دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ طنز

شيراز

weblog

فقط فکر کنم شیخ اجل سعدی نمی‌داند که ما این هالی‌دی را رفتیم شیراز. البته اين را هم گمان کنم، اگر خواجه حافظ به او نگفته باشد.

به هر حال این مسافرت از نقطه نظر بسیاری از اهمیت زیادی در روابط بین البچه‌ها برخوردار بود و شرح مذاکراتش بماند اما جالب ترین قسمتش برگشتش در فرودگاه بود:

ما- یعنی من و همسر و خارزوو- یعنی خواهر زن- خودمان هر کدام برای خودمان باربری بودیم به تمام معنا هر کدام چمدانی البسه فاخر- فاخرش مهم است- داشتیم و یک کارتن هم پرکرديم کشک از بازار وکيل خريده، سوغات براي اهل تهران و دو دبه بزرگ عرقيات ناب محمدي باغ کوچه کناري باغ ارم‌ساز، و لب تاپ و ديگر لوازم منقول و يک عدد گبه فارس همسر خريده. خلاصه دردسرتان ندهم که پدر جان هم شصت کيلوئي خرمالو بارمان کرد که بده به اين و به آن که خرمالو‌هاي درختمان است…

در فرودگاه انسان بسيار محترمي که پليس آن جا بود گير داد در اين کارتن چه داري و چه نداري و بعد از تهران کجا مي‌روي و گفتم فقط کشک است و بعد از تهران مي‌روم سر قبر پدر پدر سگ صدام!

از او اصرار و از من انکار که درون کارتن جز کشک چيز ديگري هم هست. گفت بايد بازش کني گفتم: چاقو بده بازش کنم کليدش را داد باز کردم و با حالت طلبکارانه گفتم بفرما…

زير و رويش کرد و يک کيسه ادويه از کنارش بيرون کشيد که اين را مي‌گويم، ديدي! زير دستگاه که معلوم نيست مثل مواد است…

خلاصه خرمالوها را هم ريخت روي آنجا که همه له و په گشته و پلاستيکش پاره و کثيف و به معناي واقعي پي‌پي زننده به لباسمان. ديديم اين‌ها را نمي‌شود برد داخل هواپيما همان‌جا همه خرمالو‌ها را روانه سطل فرودگاه کرديم بارها را تحويل داديم و يا علي سوار هواپيما شديم…

داخل سالن انتظار با همسر درباره چيز جالبي که در جيبم يافته بودم و نمي‌دانستم صاحبش کيست صحبت کرديم و همش مي‌گفتم نمي‌دانم ديشب در مهماني کي اين را اشتباهي در جيب من گذاشته؟…

داخل هواپيما تازه لميده بوديم و هواپيما داشت آماده مي‌شد که دربش را ببندد که يک دفعه در بلندگو اعلام کردند: آقا يکي کليد پليس فرودگاه را برداشته بياورد بدهد…

شارونا شاااااارووونا

من يک مامور مخفی ويژه خصوصي هستم. همان که در فيلم‌ها به عنوان کارآگاه خصوصي يا پواروو مي‌شناسيد. چند وقتي است يک نفر از اهالي وبلاگستان فارسي مرا استخدام نموده تا در مورد گروه‌هاي وبلاگي تحقيق کنم و گزارشات مبسوطي خدمتشان ارائه نمايم که از اين پس ارباب ناميده مي‌شود.

اين بود که در خبر‌هاي اينترنتي پس از گشت و گذار فراوان و کد شکني‌هاي بسيار يک قرار وبلاگي در جائي مخوف به نام کافه شارونا را کشف کردم. زمان؟ آها يکشنبه ها 

آرام و بي صدا يقه باراني‌ام را بالا دادم و عينک ودوديم را ميزان کردم و خزيدم پشت يکي از ميزهاي کافه شارونا و يک روزنامه را که قبلا با تبحر بسيار سوراخ کرده بودم جلويم گرفتم و از سوراخش مشغول چشم چراني- واي نه!- مشغول شغل مقدسم گشتم.

قرار وبلاگي از ساعت دو- سه به وقت محلي و هفت و ربع به وقت شارونا آغاز گشت و تا پاسي از شب به وقت محلي و هفت و ربع!! به وقت شارونا ادامه پيدا کرد. واي خدايا در شارونا زمان متوقف است. اين اولين کشف من بود يادم باشد به ارباب گزارش دهم.

اولين نفر هميشگي يکشنبه ها کسي نبود جز يک آقاي تپل خنده رو و فتوژنيک که بعدها فهميدم امير ناميده مي‌شود و پس از کنکاش بسيار فهميدم فاميلش تاملات نابهنگام است البته بعدتر ها که صفحه توضيحات شناسنامه‌اش را وارسي کردم پي بردم اول، فاميلش خاطراتي براي فردا بوده!!!

پس از او خانم بسيار محترمي به نام من و فاميل هستم همين – جل الخالق- با نام مستعار آرتميس شاه و بي‌بي و سرباز و ده‌لو و هفت‌لو کثيف از در وارد گشت و پس از خوردن سي و پنج عدد قرص زير زبوني و رو زبوني و شربت سينه و قرص کلد کندي و اين قبيل مسائل آخيشي گفت و بر سر ميز بنشست.

آنجور که من فهميدم اين ها دو گروه مجزا هستند که خيلي از هم خوشان نمي‌ايد گروه اول به محض اطلاع از آمدن گروه دوم جيم مي‌زنند که چشمشان در چشم يکديگر نيفتد و پس از تفکر بسيار به اين نتيجه رسيدم که احتمالا اينان در وبلاگ‌هايشان همديگر را سکه يک پول مي‌کنند که اينگونه از هم گريزانند. البته افراد حزب بادي هم بودند که گاهي با گروه اول بودند گاهي با گروه دوم مثل آقاي مسني که آفتاب لب بوم بود و او را بابابزرگ صدا مي‌زدند.

گروه اول معمولا شامل سونات با فاميل شماره سه و ميان– دوسکوت–‌گرد که فکر کنم بايد با توجه به فاميلش از جاسوسان ايتاليائي باشد، بودند و گروه دوم دراک بي فاميل و به با نام فاميل همين سادگي و شازده قجري و فخر الملوک غربي و بوفالو ميرزا، همچنين خانم ديگري هم بود که نامش را ياد داشت نکردم اما يک چيزي توي مايه‌هاي شکر، شيرين قند، تلخ نخور ديگه، آبنبات بده بابا، يا يک چيزي در اين حدود بود و فردي که او را بوک ورم خاتون مي‌خواندند که شبيه سريال ورم بانو هم بود.

در اين چند هفته‌اي که اينان را زير نظر داشتم مهمانان ويژه‌اي نيز از سراسر بين‌الملل مي‌آمدند مثل گروه آندرکانستراکچرها و بانو ذره‌بين بدست ملا لغتيان ساروي با يک عدد بانو ذره‌بين بدست ملا لغتيان يسنائي که به نظر مي‌آمد با هم فاميل بودند.

اينان همه خط و خطوطشان را در اين کافه از فردي بسيار مشکوک به نام رضا شارونا مي‌گرفتند و رضا شارونا مرتب بين ميز اينان وکانتر کافه در حرکت بود و برايشان مواد غذائي مي‌اورد که بعدها فهميدم وسطش دستورات خانمان برانداز وبلاگي مخفي کرده است.

همچنين اين کافه محلي سري داشت که اينان پس از ديدن دستورات و تعمق بسيار و مشورت سر اينکه من الان بروم و تو بعدا… به اتاق مورد نظر مي‌رفتند و گويا آنجا رئيس اعظمشان را ملاقات مي‌نمودند و سريع و سرخ شده از خجالت بر مي‌گشتند.

اينان از گروه شيطان‌پرستان ال نينو بايد باشند چون به محض ورود ميزها را به صورت ال در ميآوردند و براي حرف ال آن تقدس خاصي قائل مي‌شدند.

يکي از موضوعات مورد علاقه اين خلايق قتل‌هاي سرياليست چرا که کلمه سريال سريال بسيار از دهانشان شنيده مي‌شد و تئوري‌پرداز اين قتل‌هايشان همان بوک ورم خاتون بود. البته در مورد قتل‌هاي بسيار دقيق و پزشکي به همين سادگي متخصص درجه يکشان است.

اين مردک دراک هم انگار سر جاليز دراکيشان بود همچين با اين اميرو صدايشان را انداخته بودند پس سرشان انگار که نه انگار گوشهاي تيز کرده ما درد مي‌گيرد- دهکي!-

اگر بگويم که کل نود و نه درصد زمان را اين و امير و کمي هم به همين سادگي جيغ و داد کردند و ديگران تنها در مواقع آب و قهوه خوردن اينان مي‌توانستند بگويند اه.. که تا مي‌آمدند ادامه دهند يکي از اينان مي‌گفت آره اه… منم داشتم مي‌گفتم اه من فلان و بهمان…

اين رشته سر دراز داشت اما من با همه ذکاوتم آخرش نفهميدم اين‌ها قاتلند، دزدند، محفل ققنوسند، وابستگان خارج و ايتاليا هستند، قجريند، شاهيند، پيرند، جوانند، موسيقائي‌اند!!!، کرالموسيقيند!!!

بگذريم فهميدم خبرتان مي‌کنم…

فعلا

شعار هفته

شعار هفته: امیر نرو….

مجري

رادیو ورزش- بخش تجارت!!!- صدای بازرگانی- قاعدتا باید برنامه بسیار تخصصی و حرفه ای باشد, به طوری که معلومات مجریش کف آدم را در می آورد:

مهمان برنامه: حافظ فکری نایب رئیس صنف ابزار فروشان

مجری: آقای فکری شما تولیداتتان چیست؟؟

فکری: خانم ما تولید نداریم ما توزیع کننده هستیم. صنف هستیم و طبق قانون نظام صنفی داریم فعالیت می کنیم.

مجری: این قانون را الان حضوز ذهن دارید برای ما بگوئید؟!!!

فکری: یک قانون که نیست یک مجموعه قوانین و یک دفترچه است به نام قانون نظام صنفی که چندین ماده و بند دارد.

مجری: آها!!

مجری: شما زیر مجموعه تولید کننده ها هستيد یا اول تولید است بعد خدمات، بعد توزیع؟ یا تولید زیر مجموعه شماست؟؟!!

فکری: ما جدا از تولید هستیم توزیع کننده ایم و اصلا ما زیر نظر وزارت بازرگانی هستیم و تولید کنندگان زیر نظر وزارت صنایع!

مجری: دستگاه های تولیدی شما اغلب ایرانید یا خارجی؟!!

فکری: خانم ما تولید نمی کنیم منظور شما ابزاریست که می فروشیم؟

مجری: آره همون!! مثلا قفل و لولاهای شما خارجیست یا ایرانی؟

فکری: قفل ولولا اتحادیه مخصوص خودش را دارد و از ابزار جداست ما ابزار فروشیم.

مجری: شما فقط فروشنده هستید یا بهره بردار هم هستید؟

فکری: بهره بردار چی؟ ما ابزار آلات مورد نیاز مردم و صنايع، چه ایرانی و چه خارجی را توزیع می کنیم. همین.

مجری: آها…

بعد می‌گن گزینش استخدام چیز بدیست. الان این مجری انواع کفن‌های میت ها را با الگوی دوخت می‌داند.

——————————————–

پي‌نوشت نمي‌شود گفت بي‌ربط!!:

اوباما راي آورد. راي جوانان، سياهان و روشنفکران- راي تغيير خواهان!!!

obamawins-afp

مذاکرات

اين شايد يک گزارش است يا شايد ثبت يک جلسه بسيار مهم مملکتي که نه! بالاتر، بين المللي است، که پشت درهاي بسته انجام گرفته و چند تيم مذاکره کننده مختلف در آن حضور داشته‌اند. اين ثبت در تاريخ بنا به دستور شازده به خاطر اينکه به علت درهاي بسته و سري بودن مذاکرات کاتب البلاغ تشريف نداشتند توسط اين‌جانب انجام شد و بنا به رسم اسناد محرمانه که بيست و پنج سال بعدقابل انتشارند، دو روز بعد منتشر مي‌گردد چرا که سري‌ترين مسائل وبلاگي بيش از دوروز نمي‌پايد.

داستان از آن‌جا شروع شد که ما جهت امر خيري با امير خاطراتي براي فردا وقت!! و تاملات نابهنگام کنون! تماس گرفتيم و امير پس از چاق سلامتي بسيار گفت دارد در راس يک هيئت ايتاليائي دونفره يعني با دخترک به جلسه مهمي با رئيس صنف حمايت از جانوران هوازي و آبزي و نفت‌زي و همه‌چي‌زي (صحاجهانه) مي‌رود. رئيس مذکور پس از شنيدن نام مبارک اينجانب تعارفي خشک وخالي روانه هوا کرد که ما هنوز به نوک زبانش نرسيده در هوا زديمش و گفتيم «مي‌آييم».

سريعا همسر را خبر نموديم و روانه دفتر رئيس صحاجهانه شديم در راه جهت در آوردن پول بنزينمان سه مسافر به نام‌هاي الناز و آرتميس و آقا تپله را هم سوار کرديم که ديديم بچه‌هاي باحالي هستند آن‌ها را هم برديم که اگر دعوائي چيزي سر گرفت کمک حال ما باشند جلوي اين ايتاليائي ها و جانور شناسان کم نياوريم.

دفتر رئيس مذکور در يکي از ابرج- جمع برج- شمال تهران است و پس از هماهنگي و تفتيش کامل بدني توسط نگهبانان ما را با اسکورت کامل به درب دفتر رساندند. به محض ورود و چاق سلامتي، آشنائي لحظه‌اي با انسان زيبائي به نام مانلي پيدا کرديم که سريعا از نظر‌ها محو گشت و ما را در کف حض بصري باقي گذاشت که البته بعدش متوجه شديم که رئيس صحاجهانه با توجه به تجربه اش در جانور شناسي سريعا ديد اي بابا جلسه همچين هم مثبت و مودبانه نيست و با جانوران خطرناکي روبروست و وي را با شنل نامرئي که اين روزها در وبلاگستان مد شده مخفي نموده است.

پس از راهنمائي به اتاق کنفرانس ديديم که اي بابا مهمترين گرو‌ههاي دوگانه وبلاگستان يعني شازده و فخرالملوک، امير و دخترک، ما و همسر، دراک الممالک خان دراک  و سولماز خاتون، آرتميس و آقا تپله و گروه ‌هاي يک گانه امير بيست سال ديگر، امير کمي با موسيقي و خلاصه به تعداد کافي امير موجود است. همچنين گروه‌هاي خيلي معروف وابسته‌اي به نام‌هاي نزديکان رئيس صحاجهانه و الناز و نزديکان همسر هم موجود بود.

پس از روبوسي بسيار و رد وبدل کردن ماچ‌هاي آبدار بخصوص با شازده که پس از آن هر کداممان نياز به سه دستمال جهت خشک نمودن صورت داشتيم پشت ميز مذاکره قرار گرفتيم.

در ابتداي جلسه بحث معرفي و بازار من اينم، تو اوني، و اون اينه، راه افتاد و به علت کثرت اميرين به زودي به گه گيجه‌اي مبدل گشت اساسي که اگر بحث بسيار شيرين رئيس صحاجهانه و امير تاملات نابهنگام که زين پس امير يک ناميده مي شود -چون يک و سرسبد مجالس است- مبني بر اخذ چند فقره سوتي‌هاي نامجوئي، از يکي از نزديکان رئيس صحاجهانه نبود کار به جا‌هاي دوار همچون چرخ و فلک مي‌کشيد و همه دستشوئي لازم مي‌شدند جهت امر واجب بالا آوردن.

البته ذکر اين نکته ضروري است که رئيس صحاجهانه با توجه به طبع طنزش متن سوتي را معما گونه با ترکيب دو ترانه معروف نامجو بيان نمودند که تا ما آمديم معما را حل کنيم مجلس داشت تمام مي‌شد و خود امير يک با توجه به جو زدگي محيط جلسه بلند بلند آن سوتي بي ناموسي را خواند که رگ غيرت عشيره‌اي خان کل دراک اعم از اوليا و سفلي بالا زد و قاسم تفنگ گويان مي‌خواستند به امير يک حمله ور شوند که با وساطت اينجانب مسئله پايان يافت.

شازده قجري انگار که پس از مدتها فخر الملوک را ديده باشد خستگي سفر به سرحدات و سر زدن به املاک شمالي را بهانه کرده بود و همچنان روي مبل مذاکره!! لم داده بود و دست اين فخرالملوک را در دست گرفته بود که دل آدم براي اين همه عشق جيک جيک مي‌کرد. بيچاره فخر الملوک شب موقع رفتن دست‌هايش بي حس بي حس شده بود از فشارات دست‌هاي شازده، و پاشنه کفش‌هايش را نيز نمي‌توانست بالا بکشد.

برگرديم به مذاکرات، رئيس صحاجهانه در طول مذاکرات گريزي زد به دوران نوم‌زدنگ و اوايل ازدواجش و داستان سوارکاري بانويش را تعرف کرد که چنان شاهانه و سنگين و رنگين بر اسب سوار مي‌شده که بيا و ببين و چند بار با سنگين و رنگين وشاهانه سوارکاريشان کمر اسب بي نوا را به ديسک وصفحه و اين جور مسائل مزين نموده است. بايد حالتش را مي‌ديديد در هنگام تعريف نگاه‌هاي عاشقانه‌اي به هم مي‌انداختند که دل آدم با ديدنش جلا مي‌يافت و با ديدن يکي از همين صحنه‌ها بود که آرتميس هم به آقا گندهه نگاهي انداخت و پشت سرش دراک الممالک هم به سولماز خاتون و امير هم به دخترک و اينجانب هم به همسر و خلاصه مثل بشمار سربازي همه سرها يکي يکي پشت سر هم به معشوق چرخيد و عشق همه قلمبه زد بيرون.

اين دراک و سولماز هم عجب آدم هائي هستند هي گير داده بودند به اين امير يک و آبرويي برايش نگذاشتند انگار با ايتاليا اعلام جنگ داده باشند همه عقده‌هايشان را سر اين بي نوا خالي کردند. بماند که اين امير يک هم خودش اذيت ايبل است و اذيتش همچين مي‌چسبد براي همين بود شايد که کل مجلس از الناز و آرتميس گرفته تا نزديکان رئيس صحاجهانه همه به اين بنده خدا کوچک! گير داده بودند.

جو وبلاگي چنان همه را در بر گرفته بود که نفهميديم چه به روزگار جلسه و شام و اين حرف‌ها آورديم. اين رئيس صحاجهانه که آدم متشخصي است و بماند که سي و پنجمين طنز نويس نبوي کشفانه شده، اما بنده خدا آدم متشخصي است اصلا به ماها نمي‌امد و تعجب کرده‌بود که اين‌ها ديگر چه جانورهائي هستند و بايد پس از اين شاخه‌ي مطالعاتي روي جانوران دوست‌هاي امير زي هم باز کند و به پژوهش بسيار مشغول گردد.

نکان پشث پرده مذاکرات:

آن شب دراک ستاره مذاکرات بود و آرتميس کم فروغ ترين چهره و محو جمال آقا گندهه.

امير کمي با موسيقي اصلا انگار که نبود و جز در مورد سوتي موسيقائي در تمام موارد خفه خون گرفته بود. حتي از تارش همه ناله‌اي برون نيامد.

امير بيست سال ديگر داشت با کمک آرتميس طرح‌هاي چهره افراد را در بيست سال ديگر تصور مي‌کرد.

رئيس صحاجهانه پس از اتمام جلسه سيصد رکعت نماز شکر به جا آورد و از شازده خواست که فردا برايش چهارصد عدد از ملازمان را براي برگرداندن دفتر به حالت عادي و جمع آوري مشغالات- يعني آشغال ها- روانه کند.

آقا تپله آرتميس را براي بار اول بود مي‌ديدم موجود نازنين و دوست داشتني بود آرتميس که از او تعريف مي‌کرد آنچنان با ذوق حرف مي‌زد انگار که دارد درباره گربه‌هايش حرف مي‌زند..

صنعتگر

يک جائي شنيده‌بودم که » عاقلان در جهان صنعتگرند» بومي شده‌اش مي‌شود: «ابلهان در ايران صنعتگرند».

صنعتگر بخش خصوصي که باشي يا بخواهي بشوي، خوب مي‌فهمي اين جمله را…

شيرازي نوين

شیرازی ها ملتی با آداب و رسوم بسیار جالبند. آن ها ملتی با خصلت های جالب‌تر نیز هستند، که مهمترین خصلت یک شیرازی ریلکس بودن، اهل عشق و حال بودن و از همه مهم تر تنبل بودن و به قول علما «فراخ الدوله» بودن آن است. مثلا يک شيرازي اصيل هيچ‌گاه ظهر ها کار نمي‌کند و هيچ گاه وقت عزيز ظهر را که مي‌توان خوابيد صرف امور بي‌ خودي چون جمع کردن مال دنيا و توليد و … نمي‌کند. يک شيرازي اصيل هيچگاه کلمه را تا انتها تلفظ نمي‌کند مثلا «سلام» را هميشه «سلا» تلفظ مي‌کند. و هميشه آسان‌ترين گردش زبان و دهان را براي گفتار استفاده مي‌کند مثلا به جاي اين همه مصائب که بگويد «بله برادر عزيز» مي‌گويد «هاکاکو!» بعد هم حوصله اش نمي‌شود آخر کلام را جمع کند و کش دار مي‌رود «هاکاکووووووووووووووو» و يا به جاي واژه نافرم «حوصله ندارم اين کار را انجام دهم» يک کلام مي‌گويد «ک.و.ن.م نميشه» و اين کلمه آخر مثل take انگليسي در بسياري جاها کاربرد دارد و رنج وسيعي از فعاليت‌هاي سخت و آسان را در بر مي‌گيرد.

براي شيرازي اصيل مقدس ترين مکان دنيا باغ است و مقدس‌ترين روز سال جمعه و به جاي فريضه نماز جمعه فريضه سياسي الهي باغيه را به جا مي‌آورد و خستگي يک هفته کار! که نه،خستگي يک هفته باغ نرفتن را در مي‌آورد.

حالا اين اراجيف را گفتم تا مقدمه‌اي باشد که ذهنيت شما را نسبت به اين ملت غيور آماده کنم که خداي نکرده با گفتن شرح‌حال بعد دچار سنکوپ نشويد که اصلا حوصله «خون بر گردن» ندارم و يک جاهايمان نمي‌شود! که ماساژ قلب دهيم.

القصه، چندي پيش به همت دوستاني سر از باغ خاني در آورديم در بيرون شهرحافظ باحال و باجماعتي فيفول و نوباوه شيرازي مواجه شديم که سر جمع سنشان را که جمع مي‌زدي به زحمت به نصف سن عمو امير مي‌رسيد. ابتدا وارد باغ که شديم فکر کرديم وارد فرنگ شده‌ايم، نه از آن نظر، بلکه از اين نظر که هيچ زبان اين جماعت را نمي‌فهميديم. ابتدا فکر کردم اينان به علت قلت سن هنوز زبان باز نکرده‌اند، زبان بسته‌ها. اما از آن‌جا که براي هر سخن سي و پنج متر زبان را از ته حلق برون مي‌دادند و براي هر حرف تو نهصد و نود و سه جواب رديف مي‌‌کردند بر خيال خام خود واقف گشتيم و سپس انديشيديم نکند که ما پس از مدتها دوري از شيراز اين زبان شيرين و «کم کالري مصرف‌کن!» يادمان رفته که آن نظريه هم با قدري مرور رد شد.

در شش و بشش بوديم که با توجه به هوش سرشارمان که منتج از ماهي‌هاي بسياري است که در زندگي تناول فرموده‌ايم فهميديم که اي بابا اينان دست نياکان از پشت بسته‌اند و شيرازي دري را تغيير داده به زبان شيرازي نوين سخن مي‌گويند که در راستاي ماشيني شدن و تنبل شدن زندگي نو عملي بوده اجتناب ناپذير مثلا عبارات زير را به کار مي‌بردند:

حالو ب: حالا بفرما

حالو ن: حالا نرو

حالو ت. ب. ن. د. عامو امير: حالا تار بزن برامون، نرو ديگه عمو امير

همينطور که ملاحظه مي‌گردد اين‌ جماعت حتي يک جاهاييشان نمي‌شود شيرازي حرف بزنند!

راپورت يک روز با شازده و بانو فخرالملوک

اين سولماز خاتون، عادات جالبي دارد. مثلا اينکه مي‌داند ما سرمان در کتب مهمه است يا مشغول خواندن گزارشات رعايا از املاک دراکمان هستيم يا سرمان در راديوست و داريم با اين پيچش ور مي‌رويم. يا فرستاده‌ايم يکي از اين مستخدمان را بالاي بام به درست کردن آنتن راديوي عزيز تا لندن را بهتر بگيريم و بفهميم در آن سوي دنيا چه خبر است، يا … و معمولا در اين مواقع حواسمان تمرکز آلود به کارمان است و به خدم و حشم و در و همسر هيچ نمي‌باشد، باز مي‌آيد و بعضي حرف‌ها را در اين احوالات به عرض ما مي‌رساند. ما هم خب متوجه نمي‌شويم. بعدا هم مي‌فرمايد ما که گفتيم. الغرض يک دفعه متوجه شديم که براي ديروز شازده قجري و بانو فخر الملوک را به سر کنسولي دراک در بلاد اجنبيه که محل زندگي ما باشد دعوت کرده‌اند و سرآشپزباشي سر کنسول را هم مرخص فرموده که خود قصد دادن دستپختمان را به جناب شازده و بانو فخرالملوک داريم وقصد ديزي بار گذاشتن کرده‌اند که بيا و ببين. ما را نيز امر فرموده‌اند که به قصد خريد سبزي تازه و نان سنگگ و از اين قبيل مواد لازمه ديزي، خدمي از خدامان عمارت سر کنسولي را روان کنيم. ما هم انگشت به دهان ديديم حال که قصد کرکري است خود شخصا و راسا به خريد مايحتاج برويم. ابتدا سريعا تلگراف زديم به املاک دراکمان که هرچه سريعتر جهت ديزي خاتون سه عدد بره ناقابل سر ببرند و با يک عدد طياره به سر کنسولي بفرستند. بقيه را خودمان رديف مي‌کنيم.

در دسرتان ندهم خسته از تهيه اجناس در خزينه حمام سر کنسولي مشغول استراحت بوديم و تن به مشت و مال سر خزينه‌دان سپرده ‌بوديم که خبر رسيد شازده و فخرالملوک قدم رنجه فرموده‌اند. ابتدا که از حول‌مان با لنگ شرفياب شديم حضورشان، و پس از آن سريع لباس مبدل نموده خرقه خاني نويمان که سولماز خاتون از سفر بلاد غربيه اجنبيه آورده‌اند پوشيده خدمتشان شرفياب شديم. ما را بسيار دوستي ايشان مايه سعادت و حس و حال بس عزيمي‌ است.

ابتدا گفتيم سريعا سه عدد بالشت کپسولي ساخته شده توسط رعاياي دراک را آوردند زير دست شازده نهاديم که لم داده و جلوس فرمايند و سفارش سريع قليان و چاي جهت ايشان داديم. اما از نگاه تيزبين خان دراک در امان نماند که ايشان سخت در فکرند و پکر احوال. ابتدا گفتيم شايد جسارت اين خان حقير را در به حضور رسيدن با لنگ بر نتافته‌اند. ولي خيلي زود شستمان خبردار شد که اي دل غافل شازده ردايشان دوتا شده و جهت ثبت در تاريخ به کاتب البلاغ فرموده‌اند در دفترچه خاطرات بلاغيشان بنگاردند که شازده حرمسرا بسيار دوست مي‌دارد، اما از ترس بانو فخرالملوک زوجات متعدده اختيار نمي‌کند وگرنه مي‌خواهد اما نمي‌تواند. همين است که فخرالملوک بر ايشان خشم گرفته و مورد غضبند، نافرم!

ما را بگوئي، به چه کنم، چه کنم افتاده، سولماز خاتون را به گوشه‌اي از عمارت فرا خوانده، شصتش را خبردار نموديم که چاره‌اي پيشه کند که ايشان با توجه به توانائيشان با دادن غذايي بس لذيذ، و سپس آوردن بالشت‌هاي کپسولي. در حالت ولو به قول ما، و ريلکس به قول خودشان اسباب آشتي فراهم آوردند و بانو فخرالملوک را رفعت بر حال شازده که تا آن موقع رنگ رخسارش همانند گچ سفيد بود،آمد. تازه آن موقع که شازده فهميدند مورد الطاف بخشنده بانو فخرالملوک قرار گرفته‌اند دستور ادامه تناول دادند و سي و پنج کاسه ديزي تناول فرمودند.

بعد از آن هم همه جلوس فرموديم جلوي راديومان و به داستاني اجنبي به زبان فرانسوي گوش فرا داديم و شازده هرکجا که زير نويس داستان!! اشتباه مي‌کردند غلط آن پدر سوخته‌ها را ياد آوري مي‌نمودند.

سپس شازده بانو فخرالملوک را دک نمودند و با هم به تماشاي سريال الياس خان در جعبه جادوئي شهر فرنگ مشغول شديم که اين بانو جنيفر گارنر – به چشم خواهري- در آن به هنر نمائي و اپرا ريزي مشغولند. بسي لذت برديم.

پس از رجعت بانو فخرالملوک به باغ عمارت رفته و به صرف قليان و چاي و هندوانه‌هاي از صبح در حوض‌مانده از ايشان پذيرائي مفصلي نموديم که گر چه به املاک خان دراک تشريف نياورده‌اند اما از سرکنسولي نيز با خاطره‌اي خوش به باغاتشان باز گردند.

سپس آنان را تا بلاد غربيه مشايعت نموديم و با سولماز خاتون به سرکنسولي باز گشتيم.

دراک الممالک بيست و دوم رمضان سنه 1429 هجري قمري

امضا

1- در کشور آمریکای جهانخوار، هيچ‌ گونه اتفاق مهم علمي نمي‌افتد. در اين کشور هيچ جشن يا فستيوالي برگزار نمي‌گردد، هيچ اتفاق ورزشي يا اجتماعي مهمي نمي‌افتد. تنها ماشين‌هاي مسابقه‌اي به هم مي‌خورند يا بوکسور‌ها گوش يکديگر را مي‌کنند و يا مردم در خيابان يکديگر را به گلوله مي‌بندند. خيلي هم سيل و مصيبت مي‌آيد و مردمش بدبختند و اگر انتخابات نزديک نباشد دولت به ياري سيل زده ها نمي‌شتابد.

امضا دراک حرف صدا و سيماي ما بلغور کن

2- شازده و فخرالملوک، نه! فخرالملوک و شازده دوستان عزيز ما از نوادگان و بازماندگان طايفه قجر تصميم به وبلاگ نويسي گرفته‌اند. سر نزنيد مفت باختيد. تازه ما را هم به دراک الممالک ملقب فرموده‌اند. دوست مي‌داريم…

امضا دراک الممالک

3- دکتر عظيمي بلوريان استاد دانشگاه مرينلند مقاله‌اي در باب اصلاحات اقتصادي دولت دارد که اگر حوصله اين گونه بحث‌ها را داريد بخوانيد بد نيست، نادان از دنيا نمي‌رويم…

امضا دراک اقتصاد‌خوان

4- اين سريال‌هاي ماه رمضان آي آبکي‌ست امسال… حيف متن وبلاگ که حرامشان شود…

امضا دراک از تلويزيون فراري

5- اين قضيه دکتراي کردان که ديگر دارد کهنه مي‌شود اما خيلي دلم مي‌خواد بدانم روي چه حسابي دانشگاهي با عظمت آکسفورد بايد به شخصيتي در حد کردان دکتراي افتخاري دهد؟ منم بدم نمي‌آيد از اين دکترا‌هاي افتخاري. البته بايد مو لاي درزش نرود…

امضا دکتر دراک افتخاري (بزودي، راستي فتوشاپ کار حرفه‌اي مورد نياز است)

6- داخل اتاق در حال نوشتنم که صداي سريال مي‌ايد حاج آقا رفته پيش حاج خانم نور بين که زنش مي‌باشد هژده ميليون تومان پول قرض مي‌گيرد!! و يک چک هم مي‌دهد به همان مبلغ به همسرش مي‌گويد اين را به حسابت بخوابون بيست روز ديگه پاس بشود!!

امضا دراکي که دلش مي‌خواهد بزند تو دهن جفنگ ساز و جفنگ گو!!

7- اين هاله نور و نور بيني و اين حرفها دارد اپيدمي مي‌شود و مرتبه نور بين‌ها هم به سرعت در حال پايين آمدن است. دکتر افتخار فتوشاپ کردان هم اعلام کرده هنگام راي اعتماد گرفتن از مجلس مجلس را نوراني و روشن شده ديده…

امضا دراک خفاش!!

صلوات

1- براي سلامتي رزمندگان اسپانيا صلوات.

.

.

.

2- براي اين عزيز از دست رفته، آلمان نازي، قراء الفاتحه مع الصلوات.

مشت محکمي بر دهان ابر قدرت‌‌ها

به دلايل بسيار مهم و واضح زير من امشب طرفدار پر و پا قرص اسپانيا هستم و اين طرفداري را اينجا با فونت درشت اعلام مي‌دارم تا جهانيان و در راس آن امپرياليسم آلمان و ايادي کوردل و مزدور داخلي‌اش بدانند. شايد که به راه راست هدايت گردند:

1- اين آلمان موزمار آخه واقعا طرفداري داره؟؟… نه… طرفداري داره واقعا؟؟

2- آخه اين‌ها چرا اينقدر خر شانسند به يک مشت تيم‌هاي آبکي مي‌خورند شانس حسن مشتي هم پشت سرشان است، هميشه. زرتي مي‌آيند فينال … اي خدا عدالتت را بنازم.

3- تنها تيمي که يک کم مي‌شد حال اين ها را بگيرد اين ترکيه بدبخت همسايه خودمان بود که اين هم از خر شانسي نازي‌ها، تيم نيمکتش را به ميدان فرستاد.

4- اين تيم نيمکت – مهد کودکي‌ ترکيه را هم اين‌ها با زور جادو جنبل بردند، آخه… ايهاالناس…

5- اي خدا آخه اين‌ها فوتبال بازي نمي‌کنند که! يک مشت ماشين بي مصرف مصنوعي. ادا در مي‌آورند، لاکردارها…

6- بازيشان را که مي‌بيني چه از آن بوندس ليگايشان- که قربون بنگلادش ليگا- چه از اين تيم ملي نشانشان، يک جورهايي درون معده و روده‌ات مي‌ريزد به هم. غذاهاي خوشمزه‌اي که تناول فرموده‌اي حرام مي‌شود آقا جان، حرام!

7- نه واقعا اين آلمان مارمولک -از آن نوع کله پوکش هم- آخه طرفداري داره؟؟… نه… طرفداري داره ؟؟ عقل هم خوب چيزيست والله…

هويت وبلاگي

اين‌جانب دراک در کمال سلامت عقل و بدور از هر گونه فشار و بازجوئي فني- پليسي اعلام مي‌دارم کم کاري بنده در وبلاگ نويسي به علت اغواشدگي توسط بيگانگان به سرکردگي آمريکاي جهانخوار بوده که با ترفند سريال لاست مورد تهاجم فرهنگي قرار گرفته‌ام. از جوانان عزيز ميهن مي‌خواهم گول ايادي استعمار و صهيونيسم بين‌الملل را نخورده و به سمت اين سريال خانمان براندار نروند. و از پيشگاه وبلاگ خوانان پست پرور پوزش مي‌طلبم.

فمنيسم وبلاگي

آقا ما چه کنيم از دست اين فمنيسم، دارد دودمانمان را به باد مي‌دهد. زن‌ها دارند مستقل مي‌شوند. نمونه‌اش همين زن خودمان. نمي‌دانم کدام آنتي مرد طلا بر سري نشست زير پايش و به اين روزش کشاند. هي مي‌گويم آخه زن تو که سالي يکبار بيشتر کوپن حرف زدن نداشتي اين هم مي‌امدي در وبلاگ خودمان مي‌نوشتي ما هم زير بال و پرت را مي‌گرفتيم و هم حواسمان به عيالمان جمع بود. تازه اين يادما خراب نشده هم که بود – ان شا الله چراغش پر فروغ باد- اين مستقل شدنت چه ‌بود ديگر؟ داشتيم زندگيمان را مي‌کرديم. آخر اين وبلاگ زدنت چي بود. اين چه آتشي بود افتاد به زندگيمان زن؟

مي دانم، من خوب مي‌دانم همه اين آتش‌ها از آن باغ آلوچه بلند مي شود با آن صاحب ليديز نايت برگزار کنش که بگويم سردار رادان چکارش کند که زن‌هاي مردم را از راه به‌ در مي کند.

زن بيا از خر شيطون پائين آخه اين آناهيتا با آن مهروش که دستشان در دست آمريکاست و از صهيونيسم بين‌الملل بيست ميليون-بيست ميليون – البته به دلار- پول مي‌گيرند، چه گلي به سر تو مي‌خواهند بزنند؟ بيا از خر شيطون پائين اين‌جوري پيش بروي فردا پس فردا زبانم لال مي‌گوئي مي‌خواهم بروم راي بدهم ها؟؟ يا هر وقت بگو مگويمان شد در وبلاگت با ما موابگله- بر وزن مشاعره- راه مي‌اندازي يا مي‌روي کمپين ممپين راه مي‌اندازي.

اصلا مي‌داني همسر جان اين وبلاگ نويسي موجب تبرج است. تعطيلش کن خودم مي‌برمت اين پنج روز تعطيلي مسافرت. وسلام

پرواز را به خاطر بسپار…

1- اوايل دانشگاهم بود. دوستي داشتم از آن انسان‌هاي کار درست روزگار، که روزگار سر ناسازگاريش را زود نشانش داد وپس از چند سال جدال با سرطان با زندگي بدرود گفت. شعارش در مواجهه با ما اين بود: پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنيست.

روز هفتش بر سر مزارش کاغذ بزرگي با شعر فوق خود نمايي مي‌کرد. دوستي اديب! در ميان گريه ما در حال تعريف از شخصيت متوفي گفت دنياي لامروتيست، وجمله را خواند: پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مَرد (MARD ) نيست…!!!

گريه ما را بگو! چه بر سرش آمد…

2- اين مجلس هفتم هم دارد نفس‌هاي آخرش را مي‌کشد. يادم هست روزهاي شروعش ادعاي تبديل ايران به ژاپن اسلامي را در اين چهار سال داشتند و جز مجيز دولت گويي هيچ نکردند.

3- اين کتاب جاناتان مرغ پرنده را دوباره خواندنم مي‌آيد. دوست دارم بازيش کنم. حس سبکبار شيرجه‌هايش را در بر کشم. 

4- مشغوليات ذهني ـ کاريم اين روزها سر به آسمان مي‌سايد. دارم تجربه جديدي را در برروي پاي خود ايستادن مشق اجباري مي‌کنم.

5- پرواز را به خاطر بسپار…

دراک نامه

1-چفت شدگي!

به جد معتقدم که انسان بايد ذهنش را بر روي افکار و احساسات بد ببندد. به يک عدد اسنيپ جهت آموزش چفت‌شدگي با حقوق مکفي نيازمنديم.

2- مي‌کاهيمش!

امروز تصميم گرفتم پس از شنيدن وصف شکم تازه پرورش داده شده ام از همسر گرامي و همچنين قدري کلنجار رفتن با ترازوي خانه‌مان به ميزان دقيق دو کيلو و نهصد و سي و سه و شش صدم گرم از وزن مبارک که پيتزاها و زاپاتاها خرجش کرده‌ام بکاهم. اينجا گفتم که جهانيان بدانند.

3- در راس ادعيه‌تان

خداوندا مي‌دانم که تو اين کوتوله‌هاي سياسي را براي آسايش و تفريح ما و براي اينکه ما سوژه‌اي براي خنديدن و خندادن خلق الله داشته باشيم نازل فرمودي. غلط کرديم! بچه‌گي کرديم! نفهميديم اين سوژه‌هاي خنده پايمان اينقدر گران آب مي خورد. بابا نفت 120 دلاري مي‌دهيشان برنج 5000 توماني تحويلت مي‌دهند. خدا و کيلي از کجا پيدايشان کردي؟ لپ لپ؟

4- دراک ماهي پز

ذات اقدس همايوني امروز بر ماهي درست کردن بود. گندي به خانه زدم که تا همين الان گرفتار درست کردنش بودم هزار جور اسپري و اسپند و عود دود کردم تا عيال راضي شد که بوي ماهي کم شده است.

5-عقل هم خوب چيزيست والله

اين نمايشگاه کتاب هم عالمي دارد با اينکه هر کس رفته تعريقش را با مقدار متنابهي فحش چاشني مي‌کند و مطمئنم بايد چيزي به مزخرفي باقي دست پخت‌هاي آقايان باشد اما باز هم دلم کپک زده بروم…

6-…

وقتی یک جنوبی ترک می‌شود

 

همسر در حال یاد دادن کلمات ترکی به من: گوش می‌شود «گولاخ»

برق شیطنت در چشم‌هایم: » پس اونجا پشت تزریقاتی‌ها می‌نویسند سولاخ گولاخ…»

یک مکالمه دو نفره

یک مکالمه معمولی بین طرف اول – یک آدم معمولی- و طرف دوم – یک آدم معمولی دیگر که وسط سرش طاس است فقط دور سرش مو دارد و ریش پرفسوری نیز گذاشته است-

طرف اول: اووووه به سرت که وقتی می ری انگار داری می‌یای!…

طرف دوم: …

Frozen Cave Man

امروز مي‌خواهم با يک مطلب علمي درباره فروزن‌کيو‌من‌‌ها ظاهر شوم.

فروزن‌کيو‌من‌ها جانداراني هستند که بر خلاف اسمشان اين روزها کم هم نيستند و نزديک اتفاقات مهم مملکتي مثل انتخابات و يا در مواقع بحران‌هاي طبيعي و مصنوعي مي‌تواني، حضورشان، کثرتشان و قدرتشان را حس کني.

فروزن‌کيو‌من‌‌ها مشخصات و اخلاقيات جالبي دارند آن‌ها مي‌پندارند يا دوست دارند ديگران بپندارند که هر آن‌که خارج غار است دشمن است و در کمين شبيخوني، حمله‌اي، چيزي از اين دست. آن‌ها سرنوشت همه را به خوبي تعيين مي‌کنند و دنبال آنند که همه را با سلامتي به سر منزل مقصود رسانند.

فروزن کيو من ها با هر چيز جديد مخالفند و هر آنچه از مظاهر تمدن است مشکوک است و مهاجم. اما در عين حال هر آنچه چيز جديد است هسته‌اي اش بسيار برايشان دوست داشتني‌است و اگر مخرب باشد که چه بهتر! عاشق آن چيز جديد مي‌شوند.

عجيب آن ها با زنان مخالفند و آنان را انسان‌هايي کم عقل، موجب تبرج و نيازمند مديريت و صاحب مي‌بينند. اما در عين حال عاشق داشتن اين موجودات کم عقلند و آنان را چهار تا چهار تا مي‌خواهند.

نسبت به دانشجو‌ جماعت حساسيت ويژه‌اي دارند و با ديدن دانشجويان بدنشان شروع به کهير زدن مي‌کند. اما نوع فروزن کيو مني آن را حلوا حلوا مي‌کنند و از آن براي ساخت زنجير و معترض دم درب پنجره‌هاي خارج از غار استفاده مي‌کنند.

همچنين هر آن‌که چيزي بنويسد جز اسناد فروزن کيو مني، کهير زاست و حکمش مثل دانشجو است.

بسياري از آنان عاشق دود درون غارند. از آن نوع که انسان را به برون غار و يا حتي دور دست‌تر، حتي به آسمان ببرد.

آنان مرتب هر روز بيش از پيش آگاه مي‌شوند و هر روز از افراد درون غار بيشتر خائن و برون غاري مي‌يابند و آنان را به بيرون غار استصواب! مي‌کنند. يا به درون چاه غار مي‌اندازند و خود را يکدست تر مي‌سازند.

يک فروزن کيو من واقعي هيچگاه نمي‌انديشد بلکه هر آنچه در کله‌اش کرده‌اند را وحي منزل و قانون لايتغير مي‌داند و راه سعادت بشري را بدون نياز به نقشه بلد است و نسخه همه را با آن مي‌پيچد.

همسر برف دوست

امروز پس از يک روز کاملا برفي، با اينکه هوا هنوز برفي بود اما اصلا برف نباريد همسر از خواب بعد از ظهر پنجشنبه‌اش بيدار شد پرده را کنار زد و با نا اميدي به آسمان نگريست. گفتم: برف مي‌آيد؟ گفت : «نه بابا مسخره‌مون کرده»!!

برگشتن از مرخصي

اين چند وقتي که مرخصي بودم از اين جا, يک دليل اصليش جستجويي بود براي يافتن خودم در موقعيت عجيب و پرکشمکش فعلي. جستجويي براي يافتن تحليل و آناليز شرايط موجودم.

 در اين مدت حس هاي متفاوتي را تجربه کردم از حس ياس کامل تا حسي که با تمام وجود هلم مي داد به جلو حسي براي دوباره ساختن و بهتر ساختن. از حس شرمندگي و خجالت زدگي کامل, يک خجالت زدگي که عرق سرد را برايت به ارمغان بياورد تا يک حس گرمابخشي که از يادآوري وجود عده اي که دوستت دارند وتو مي پرستيشان نشات مي گيرد.

 يار غارم اين روزها روزهاي سختي را با من گذراند و مي گذراند و شير دلانه خم به ابرو نمي اورد اين روزها بيشتر از هر روز ديگري قدر يک انتخاب خوب را مي فهمم. قدر يک همراه خوب را, وخيلي بيش از هر وقت ديگري از اين که اينگونه در بازي که سعي کردم بازي من تنها بماند واردش کردم شرمگينم و ناراحت. نه تنها او را که خيلي هاي ديگر را نخواسته وارد بازيم و جنگم کردم.

در اين بين کامنتي در پست قبلي بود که خيلي در ياد آوري اين نکته که نبايد تسليم شد و مرا سر باز ايستادن نبايد که باشد کمکم کرد.

 اگر با اين حس ها و درگيري هاي دروني مي آمدم نوشته هايم متاثر مي شد از آن حس هاي گاه روزانه يا حتي لحظه اي. اين بود که براي خودم مرخصي صادر کردم و با خودم عهد بستم تا نتوانم با يک پست طنزگونه و نشاط آور بيايم از مرخصي بر نگردم و حالا اين روز است و بايد نوشت اندر احوالات اين چند روزه:

چند روزي به علت يک اتفاق بد يعني از دست دادن عزيزي گرفتار مسائل مربوط به عزاداري بوديم اما اين مسائل سبب شده بود که خيلي ها را کنار هم ببينيم. روزگار نامرادي است که انسان ها را بايد عزا کنار هم جمع کند, گاهي هم عروسي و انگار آدميان گرفتار اين روزها براي دور هم بودن بهانه هاي ديگري نمي يابند.

بگذريم آقا دکتره پسر عمه ي محترم و با حال عيال از سوئد آمده و آدم با ديدنش کلي حال مي کند. از آن آدم هائي است که اگر نفهمي مقام و مرتبه علميش را اصلا در رفتار فروتنانه و دوستانه اش به ذهنت خطور نمي کند که دکتري با اين کمالات و وجنات است که آمده و به علت تجردش مرتب برايش خواستگار پيدا مي شود و بيچاره نمي داند با اين همه خواستگار و درخواست چه کند, آنقدر درخواست ها زياد است که بيچاره سرگيجه گرفته و مطمئنا اين دفعه هم مثل تمام دفعات قبلي نمي داند که را انتخاب کند و دست از پا درازتر بر ميگردد مي رود سراغ قلوب مردم سوئد.

پسر عموي سوسيال بامرام عيال هم با همسر نئو فمنيسم آنتي ديسکاستينگشان از سفر کوبا آمده اند و کلي شکل آمريکاي لاتيني ها شده و از جانب اينجانب به لقب چپ راديکال مفتخر گشته اند.

 امير نازنين هم که برادر آقا دکتره مي باشد و ملقب به خرسي بوده آمده کلي با حال است واقعا با اينکه کم ديدمش ولي به اندازه مثلا آقاي چپ راديکال يا هايگريد دوستش دارم.

 هايگريد هم از جنگ با اژدها به سلامت بيرون آمد و بعد از عمل زانو راه مي رود. اين روزها هم که دستي به ريشش کشيده و مشکوک هم ميزند و احتمالا با يک غول ماده در دماوند ديده خواهد شد و خبرش در آينده نزديک مي رسد.

 تنها کنکوري امسال ما هم روي هرچي دانکي ريدر ( همان بوک ورم خودمان) است را سپيد کرده و مثلا حالش را که ميپرسي خوبي؟ مي گويد گزينه ب.

ديشب هم در منزل يکي از عمه خوش دست پخت هاي همسر مهمان بوديم و متاثر از سوغات شيراز چه اراجيفي که طنز گونه تحويل خلق الله نداديم. آدم تحت تاثير سوغات شيراز چه شور و حالي مي يابد الکي نيست حافظ رند و عاشق پيشه اينقدر بلبل زباني کرده. جايتان خالي سوپي هم خورديم هااااا…

 بعدش هم رفتيم يکي از پاتوق هاي چندگانه جوانان ديسکاستينگ و فاميل هاي وابسته به صرف دي وي دي و مخلفات فيلم جالبي بود و من تا آخرش را بيدار ماندم و ديدم اما داستانش را يادم نمي آيد ولي سر شار از بدآموزي بود چنان که همسر موقع خواب گفت همسر جان يک وقت به من خيانت نکني!! آقا ما را بگي تا صبح جلوي آينه ايستاديم ببينيم آخر چه چيزمان به حاج يونس فتوحي مي خورد حتي اسممان هم حاج دراک فتوحي در دهان نمي چرخد.

 يک آقايي که در آتش دان بود هنوز همان جاست و ظاهر نشده ماهم هنوز بعد از آن تاريخ قبلي نديديمش.

 برادر ديگر آقا دکتره که اوهم آقا دکتر است اما از نوع آسپرين سازش و باباي سپهر نام دارد کلي لاغر و کم حرف شده و انگار که دلش را استراليا پيش سپهر و ديگران جاگذاشته. به هر حال انسان نازنيني است و متشخص.

امروز

گاهي اوقات اينقدر بي‌حالي و دل گرفته – شايد با دليل و يا شايد بي دليل ـ که اگر همه دنيا هم بخندد، باز تو چيزي ته قلبت گرفته‌است. گاهي هم آنچنان انرژي داري حتي با وجود تمام مشکلاتي که داري و تمام چيزهائي که هر يک مي‌تواند ساعتها نگرانت کند، که مي‌تواني يک فيل را تکان دهي. آنچنان از ته دل شادي و يک جائي ات همين جوري الکي الکي- بي دليل يا بادليل – عروسي است که از فرط شعف مي‌تواني يک دل سير در پشت فرمان ماشين بندري برقصي. يا مي‌تواني بزني بلند زير آواز آنچنان که همه اطرافت به عقلت شک کنند. امروز از آن روزهاست، از آن روزها که شادم و پر انرژي آنقدر شاد که مي‌توانم تمام مشکلات و گرفتاري‌هايم را حواله اسب حضرت عباس کنم- بايد اسبش به يک کارمان بيايد- امروز انگار که در يک مراسم با حال عروسي هستم از آن عروسي‌ها که سه سال پيش در چنين روزي من و همسر بر پا داشتيمش تا براي جمعي سال‌ها به يادگار ماند يا به قول معروفي: «بمونه به دورون»

شرحي بر وبلاگستان پارسي شيرين تر از شکر

فضاي وبلاگ فارسي به شدت زنانه است و جالب است که اين به شدت زنانگي طيفي بسيار گسترده را در بر مي‌گردد. آن چنان گسترده که مي‌توان از آن براي اثبات اينکه تفکر غالب زنان اين‌گونه‌اند و آن‌گونه نيستند، زهي خيال باطل است و مرد‌هاي ضعيفه پرور و ضعيفه پندار از خودشان در آورده‌اند، استفاده کرد. در بخش مردانه وبلاگستان اما مرد‌هائي داريم به معناي واقعي مرد که پرچم مردانگي را در اين فضاي به شدت زنانه افراشته‌ نگه مي‌دارند و تسليم خانم‌هائي که مثل مور و ملخ در همه جا حضور سنگين دارند و وبلاگ‌هايشان چونان قارج مي‌رويد نمي‌شوند. وبلاگ‌هاي فارسي را مي‌توان به دسته‌هاي ذيل طبقه بندي کرد:

1- وبلاگ‌هاي خاله زنکي: اين وبلا‌گ ها که غالبا هر روز به‌روز مي‌شوند و گاهي روزي چند بار و هميشه حرفي! براي گفتن دارند، از لنگه جوراب سوراخ شده نويسنده تا رفتن به شهروند و صحبت تلفني با مامان اقدس و … را خبر رساني مي‌کنند کم هم نيستند و اصرار وافري دارند که وبلاگشان شبيه تختي شود که از قضا روزگاري زن‌هاي همسايه کنار حوض پهن مي‌کردند و رويش به سبزي پاک کني مشغول مي‌شدند.

2. وبلاگ‌هاي مادر- فرزندي: اين وبلاگ‌ها غالبا با عکس‌هاي بسياري از نوزاد و کهنه زاد همراه‌ است و شرح حال بزرگ شدن يک انسان را مي‌دهد و گام به گام مي‌توان با آن بزرگ شدن فردي را دنبال نمود و هم زمان از پير شدن خود غافل نبود. مصداق بارز بر لب جوي نشين و گذر عمر ببين است. اين وبلاگ‌ها گاه‌ گداري با سايه‌اي- اسمي- سخني- نقشي از پدر بيچاره نيز همراه مي‌شود.

3. وبلاگ‌هاي وبلاگ گردي: اين وبلاگ‌ها در هر پست سي چهل تا لينک به پست ‌هاي ديگر دارند و خلاصه‌پست‌هاي هر روز را مي‌تواني در نوشته همان روزشان ببيني. اگر گرفتار يکي از آن پست‌ها شوي تا چند ساعت گيري.

4. وبلاگ‌هاي کامپيوتري: اين دسته از وبلاگ‌ها که به شدت مردانه هستند از کامپيوتر- تکنولوژي و تازه‌ها سخن مي‌گويند.

5- وبلاگ‌هاي بي ادبي: از اسمشان معلوم است غالبا هم رنگشان يک رنگ خاصي است و با بقيه فرق دارد.

6- وبلاگ‌هاي قاتي پاتي: از جون مرغ تا شير آدميزاد! در آن‌ها يافت مي‌شود بخصوص عکس يانگوم در پوزيشن‌هاي مختلف و لباس‌هاي متفاوت، همچنين انواع اس ام اس هاي بي مزه غالبا شبه عاشقانه آبکي در آنها به وفور يافت مي‌شود. اين وبلاگ‌ها تمايل شديدي به اين دارند که صفحاتشان را با هر کلمه ممکنه که در جستجوي اينترنتي بيايد پر کنند.

7- وبلاگ‌هاي عاشقانه: که تعدادشان زياد نيست اما حديث دلدادگي يکي يا دوتا را روايت مي‌کنند.

8- وبلاگ‌هاي تخصصي: اين وبلاگ ‌ها به موضوعي تخصصي در دويست درصد مواقع به 3ک3 و در صد و پنجاه درصد مواقع به آپگريد ريسيور مي‌پردازند.

9- وبلاگ‌هاي بسيجي‌وار: بدون شرح

10- وبلاگ‌هاي خاطره نويسي: تعدادشان زياد نيست اما در اين بخش مسلم است که مسن‌تر ها پيش تازند.

11-وبلاگ‌هاي داستان نويسي: اين وبلاگ‌ها خار در چشم و فحش کش دارند به سانسور و مجوز و وزارت ارشاد.

12- وبلاگ‌هاي گروهي: اين وبلاگ‌ها گروهي اداره مي‌شوند- چشم بسته غيب گفتم-

1+12- وبلاگ‌هاي ادبي: اين وبلاگ‌ها با پست‌هاي «آي در آسمان‌ها کوج مرغان وحشي را… يا قلم را در دست گرفته مي‌نگارم…» زياد سر و کار دارند

2+12- وبلاگ‌هاي طنز: که به ترک ديوار هم مي‌خندند. اين روز‌ها با دولت نهم سوژه زياد هم دارند و پست‌هايشان اشباع.

13-نحسي اش تا نگرفتتمون دست از سر اين وبلاگ‌ها برداريم

ورودی‌های پیشین »
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.