديگران تصميم بگيرد.
همين «تحمل ناپذيری» و «ناپايداری» است که سرانجام انسانها را وامی دارد تا بر «وضعيت طبيعی» نقطهی پايان بگذارند و به مثابه موجوداتی صاحب خرد و در تصميمی خردمندانه به قراردادی متقابل تن دهند و دست به تأسيس اجتماعی سياسی (commonwealth) بزنند. وظيفهی چنين اجتماعی، پيش از هر چيز پاسداری از حقوق فردی و بويژه حق زندگی، آزادی و مالکيت است. هر ميثاق و قرارداد ديگری عاری از اين ويژگيها، هرگز قادر به پايان دادن به «وضعيت طبيعی» نخواهد بود. از همين روست که لاک «وضعيت طبيعی» را وضعيت «پيش دولتی» و «پيش سياسی» میداند.
نزد لاک، حکومت مطلقه، حکومتی مطلقا» فسادپذير نيز هست. بنابراين مفهوم قرارداد و تشکيل دولت ناشی از آن میبايد از مضمونی کاملا» متفاوت برخوردار و ضامن استمرار بهبود يافته و تکامل مثبت وضعيت طبيعی باشد. در وضعيت دولتی نزد لاک، حقوق طبيعی افراد، به صورت پايدار و مستمر تأمين میگردد. جامعهی سياسی که بر پايهی ارادهی خردمندانهی افراد ساخته شده است، ذاتا» جامعهای نگهبان است که میبايد از زندگی، آزادی و مالکيت افراد پاسداری کند. بدين منظور بايد سيطرهی حکومت در جامعهی سياسی تأمين گردد.
هدف اصلی چنين جامعه ای، تشکيل حکومتی است که بتواند همهی حقوق فردی مستتر در وضعيت طبيعی را تأمين نمايد. چنين حکومتی از آنجا که از مشروعيت لازم نيز برخوردار است، میبايد به ابزار اعمال قهر قانونی نيز مجهز باشد. سنجيدار تعيين کننده در وضعيت دولتی، وجود داوری است که مستقل از حاکميت بتواند عدالت را در جامعه مستقر سازد. فراتر از آن، برای استقرار حکومت قانون، امر قانونگذاری از آغاز تا اجرای کامل در حيات اجتماعی از طريق نهاد قانونگذاری مستقل از قوهی مجريه، ضرورت تام دارد. بدينسان نطفههای اساسی انديشهی تفکيک قوای دولتی در فلسفهی سياسی جان لاک متجلی میگردد.
جان لاک برای استدلال در مورد ضرورت تفکيک قوای دولتی، بار ديگر به سراغ «وضعيت طبيعی» میرود. به نظر او در«وضعيت طبيعی» دو وظيفهی اساسی در مقابل انسان قرار دارد: نخست اينکه هر فرد ناچار است به تنهايی از زندگی، آزادی و مالکيتی که با کار و زحمت خود فراهم آورده، حفاظت کند. و دوم اينکه هر فرد بايد تجاوز به حقوق خود را شخصا» کيفر دهد. به عقيدهی لاک اگر فرد در برآوردن وظيفهی نخست حتا بطور ناقص موفق شود، در برآوردن وظيفهی دوم کاملا» ناموفق خواهد ماند، چرا که تحقق وظيفهی دوم، لزوما» به بی سالاری (آنارشی) منجر خواهد گرديد که در آن هر فرد حق و ميزان کيفر متجاوز را خود تعيين خواهد کرد. به اين ترتيب زندگی، آزادی و مالکيت عموما» به مخاطره خواهد افتاد. نظمی که جان لاک از طريق قرارداد ميان افراد خواهان رسيدن به آن است، میتواند هر دو وظيفه را عهده دار گردد. وظيفهی نخست را از طريق ايجاد نهادهای دولتی مانند نيروهای نظامی و انتظامی و ايجاد چارچوبی که در آن زندگی آزاد افراد، تأثيرگذاری آزاد ارادهی خردمندانهی آنان بر امور و لذت بردن از مالکيتی که نتيجهی کارشان است امکان پذير میگردد. و وظيفهی دوم را از طريق تأسيس دستگاه دادگسترانهای که نقض قوانين را کيفر دهد. در يک چنين نظمی همهی افراد صرفنظر از جايگاه اجتماعی خود، در برابر قوانين برابرند و بايد از آنها تبعيت کنند. نظم حقوقی مشترک و حقوق جداگانه، خود را در قوانينی متبلور میسازند که به صورت درست و معتبر در قانون اساسی سنديت يافته است. بنابراين حکومت قانون نزد لاک، به معنای حاکميت قوانين است.
جايگاه مرکزی قوانين در انديشهی سياسی لاک، به آنجا منجر میگردد که او قوهی قانونگذاری را پيش شرط تثبيت بنياد دولت مدرن قلمداد مینمايد. قوهی قانونگذاری يا پارلمان، عالی ترين نهاد دولتی و نمايشگر مشارکت مردم به مثابه جمع افراد جامعه در سرنوشت سياسی است. از نظر لاک، قوهی مجريه ـ که به نوعی قوهی قضاييه را نيز دربر میگيرد ـ نسبت به قوهی قانونگذاری يا پارلمان در جايگاهی ثانوی قرار میگيرد. در همينجا میتوان خاطرنشان ساخت که تفکيک کامل ميان سه قوه، بعدها نزد منتسکيو که کاملا» تحت تأثير انديشههای لاک بود صورت میپذيرد. اما لاک در عين حال تلاش میکند تا موازنهای محتاطانه ميان قوههای قانونگذاری و مجريه برقرار سازد تا آنان از طريق خنثی ساختن قدر قدرتی يکديگر، نه تنها نتوانند حقوق فرد را به مخاطره اندازند، بلکه فراتر از آن به ناچار اين حقوق را تضمين نمايند. بدينسان آشکار میگردد که امر آزاديهای فردی برای لاک، مهمتر از ساختارهای دمکراتيک نظام سياسی است. از همين رو وی نه فقط از طريق تقسيم بنديهای ساختاری قوای دولتی، بلکه همچنين از طريق تثبيت محتوايی آنها تلاش میورزد تا در خدمت حقوق و آزادی فرد، قدرت دولت را مشروط سازد. خصلت نمای چنين تلاشی، اينست که لاک وظايف قوای دولتی و در واقع نظام سياسی را نام میبرد و سپس به شيوهای سلبی، وظايف و حقوقی را که از آن دولت نيست، برجسته میسازد. بدينسان دولت اجازه ندارد زندگی، آزادی و مالکيت هيچ فردی را به مخاطره اندازد، مادامی که اين فرد، زندگی، آزادی و مالکيت ديگران را خدشه دار نکرده باشد. لاک به روشنی مرزهای اقتدار قوای دولتی را ترسيم میکند. گزينش قوهی قانونگذاری برای نشان دادن مرزهای ترسيم شده اتفاقی نيست. از آنجا که برای لاک اين قوه از جايگاه والاتری نسبت به ساير ساختارهای دولتی برخوردار است، هر آنچه که مرزهای اقتدار آن را متعين میسازد، به طريق اولی در مورد ساير قوهها معتبر خواهد بود.
جان لاک به روشنی برای فرد در قبال تعرضات دولتی، حق مقاومت قائل است. هر جا که قوههای دولتی اعم ازقانونگذاری و يا مجريه تجاوزی به حقوق فرد مرتکب شوند و فرد نتواند از طريق گزينش و يا برکناری اين نهادها، از آن تجاوزات ممانعت به عمل آورد، از نظر لاک فرد از حق مقاومت در مقابل دولت برخوردار است. چرا که چنين تعرضات و تجاوزاتی از طرف ارگانهای دولتی، دوباره جامعه را به وضعيت طبيعی باز میگرداند که در آن هر کس ناچار است حق خود را خود وصول کند. به نظر لاک، در چنين حالتی اين افراد يا مردم نيستند که دست به شورش زده اند، بلکه اين دولت و نهادهای دولتی هستند که از طريق تعرضات مداوم به حقوق مردم، تلاطم را به جامعه تحميل نمودهاند. آنها به اين ترتيب با رفتاری نادرست، از مشروعيت خود دست شستهاند. بنابراين زمينهای برای تبعيت و فرمانبری از چنين دولتی وجود ندارد. اما لاک در اين حق مقاومت مردم، عنصری انقلابی را نمیبيند، چرا که هدف از مقاومت چيزی جز بازگشت به وضعيت قانونی گذشته نيست که در آن نظام سياسی پاسدار حقوق افراد بود.
عليرغم پيش بينی دشواريهايی از اين دست، فلسفهی سياسی جان لاک در مجموع خوشبينانه است. او تکثرگرايی در جامعه و امکان وجود بديل اپوزيسيون را سازوکاری برای پيشگيری از خودسری و خودکامگی در جامعه میداند. لاک عميقا» باورمند است که اکثريت افراد با تکيه بر خرد خود نهايتا» موفق به يافتن راه حل درست خواهند شد. وی احترام به کثرت گرايی در نظريات، نهادها و حاملين قدرت و در کنار آنها توافق حداقل مردم را به عنوان عامل تثبيت کننده، وثيقهی مطمئن يافتن سياست صحيح میداند.
همچنين جان لاک خواهان جدايی کامل ميان دين و دولت، در خدمت حقوق و آزاديهای شهروندی است. او مخالفت خود را با دين دولتی و کليسای دولتی صريحا» اعلام میکند و پيامدهای ناگوار آن را به عنوان نمونهای از نابردباری مذهبی در کشور خود انگلستان خاطر نشان میسازد. او تبليغ تساهل مذهبی را در درجهی نخست تکليف و وظيفهی کليسا میشمارد، اما در عين حال از دولت خواستار تحقق و حفظ تساهل مذهبی میشود و شهروندان را نيز به بردباری و شکيبايی مذهبی نسبت به يکديگر فرا میخواند.
فلسفهی سياسی جان لاک، معماری نظامی سياسی بر شالودهی حق حاکميتی مردمی است که بايد در خدمت حقوق طبيعی انسانها باشد. شکل حکومت در اين انديشه، حکومتی ميانه رو و معتدل است که بطور منظم بايد از طرف مردم گزينش گردد. دولت بايد دارای قوههای تفکيک شده باشد تا در سايهی رقابت و کنترل متقابل آنها، آزادی و حقوق فردی پايمال نگردد. جامعهی دلخواه لاک، جامعهای است که بر پايههای اعتماد و کنترل، همکاری و رقابت، وفاداری و انتقاد استوار است و مرزهای گوناگون عناصر اقتدار آن را، قانون اساسی تعيين میکند. انديشهی سياسی لاک، تکانهای نيرومند در راستای تحقق جامعهی بازی است که بايد از ارزشهای بنيادين آن مانند حق زندگی و آزادی و مالکيت فرد، در سايهی حکومت قانون و از طريق سياستی انسانی توأم با اصلاحات مداوم پاسداری شود. طرح لاک برای جامعهای که در آن مرز روشنی ميان دولت و دين کشيده شده است، گسست قطعی نسبت به انديشههای دورهی متأخر سدههای ميانه و آغازين عصر جديد در اين زمينه و راهگشای بردباری و شکيبايی مذهبی در جامعه است. با جان لاک، فلسفهی سياسی دوران او، نه تنها وارد مرحلهی تازهای میشود، بلکه به سطح جديدی ارتقا میيابد و بدينسان الگوی گفتاری (پارادايم) تازهای شکل میگيرد.
منابع:
ـ نامهای در باب تساهل، نوشتهی جان لاک، ترجمهی شيرزاد گلشاهی
ـ سير حکمت در اروپا، نگارش محمد علی فروغی
ـ خداوندان انديشهی سياسی (جلد دوم)، نوشتهی و. ت. جونز، ترجمهی علی رامين
ـ تاريخ فلسفه، جلد پنجم فيلسوفان انگليسی ازهابز تا هيوم، نوشتهی فردريک کاپلسون، ترجمهی امير جلال الدين اعلم
ـ فهم نظريههای سياسی، نوشتهی توماس اسپريگنز، ترجمهی فرهنگ رجايی
فمنيسم
فمنيسم (Feminism) در اصل واژه اي فرانسوي (Feminisme) است كه از ريشه لاتين (femina) به معناي زن (woman) اخذ شده است. حالت وصفي اين واژه (Feminine) در زبان انگليسي و (Feminin) در زبان فرانسه است، كه از كلمه لاتيني (femininus) به معناي زنانه گرفته شده است. در زبان فارسي «طرفداري از حقوق زن»، «جنبش آزادي زنان»، «زن باوري»، «زن آزاد خواهي» و غيره معادلهايي هستند كه براي واژه فمنيسم ارائه شده اند.
مي توان دو مفهوم اساسي و مهم را از فمنيسم برداشت كرد:
1ـ فمنيسم آموزه اي است كه از حقوق برابر زنان با مردان در امور اجتماعي، اقتصادي و سياسي دفاع مي كند.
2ـ فمنيسم جنبش سازمان يافته اي است كه براي بدست آوردن حقوق اجتماعي، اقتصادي و سياسي زنان شكل گرفته است.
بر اين اساس شايد بتوان تعريفي جامع كه هر دو مفهوم را برساند ارائه داد. «فمنيسم آموزه يا جنبشي است كه در تلاش براي اثبات يا به دست آوردن حقوق اجتماعي، سياسي و اقتصادي برابر يا برتر با مردان است.» اندرو وينسنت معتقد است 4 ديدگاه مهم در باب خاستگاه انديشه ي فمنيستي وجود دارد.
1ـ تاريخ فمنيسم به سپيده دم آگاهي بشر برمي گردد. سوزان گريفين در كتاب «زنان و طبيعت» و آندره ميشل در كتاب «فمنيسم» به نوعي به اين ديدگاه گرايش دارند. آنان سعي مي كنند فمنيسم را از زمان ماقبل تاريخ مورد مطالعه قرار دهند.
2ـ تاريخ فمنيسم به آغاز قرن پانزدهم ميلادي برمي گردد. اين نوع نگاه متأثر از كتاب «شهر بانوان» (1405) نوشته كريستينا دوپيزان است.
3ـ تاريخ فمنيسم به قرن هفدهم تعلق دارد. آفرابن(1680ـ1640) تاثير به سزايي در شكل گيري اين نوع نگاه داشته است.
4ـ تاريخ فمنيسم به اواخر قرن هيجدهم پس از انقلاب فرانسه برمي گردد. مشهورترين ديدگاه همين ديدگاه چهارم است، ديدگاهي كه وينسنت معتقد است احتمالاً جزو صحيح ترين نظرها باشد. خانم مري ولستون كرافت با نوشتن كتاب «حقانيت حقوق زن»(1792) شاخص ترين فردي است كه توانسته است در اين دوران فمنيسم را مطرح نمايد.
پس از انقلاب فرانسه فمنيسم داراي سه موج مهم بوده است. امواجي كه با اعتدال و حالت ميانه آغاز، و پس از رسيدن به اوج افراط، امروزه با رويكرد تعديلي به اهداف خويش ادامه مي دهد.
موج اول
موج اول در سال 1830 شروع شد. مري ولستون كرافت با نوشتن كتاب «حقانيت حقوق زن» (1792) تأثير اصلي را بر اين موج گذاشت. پس از وي جان استوارت ميل با همكاري همسر اولش هري تيلور كتاب «انقياد زنان»(1869) را نوشت كه تاثير مهم بعدي را بر اين موج گذاشت. نگارش اين كتاب در حالي صورت گرفت كه زنان در دوره ويكتوريا، در اوج سركوب به سر مي بردند. مي توان گفت اساساً انديشه حقوق ليبرال كلاسيك، زمينه اصلي بروز اين موج به شمار مي رود، ديدگاهي كه برخاسته از انديشه جان لاك بود. گشترش حقوق مدني و سياسي بويژه اعطاي حق رأي به زنان، خواسته و هدف اصلي اين موج بود. البته در كنار هدف اصلي، اهداف فرعي اي نيز وجود داشت، از جمله اين اهداف مي توان به دستيابي زنان به كار آموزشي، آموزش و كار، بهبود موقعيت زنان متأهل در قوانين، حق برابر با مردان براي طلاق و متاركه قانوني و مسائل پيرامون ويژگيهاي جنسي اشاره كرد.
در دهه 1920 زنان به هدف اصلي خود يعني حق رأي دست يافتند. با دستيابي به اين هدف دوران وقفه فعاليت فمنيست ها آغاز شده و به جز فعاليت براي صلح خواهي، فعاليت ديگري نداشتند. البته رسيدن به حق رأي، تنها دليل توقف فعاليت فمنيست ها نبود، بلكه اساساً شرايط حاكم بر آن دوران ايجاب مي نمود كه فمنيست ها فعاليت جدي نداشته باشند، پيدايش جنبشهاي اقتدارگرا، از جمله فاشيسم و نازيسم و مهمتر از آن وقوع دو جنگ خانمانسوز جهاني اول و دوم، مهمترين عواملي بودند كه فمينست ها را در آن دوران مهار كرده و آنان را از فعاليت جدي بازداشت.
موج دوم
موج دوم فمنيسم از دهه 1960 آغاز مي شود. سيمون دوبووار با نوشتن كتاب «جنس دوم»(1949) و بتي فريدن با نگارش كتاب «زن فريب خورده»، (1963) تأثير اصلي و مهم را در برانگيختن اين موج داشتند. از ديگر متفكران مهم در اين موج مي توان به كيت ميلت «سياست جنسي»(1970) و جرماين گريير «خواجه زن»(1970) اشاره كرد. موج اول تا حدّي توانست وضعيت زنان را در رابطه با برخي از مسائل بهبود بخشد. گسترش آموزش و پرورش، شايستگي زنان جهت ورود به مشاغل متعدد، قانوني شدن سقط جنين، پرداخت دستمزد برابر به زنان، برخورداري از حقوق مدني برابر و گسترش امكانات كنترل مواليد از جمله نتايج مهم تلاشها در موج اول بوده است. بهبود در اين مسائل باعث شد كه برخي از فمنيست ها به دنبال قدم برداشتن در گامهاي بعدي باشند. هدف اصلي و مهم فمنيست ها در موج دوم «نجات زن» بود. اينان معتقد بودند، دستيابي به حقوق سياسي و قانوني برابر با مردان هنوز مسأله زنان را حل نكرده است، بنابراين صرف رهايي زنان از نابرابريها كافي نبوده بلكه بايد زنان را از دست مردان نجات داد. اما نجات زنان هم تنها از راه اصلاحات تدريجي امكانپذير نيست بلكه نياز به يك فرايند ريشه اي و انقلابي است. چرا كه اساساً از نظر فمنيست ها نظريه هاي موجود عميقاً جنس گرا و غيرقابل اصلاح هستند.
نقد دانش مردانه، نقد ساختارهاي ايدئولوژيك ريشه دار مانند «مردسالاري» و «قرارداد اجتماعي»، ردّ كليّت ازدواج، تاكيد بر تجرد و حرفه ي اقتصادي از جمله ديدگاههاي مهم فمنيست ها در اين موج به شمار مي رود. فمنيست ها در اين دوران آنقدر به سمت افراط رفتند كه حتي بر ظاهري مردانه در پوشش، آرايش و غيره نيز تأكيد داشتند. موهاي كوتاه، كفش بدون پاشنه، كت و شلوار زمخت و چهره بدون آرايش، تيپ ظاهري يك فمنيست زن در دهه 1970 بود.
موج سوم
موج سوم فمنيسم از اوايل دهه 1990 آغاز مي شود. فمنيسم كه در دهه 1960 و 1970 در اوج خود به سر مي برد در اواخر قرن بيستم با مشكلات زيادي مواجه شد و در نتيجه در سرازيري انحطاط افتاد. شكافها و دسته بندي هاي آشكاري در درون جنبش زنان بوجود آمد. دولتهاي تاچر و ريگان در دهه 1980، آشكارا با اين نهضت ستيز كرده و خواستار اعاده از دست رفته «ارزشهاي خانوادگي» شدند. فمنيست ها كه به بسياري از اهداف اصلي شان دست يافته بودند، آنقدر به سمت افراط پيش رفتند كه حتي نهضت مردان در حال شكل گيري بود. اين مسائل باعث شد كه فمنيسم در اوايل دهه 1990 يك فرايند اعتدال را تجربه كند. جناح مبارز و انقلابي آن كنارگذاشته شده و به ستايش و اهميت به دنيا آوردن فرزند و نقش مادري پرداخته اند.
انديشه هاي برخي از پست مدرنها همچون ميشل فوكو و ژاك دريدا در برانگيختن اين موج تأثير به سزايي داشته است. علاوه بر اين خانم جين بتكه الشتين با نوشتن كتاب «مرد عمومي، زن خصوصي» (1981) تلاش نمود ديدگاههاي افراطي و راديكال در موج دوم را تعديل نمايد. بر خلاف موج دوم، فمنيست ها در اين موج بر ظاهر زنانه و رفتار ظريف تأكيد مي ورزند. آنان معتقد به احياي مادري بوده و از خانواده فرزند محور و همچنين زندگي خصوصي دفاع مي كنند.
فمنيسم شاخههاي متعددي پيدا کرده که از آن جمله ميتوان به موارد ذيل اشاره کرد.
ليبرال فمنيسم
ليبرال فمنيستها درون ساختار اصلي و در مسير تعيين شده ي جامعه كارميكنندو سعي دارند زنان را با ان ساختار هماهنگ سازند. ليبرال فمنيستها براي اصلاح ساختارهاي جامعه و نه براي بازسازي آنها تلاش ميكنند.با توجه به نظرات جان لاك وتئوري نظريه قراداد اجتماعي دولت كه توسط انقلاب آمريكا بنيان نهاده شد،ميتوان اولين ليبرال فمنيست هاي آمريكايي را ابيگيل آدامز و مري ولستون كرافت دانست.
بيشتر فمنيستهاي قرن 19 و فمنيستهاي موج دوم كه به رفتار زنان در چارچوب قانون و دسترسي به تحصيلات تأكيد داشتند را مي توان ليبرال فمنيست دانست.
ليبرال فمنيستها و راديكال فمنيستها معمولا و ندانسته باالقاب فمنيست بد و فمنيست خوب ارزشگذاري ميشوند.ليبرال فمنيستها در مقايسه با راديكال فنيستها بيشتر تحت تأثير نظم اجتماعي هستند ، ولي ليبرال فمنيستها نميتوانند بدون راديكالها يك فرايند را ـ براي احقاق حقوق زنان ـ بوجود بياورند.
مكتب آمازون فمينيسم
آمازون فمينيسم به تصوري از قهرمان زن در اسطوره شناسي يونان آنطور كه در ادبيات، هنر آمده ، دلالت دارد. هنجارها و اعمال جنسي كه فيزيك و چالاكي ورزشكاران زن را برجسته مي كند.
آمازون فمينيسم بر تساوي فيزيكي تمركز دارد و با كليشه نقش هاي جنسيتي و ايجاد تبعيض عليه زنان كه بر مبناي ضعيف و ناتوان بودن زنان صورت مي گيرد، مخالف است. آمازون فمينيستها اين ايده را كه برخي از ويژگيها يا علايق براي مردان وزنان ذاتي است، را به چالش مي كشدو از ديدگاه زنانگي قهرمانانه حمايت ميكند.
به عنوان مثال يك فمينيست آمازون اين ديدگاه را كه بعضي افراد به طور طبيعي نمي توانند اتش نشان ،جنگاور و يا كارگر ساختمان باشند و يا بعضي افراد به طور طبيعي توانايي انجام برخي از كارها را دارند ، به چالش كشيده است. شغلها بايد بدون توجه به حنسيت بر روي تمام افراد باز باشد.مردان و زناني كه از نظر فيزيكي توانايي دارند بايد بتوانند هركاري كه بخواهند داشته باشند. امازون هاي فمينيست ها به ديدگاهي كه برمبناي آن تمام زنان همان توانييهاي فيزيكي مردان را دارند، متمايلند.
گرايش ماركسيستي
محور عمده مطالعات فمنيسم ماركسيستي در رابطه با «برابري» و «حذف سرمايه داري» است. به نظر اين دسته از فمنيست ها سرمايه داري مشكل عمده نابرابري ميان زنان و مردان است. سرمايه داري اساساً باعث دو ستم بر زنان شده است، اول آنكه زنان را از كارمزدي باز داشته است و بعد آنكه نقش آنان را در حوزه ي خانگي تعيين كرده است. به عبارت ديگر كار بي مزد زنان در مراقبت از نيروي كار و پرورش نسل بعدي كارگران، به سرمايه داري سود مي رساند و براي بقاي آن ضرورت دارد.
اگرچه ماركس به عنوان تئورسين و پدر ماركسيسم در ارتباط با زنان همچون يهود، بحثي ارائه نداده است، اما همكار ديرينش، انگلس، با نوشتن كتاب «منشأ خانواده، مالكيت خصوصي و دولت»(1884) مباحث مهمي در زمينه زنان و فمنيسم مطرح نمود. انگلس با حمله بر نهاد خانواده و ازدواج معتقد بود «خانواده هسته اي» به دليل ضرورتهاي نظام سرمايه داري تشكيل شده است، مردان از آنجا كه مي خواستند دارايي خود را به وارثان مشروعشان بسپارند، با ازدواج، زنان را كنترل كرده تا بفهمند وارثان حقيقي شان چه كساني هستند. وي همچنين معتقد بود، رهايي زنان زماني رخ خواهد داد كه زنان بتوانند بطور گسترده در امر توليد شركت كرده و وظايف خانگي خود را به حداقل برسانند. به عبارت ديگر استقلال اقتصادي زنان يكي از عوامل مهم براي رهايي زنان به شمار مي رود.
ميشل بارت با نوشتن كتاب «ستم امروز بر زنان» (1980) يكي از كاملترين توضيحات فمنيسم ماركسيستي را ارائه داده است. وي معتقد است استثمار زنان تنها ناشي از تفاوتهاي زيستي ميان مردان و زنان و يا ضرورتهاي نظام سرمايه داري نبوده است بلكه ناشي از عقايد و ايدئولوژيهاي مسلط نيز بوده است. به نظر وي اين عقايد بديهي مي دانند كه زنان فروتر از مردان بوده و وظيفه زنان همسري، مادري و يا مانند اينهاست.
به نظر بارت، رمز ستمديدگي زنان، نظام «خانواده يا خانوار» است. بر اساس ايدئولوژي حاكم بر نظام خانواده، خانواده هسته اي به طور «طبيعي» شكل گرفته است. اين نوع نظام، امري جهانشمول بوده و تقسيم كار در آن نيز بر اساس طبيعيت صورت پذيرفته است. تقسيم كاري كه مرد را تأمين كننده امكانات اقتصادي و زن را تيماردار و تأمين كننده كار بي مزد خانگي مي داند.
خانم الكساندرا كولنتاي، بعنوان اولين زن سفير در جهان، يكي ديگر از ماركسيستهاي فمنيست است. وي معتقد است، مشكل عمده نابرابري، بقاء و ادامه مالكيت خصوصي است. وي حسادت و احساس مالكيت جنسي را به عنوان آخرين نشانه هاي ذهنيت مالكيت خصوصي دانسته كه بايد از طرف دولت ممنوع گردد. بر اين اساس ايشان به الغاي روابط تك همسري معتقد بوده و آن را براي سلامتي انسان بهتر مي داند. همچنين اعتقاد دارد كه رابطه جنسي را نبايد جدي گرفت چرا كه رابطه جنسي همانند تشنگي است كه تنها بايد ارضا شود.
بنابراين در گرايش ماركسيستي، پيدايش مالكيت خصوصي، روابط و مناسبات اجتماعي غلط، نهاد خانواده، نظام پدرسالاري و باز داشتن زنان از توليد عمومي از جمله عوامل مهم نابرابري ميان زنان و مردان در جامعه محسوب مي شود. بر اين اساس فمنيست هاي مدافع اين نوع گرايش خواهان طلاق آسان، الغاي روابط تك همسري، استقلال اقتصادي زنان، جدي نگرفتن روابط جنسي و از همه مهمتر حذف مالكيت خصوصي هستند.
از نظر سياسي اين دسته از فمنيست ها راه حل را در انقلاب كمونيستي (پرولتاريا) مي بينند. اينان معتقدند همانگونه كه نجات كارگران و طبقه پرولتاريا از سرمايه داري با انقلاب كمونيستي تحقق خواهد پذيرفت، رفع نابرابري ميان زنان و مردان نيز با انقلاب كمونيستي امكان پذير خواهد شد چرا كه اساساً تنها با حذف سرمايه داري است كه تمام مشكلات از جمله مشكل زنان نيز حل خواهد شد.
گرايش سوسياليستي
حذف نظام «سرمايه داري» و «مردسالاري» محور مطالعه فمنيست ها در اين نگرش است. فمنستهاي سوسيال معتقدند براي فهم مشكلات زنان و رهايي از آن بايد هر دو نظام سرمايه داري و مردسالاري را به طور همزمان مورد مطالعه و ارزيابي قرار داد، كه از اين نظر اين يك نگرشي «دوگانه گرا» است.
مردسالاري در جوامع سرمايه داري داراي شكل خاصي است. اگر چه مردسالاري فرايندي فراتاريخي است و مردان در تمام جوامع بر زنان اعمال قدرت مي كنند اما زماني كه جوامع به سمت سرمايه داري پيش رفتند، مردسالاري در چنين جوامعي داراي شكل خاصي شده است. سيلويا والبي(1988) يكي از متفكران برجسته اين نگرش، معتقد است: تمايز ميان حوزه عمومي و خصوصي به نفع هم سرمايه داران و هم مردان است. سرمايه داري باعث گرديد مردان به پيشرفتهايي نائل شوند، برخي از آنان به عرصه هاي سياسي از جمله مجلس دست يافتند در حالي كه هيچ زني به اين عرصه ها راه پيدا نكرد. مردان در حوزه ي عمومي توانستند به مباني قدرت جديد بسياري دست يابند كه زنان را به آنها راهي نبود. اين مسائل باعث شد كه آنان بطور گسترده بر ايدئولوژيهاي خانگي مسلط شوند. بنابراين فرودستي زنان در جامعه سرمايه داري تنها حاصل منطق سرمايه داري يا مردسالاري نيست بلكه نتيجه تغييري در منابع قدرت مردانه در پي گسترش سرمايه داري است. هنگامي كه اقتصاد خانگي محدود گرديد و توليد سرمايه داري جايگزين آن شد، مردان در موقعيت كسب مباني قدرت جديد قرار گرفتند. بنابراين از زمان پيدايش سرمايه داري شكل مردسالاري هم تغيير پيدا كرده است، مردسالاري خصوصي به مردسالاري عمومي تبديل شده است. در مردسالاري خصوصي تنها زنان را در خانه نگاه مي داشتند در حالي كه در مردسالاري عمومي مردان در تمام حوزه ها بر زنان مسلط اند.
در اين گرايش رهايي زنان با «انقلاب اجتماعي» صورت خواهد پذيرفت. چرا كه اساساً جنس، طبقه، نژاد، سن و مليّت همگي ستمديدگي زنان را پديد آورده و فقدان آزادي زنان، حاصل اوضاعي است كه در آن زنان در حوزه هاي عمومي و خصوصي به سلطه مردان در مي آيند، بنابراين رهايي زنان تنها زماني فرا خواهد رسيد كه تقسيم جنسي كار در تمام حوزه ها از بين برود. به بيان ديگر روابط اجتماعي اي كه مردم را به صورت كارگران و سرمايه داران و نيز زنان و مردان در مي آورند بايد از طريق انقلاب اجتماعي برچيده شوند. روابطي كه ريشه در خود ساختار اجتماعي و اقتصادي دارد و لذا هيچ چيز كمتر از ايجاد تحول عميق يا «انقلاب اجتماعي» قادر نيست يك چشم انداز نجات حقيقي را به زنان عرضه كند.
بر اين اساس سوسياليستهاي متأخر توسعه ي كنترل مواليد رايگان، سقط جنين، مراقبتهاي درماني و بهداشتي براي زنان، مراكز مراقبت از كودكان، رسمي شدن كار در خانه از سوي دولت و سهيم شدن مردان در پرورش كودكان را خواستار شدند.
فمينيسم فر هنگي
نظريه اي كه به تفاوت اساسي بين زنان ومردان و اينكه تفاوتهاي زنان قابل تجليل است ، اعتقاد دارد.اين نظريه از مفهومي كه بر اساس آن زنان و مردان تفاوت زيست شناختي دارند حمايت مي كند. به عنوان مثال اينكه زنان مهربانترو ملايم تر از مردان هستند ما را به اين رهنمون ميكند كه اگر زنان اداره دنيا را به دست گيرند هيچ جنگي وجود نخواهد داشت. فمينيسم فرهنگي نظريه اي است كه مي خواهد با تجليل از تواناييهاي خاص زنان، راه حل هاي زنان و تجارب زنان با جنس گرايي مبارزه كند و معمولا اعتقاد دارد كه راه حل زنان بهتر است.
اكو فمينيسم
اكو فمينيسم نظريه اي است كه به اين قاعده اساسي متكي است كه فلسفه پدر سالاري براي زنان،بچه ها و موجودات زنده ديگر زيانبار است. طرز رفتار جامعه با محيط زيست ، حيوانات و منابع زيست محيطي و طرز رفتار آن با زنان به موازات يكديگر است.اكو فمينيستها اعتقاد دارند آنها [ طرفداران جامعه پدر سالار] براي بقاي فرهنگ پدر سالاري به ادامه غارت و نابودي زمين مي پردازند. آنها [اكو فمينيستها] احساس ميكنند كه فلسفه پدر سالاري بر احتياج خود مبني بر كنترل زنهاي متمرد و سرزمينهاي سركش تأكيد ميكند.
اكو فمينيستها مي گويند كه جامعه پدر سالار چيز نسبتا جديدي است، و در 5000 سال اخير توسعه پيدا كرده است و جامعه مادر شاهي نخستين جامعه بوده است.در جامعه مادر شاهي زنان مركز جامعه بودند و مردم الهه ها را ستايش ميكردند. اين چيزي است كه بهشت فمينيستها شناخته مي شود.
فمينازي
واژه اي كه بوسيله يك مجري تلويزيوني به نام راش ليمباخ ساخته شد. اين واژه توسط ضد فمينيستها به فمينيستي اطلاق ميشود كه تلاش ميكند سقط جنين را تا آنجايي كه ممكن است سهل تر كند. به همين دليل از واژه نازي استفاده شده است. ليمباخ فمينيستها را گروهي ميبيند كه سعي مي كنند جهان را از گروه خاصي از افراد يعني جنين ها خالي كنند.
فمينيسم فردگرا
مبناي فمينيسم فردگرا فلسفه هاي فردگرايي و اصالت آزادي فردي است. تمركز اصلي بر روي استقلال فردي،
حقوق ،آزادي ، عدم وابستگي و تكثر گرايي است. فمينيسم فردگرا به انحصار گرايي گسترده مردان و موانعي كه مردان و زنان به علت جنسيتشان با آن روبرو هستند ، توجه دارد.
فمينيسم ماديگرا
جنبشي كه در اواخر قرن نوزدهم براي رهايي زنان با بهبود وضعيت مادي آنها، بوجود آمد.اين جنبش براي ازبين بردن بار مسئوليتهايي نظير خانه داري،آشپزي و ديگر نقشهاي سنتي خانگي زنان تلاش مي كرد.كتاب
انقلاب بزرگ خانگي اثر شارلوت پركينز گيلمان را مي توان به عنوان منبع ذكر كرد.
پاپ فمينيسم
به طور معمول مفهوم پاپ فمينيسم از جانب مردم با مفهوم فمينينسم در كل يعني ايدئولوژي كليشهاي و منفي تنفر از مرد اشتباه گرفته ميشود. هيچ مدركي براي دال بر وجود چنين فمينيستهايي وجود ندارد .هنوز هيچ فمينيستي كه كاملاً از مردها متنفر باشد ، ديده نشده است و در عين حال مردهاي زيادي وجود دارند كه فمنيست هستند.
اگر چنين گروهي از فمينيستها وجود داشته باشند ، مي توان آنها را پاپ فمنيست ناميد. اينها شايد نوعي باشند كه مردها را در همه زمينه ها تحقير و زنها را تجليل مي كنند.
راديكال فمينيسم
راديكال فمنيسم خاستگاه پرورش بسياري از نظرياتي است كه فمنيسم ارائه كرده است.راديكال فمنيسم لبه برنده نظريه هاي فمنيسم در سالهاي 1967-75 بوده است.مدت زيادي از تأييد جهاني اين مفهوم و تعريف اصطلاح فمينيسم نميگذرد. اين گروه ستم بر زنان را مثل بسياري از انواع ستمهاي بنيادي مي بيند ، چيزي كه وراي نژاد، فرهنگ و طبقه اجتماعي اتفاق مي افتد.
اين جنبش مشتاق تغييرات اجتماعي به صورت انقلابي آن است. مسئله اصلي راديكال فمينيسم اين است كه چرا زنان و مردان بايد نقشهايي را مطابق با طبيعت جنسيشان بپذيرند؟راديكال فمينيسم ها تلاش دارند بين رفتار زيست شناختي و رفتار فرهنگي حد فاصلي ايجاد كنند تا زنان و مردان بتوانند از بند نقشهاي محدودكننده قديميشان آزاد شوند.
جدايي طلبها
جدايي طلبها معمولاً به اشتباه زنان همجنس گرا ناميده ميشوند .اينان فمنيستهايي هستند كه جدايي از مردان را طلب ميكنند، جدايي كلي يا جزئي. آنها اغلب وقايع و موضوعات منحصر به زنان را سازماندهي ميكنند و به همين دليل، عنوان جدايي طلب به آنها اطلاق ميشود.
نظر اصلي آنها اين است كه جدايي از مردان زنان را قادر مي كند كه تواناييهاي خود رادر زمينه هاي مختلف ببينند.بسياري از فمنيستها ـ جه جدايي طلبها و چه غير از آنهاـ فكرميكنند كه اين اولين قدم ضروري براي رشد شخصيت است . اگرجه آنها به جدايي بلند مدت اعتقاد ندارند.
اين اشتباه است كه تمام همجنس گرايان زن را جدايي طلب بدانيم. البته اين صحيح است كه آنها علاقه اي به مردان براي اعمال جنسي ندارند ولي اين تفكركه آنها ،به صورت خود كار از مردان دوري ميكنند نيزنادرست است.
منابع:
1- جان استوارت ميل، انقياد زنان،
2- سيمون دوبووار، جنس دوم،
3- آندره ميشل، پيكار با تبعيض جنسي،
4- پاملا ابوت/ كلر والاس، درآمدي بر جامعه شناسي(نگرشهاي فمنيستي)،
5- يان مكنزي و ديگران، ايدئولوژيهاي سياسي،
7- اندرو هيوود، درآمدي بر ايدئولوژيهاي سياسي،
8- اندرو وينسنت، ايدئولوژيهاي مدرن سياسي، .
آزادي را پاس بدار
ريچارد رورتي فيلسوف بزرگ و مدافع و تبيين کننده پراگماتيسم در گذشت. ميدانم خيلي اشکال دارد که ما در هنگام مرگ کسي يادمان ميافتد که چند خطي برايش و براي انديشهاش بنويسيم. اما هر چه با خودم کلنجار ميروم نميتوانم درباره رورتي ننويسم، چرا که تاثيرش در جنگ فکري- فلسفي درونيم انکار ناپذير است.
جمله معروف رورتي در دفاع از دموكراسي « آزادی را پاس بدار، حقيقت هم هواي خودش را خواهد داشت.»
(Take Care of Freedom and Truth Will Take Care of itself) و اينکه ميگويد در جوامع غيرديكتاتوري حقايق يا واقعيات به اين ترتيب تثبيت ميشوند كه عقايد افراد فرصت برخورد و وفق پيدا كردن با هم را پيدا ميكنند و حقيقت يا واقعيت سياسي و اجتماعي چيزي جز همين توافق نيست و به عكس در جوامع ديكتاتوري در يافتن اينكه حقيقت يا واقعيت چيست بسيار دشوار و در اكثر موارد حتي ناممكن است، چون در چنين جوامعي توافق ديگر نشانهاي از حقيقت نيست، چون در واقع اصلا توافقي در كار نيست، بلكه زور گفتن از يك سو و گردن نهادن از سوي ديگر است. بحثهاي بسياري بر انگيخت و به تفکر به دنبال دموکراسي و ليبرال ما در دوران اصلاحات پس از دوم خرداد و مجادلات ذهني ما خيلي کمک کرد و تاثير گذاشت.
ريچارد رورتى از بارآورترين و بحثانگيزترين «انديشهگران زمانهى ما» بود. بارآورى او از بابت آثار بنيانستيزى است كه در طول دو دههى شصت و هفتاد در باب «فلسفهى تحليلى» پديد آورده، بردبارانه و بهدقت راه خود را بهسوى «فلسفهى پسا – تحليلى» و بهموازات آن «مصلحتباورى نوين» (نو – پراگماتيسم) گشوده، حاصل اين همه را مىتوان در عمدهترين اثر او در اين دوره، و يكى از مهمترين آثار فلسفى در نيمهى دوم قرن بيستم در آمريكا، «فلسفه و آينهى طبيعت» (1979) ملاحظه كرد. با اين حال، رورتى از معدود فيلسوفان آمريكايى بود كه، در عين كوشش براى پىگيرى فلسفهى آنگلو – ساكسونى، بهويژه آثار فيلسوفان آمريكايى، از جيمز و ديويى گرفته تا كواين و ديويدسون، به كاوش در فلسفهى اروپاى قارهيى پرداخته و همسخن نيچه، هايدگر، ويتگنشتاين، دريدا، و ديگران شده – اين تأثيرپذيرى و تعامل فكرى تقريباً در تمام آثار او، از نخستين اثر مشهورش «چرخش زبانشناختى» (1967) گرفته تا واپسين اثر منتشرشدهى او بههمراه واتيمو («آيندهى دين» 2006)، نمودى نازدودنى دارد.
امروزه، تأثيرگذارى رورتى در فلسفهى تحليلى و ارزش و اهميت آثار او در اين عرصه كمتر جاى بحث دارد. در واقع، بحثانگيزى او بيشتر از بابت آثارى است كه از دههى هشتاد به اين سو، با پرداختن به مناسبات ميان سياست، فرهنگ، و جامعه و نسبت فلسفه با اين سه – از همه مهمتر در كتاب «پيشامد، بازى، و همبستگى» و همچنين در «فلسفه و اميد اجتماعى» (2000) – پديد آورده. در واقع، آثار سه دههى اخير رورتى است كه براى او بهعنوان يك فيلسوف «ليبرال – بورژوا»، بهتعبير خاص خود، و يك نظريهپرداز «پسا – مدرنيست» و بلكه مبلغ رويكرد «پسا – فلسفى»، بهتعبير غالب منتقدان، بدنامى و بلندآوازگى بهسزايى به ارمغان آورده.
از اين منظر، اكنون، به نظر مىرسد كه رورتى در آثار اين سه دهه سراسر درگير پيشبرد پروژهيى در مسير يك اوتوپياى ليبرالى و پسا – متافيزيكى (در ستايش از «تاريخنگرى»، «نامانگارى»، و «بازىباورى»، و در ستيز با «بنيانباورى»، «ماهيتباورى»، و «متافيزيكباورى») بوده، بنابراين شگفتى ندارد كه هم از سوى مدافعان سنتى و راستگراى مدرنيته و هم از سوى مبلغان اكنون چپگراى پسا – مدرنيته مورد حمله قرار گرفته – از يك سو به سست كردن مبانى فلسفى مدرنيته و از سوى ديگر به قومگرايى ارتجاعى متهم مىشود. با اين همه، رورتى ابايى از ادامهى كوششهاى خود هم براى ارزيابىهاى انتقادى از ميراث مدرنيته و متفكران عصر روشنگرى و هم براى تأمل بر تجربهى تاريخى غرب و توجيه ارزشهاى دموكراسى بهعنوان كارآمدترين شكل ادارهى اجتماعات انسانى، نداشت. پىآمد اين تلاش مضاعف هم طبعاً توجه به مسائل و معضلاتى است (از جمله، دموكراسى در روند جهانى شدن، حقوق بشر، تماسها/ تقابلهاى فرهنگى در عصر ارتباطات، حقوق اقليتها، تروريسم جهانى) كه اكنون گريبان دنياى غربى و دنياى در حال توسعه را گرفته است.
منابع:
1 Rorty Richard, Take Care of Freedom and Truth Will Take Care of itself: Interviews with Richard Rorty. Stanford UP, Stanford: 2006.
2. Rorty Richard, Contingency, Irony, and Solidarity. Cambridge UP, Cambridge: 1989.
3. ريچارد رورتي ،پراگماتيسم معرفتشناسانه
عقايد نوکانتي
بعد از پست قبلي تا چند پست سوژه داريم با هم راجع به آيتم هاي اين شعر ها که حدس ميزنم شعرهاي رضا براهني باشه – تحقيق ميکنم و خبر ميدهم- صحبت کنيم. از نو کانتيسم شروع ميکنم .
واژه نوکانتي گرايي (Neo-Kantianism) از حدود سال 1875 بکار رفته است. اگرچه در آن زمان سخن گفتن از کانتي هاي جوان (YungKantianer) يا نقد جديد غيرعادي نبود، توصيف رويکرد جديد به فلسفه يعني مکتب نوکانتي(Neo-Kantianism) معمول و رايج شد. بسياري از فيلسوفان بعد از کانت از جمله “ويلهلم ويندلباند”، “ريکرت” و “گئورک زيمل” پيروان مکتب نوکانتي خوانده مي شوند: بدين معنا که گفته مي شود کوشش هايشان در مبارزه با پوزيتويسم از اصول موضوعه اي که از کانت به ارث رسيده بود مايه مي گرفت. اين فيلسوفان که با فلسفه زندگي ارتباط نزديکي داشتند و روش شناسي علوم فرهنگي ذهن آنان را به خود مشغول کرده بود، تحت تاثير آموزه کانت قرار گرفتند که ما با مقولات حاسه و فاهمه که ساختار ذهن ما را تشکيل مي دهند دنياي تجربه را مي سازيم و فلسفه نظري به عنوان علم امري ناممکن است. اما نوکانتي ها به جاي ارائه نظريه هايي در باب منشا فوق تجربي عوامل ساختاري ذهن يعني مقولات منشا تجربه را در اوضاع و احوال اجتماعي يافتند و آنان نيز مانند کانت مي خواستند مقولاتي را که در تفکر به کار مي روند معين کنند و خصوصا ببينند چه مقولاتي در علوم فرهنگي مصداق دارد و چه مقولاتي در علوم طبيعي و بين آنها فرق بگذارند. به طور کلي نوکانتي ها تفاوت آن دو دسته علوم را بيش از آنکه ناشي از موضوع يا هدف علمي آنها بدانند در روش هايي مي دانستند که در هر يک بکار مي رود.
عده يي از اين نوکانتي ها پوسته فلسفه کانت را دور انداخته و به مغزش چسبيده بودند. به زبان ساده اين پوسته شامل متافيزيک، علم به ماهيات اشيا و به قول کانت شيء في نفسه و همچنين ايده هاي نفس در جهان و خدا من حيث کلي بود. مغز فلسفه کانت نقادي است. نقادي هم يعني تعيين شرايط پيشيني فهم و حس. البته نوکانتي ها که دسته هاي مختلف داشتند. از جمله مکتب ماربورگ که باني آن هرمان کوهن (Hermann Kcohen) استاد پاول ناتورپ (Paul Natorp) است. مکتب بادن که باني اش ويلهلم ويندلباند (Wilhelem Windelband) استاد هاينريش ريکرت (Heinrich Richert) و همچنين مکتب هاي ديگر حوزه گسترده يي از جريان فلسفي نوکانتي را شکل داده بود. اينها وجه نقادي کانت را در زمينه هاي مختلف از جمله روان شناسي، عصب شناسي، فيزيولوژي و… بسط دادند. کمابيش اين جريان ها متافيزيک را که علم به بنيادها و امور نفس الامري است، بي اعتبار دانسته و در عوض به علوم رياضي و طبيعي و احياناً علوم ديگر بها مي دادند.
منابع:
1- توکل، محمد، جامعه شناسي معرفت؛ جستاري در تبيين رابطه ساخت و کنش اجتماعي و معرفت هاي بشري
2- عليزاده، بيمرک، فلسفه تطبيقي؛ مفهوم و قلمرو آن، مجله نامه حکمت، ش 1، بهار و تابستان 1382
3- براون، استوارت و ديگران، صد فيلسوف قرن بيستم، مترجم عبدالرضا سالار بهزادي