دراک
دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارمبایگانیِ سياسي
راديکاليزم راديکاليزم ميزايد و بس
اين روزها يکي از اخبار ناگواري که دنبال ميکنم اخبار کردستان است. من کرد نيستم اما آشنائي بسيار زيادي با منطقه و مردم آن دارم.
کردها بر خلاف آنچه سالهاست براي بقيه مردم ايران نماياندهاند مردماني بسیار شريف، آرام و صلح طلباند و داراي شاخصهاي فرهنگي- اخلاقي هستند که اگر نگويم بينظير در ايران کمنظير است.
من پديده پ ×ژاک ونفوذ در حال زياد شدنش بخصوص در نيروهايي به عنوان سمپات را عوامل زير ميبينم.
صداي مردم کردستان سالهاست در ديگر نقاط ايران شنيده نميشود. قوم کرد همچون تمام اقوام ديگر ايراني خواستههايي دارد که بعضي عموميند مثل معاش و کسب و کار و بهداشت و غيره و بعضي ديگر ويژه ی خودشان مثل مشکلاتي که فرزندانشان در سالهاي اول دبستان به علت آشنا نبودن با زبان فارسي دارند يا خواستههاي سياسيشان.
حضور و رفتار نيروهاي حاکميت به صورت به شدت پليسي و امنيتي و نگاه امنيتي بسيار شديد به کردستان که از يک طرف امکان بارور شدن منطقه را نميدهد و از سوي ديگر به دنبال نشان دادن ناامني منطقه به مرکز, براي توجيه حضور خود به هر دليل اقتصادي، سياسي، و.. است.
فقر، بيکاري به شدت بالا، اجبار مردم به سمت درآمدهاي نامتعارف که موجب درگيري بيشتر آنان با نيروهاي پليسي ميشود، وفور غير معمول مواد مخدر و عدم توجه به نيازهاي معيشتي مردم.
نبود و عدم امکان تشکيل نيروهاي معتدل و ميانه رو ناراضي که صداي مردم باشند. که نيروهاي موجود با شدت هر چه تمامتر با آنان برخورد کرده و ميکنند و در ذهن کسي در کردستان هم امکان تشکيل حزب، گروه، انجمن يا چنین تشکلي هم که بتواند با استفاده از ظرفيت قانوني، مسالمت آميز و روشن به دنبال خواستههاي مردم کرد باشد، خيال باطل است.
تکيه بيش از حد و دامن زدن به مسائل تفرقهانگيز مثل بحث شيعه و سني . مثلا در اولين شهر استان کردستان – قروه – که ورودي استان از سمت تهران است، ورودي استاني با اکثريت سني نشين، اولين بلواري که ميبيني به نام غدير خم ناميده شده و بزرگ با نابلو نمايش داده ميشود.
عدم امکان شنيدن صداي احزاب ميانه روی کرد خارج از کشور.
. . .
از اين دست مسائل بسيار است، راديکاليزم پليسي نيروهاي منطقه ,جامعه به شدت ناراضي کردستان را به راديکاليزم سوق ميدهد. نبود نيروهاي قانوني مسالمت جو, آنان را به آلترناتيو حاکميت يعني پ ×ژاک سوق ميدهد.
نيروهاي ناراضي، افرادي که از بيکاري به خلاف رو آوردهاند و با پليس درگير شدهاند همينطور جوانان ماجراجو و آرمانخواه که براي رسيدن به هدف راه مسالمت آميزي نميشناسند به پ ×ژاک متمايل ميشوند.
يک بار يادم هست در دولت خاتمي اين بحث مطرح شد که چرا برخورد پليسي؟ ببينيم اين مردم چه ميخواهند پيشرفت بدهيم به آن منطقه، رفاه بدهيم، آزادي بدهيم. تا خشونت، راديکاليزم که بنيانش نارضايتي عموميست کم شود. نميدانم چرا سخني به اين درستي خريداري ندارد؟؟
دموکراسي يک گام به پيش
باراک اوباما انتخاب شد به رئیس جمهوری کشوری که بخواهیم یا نخواهیم، خوشمان بيايد يا نيايد. بزرگترين سياست دنيا را در خود جاي داده و بيشترين تاثير را بر جهان دارد. پس بي دليل نيست که در اين دنياي کوچک شده، دنيائي که همه پذيرفتهاند به شدت به هم وابسته است و دهکدهاي بيش نيست انتخاباتش اين همه در تمام دنيا دنبال ميشود.
حالا که تب اظهار نظرهاي متفاوت درباره اين مسئله کمي فروکش کرده و احساسات بعضا متضاد درباره انتخاب فردي با پارامترهاي اوباما دارد کم ميشود ميتوان مروري کرد بر اتفاقي که در آمريکا افتاد.
مدتهاست که ديگر رئيس جمهورهاي بسيار بزرگ نميديديم و بعضي عنوان ميکردند عصر سردمداري غولهايي چون چرچيل، لينکلن و ديگران تمام شده و نبض جهان را ردههاي کوتولهتري از حکام فرا گرفتهاند و مثلا جرج بوش پسر کجا و آبراهام لينکلن کجا؟ اين ديد گرچه از زاويهاي درست مينمايد اما در حقيقت خيلي صحيح نيست. جهان بسيار متفاوتتر و پيچيده تر شده، دموکراسي نيز با تمام لوازمش از اين رشد و پيچيدگي بي بهره نبوده. علوم بسيار تخصصي و پر شاخه شده و در هر شاخهاش که ديگر دنيائيست استاداني تبحر يافتهاند. نقش دولت نيز با پيشرفت دموکراسي بيشتر نقش هماهنگ کنندهتري گرفته تا نقش حکومت گري. نقش فلسفه و فيلسوفان در سياست کمتر شده و امثال ريچارد رورتي فلسفه سياسي را به سوي عملگرائي بيشتر سوق دادند و رهبري فکري جهان را از تقدم نظريه پردازي فلسفي بر عملکرد سياسي به سوي عملرائي و سپس فلسفه پردازي سوق دادند. دنيا دنياي مشاورهاست، رئيس جمهورها تنها نمايندگان و سمبلهاي تفکري هستند که پشتش دهها مشاور کار کشته وجود دارد. پس عجيب نيست که ديگر ناپلئونها را نميبينيم.
حالا در اين جهان يک مرتبه، چهرهاي بروز ميکند که ميتوان در حد آن شيرها ديدش. يا لااقل اينچنين مينمايد. باراک اوباما. اما چرا؟
باراک اوباما شخصيتي تحصيل کرده و سخت کوش است، بسيار خطيب ماهري است، خودش و تيم مشاورانش آنقدر نظريه پرداز هستند که بخش اعظمي از جهان را به انقلابي از رفرميسم اميدوار ساخته باشند. اما باراک اوباما با تکيه بر چه نيروئي اين موج را راه انداخت؟
فرايند انتخابات در آمريکا پروسهاي طولاني مدت و پيچيدست. کانديداها در جزئي ترين مسائل به چالش کشيده ميشوند و مردم بهشدت و با وسواس بسيار کانديداها را زير نظر ميگيرند و نظرياتشان را زير ذرهبين ميگيرند. از اقتصاد و ماليات و گرفته تا جنگ و تروريسم، از فرهنگ و هنر تا بيمه و بهداشت. از مذهب، سقط جنين، همجنس بازي تا مهاجرت.. همه و همه اينها را در يک فرايند طولاني در دايره ميريزند و مردم بر اساس اين شناخت ها والبته شناخت و پيشينه بسيار طولاني احزاب، دست به انتخاب ميزنند.
جامعه سياسي آمريکا جامعهايست که جمهوريخواهان در آن طرفداران و پايگاه بيشتري دارند تا دموکراتها و مردم سياسي آمريکا بيشتر جمهوريخواهند تا دموکرات اما مردم غير سياسي تر همانها که نتيجه را تعيين ميکنند نه کاملا دموکراتنند و نه کاملا جمهوريخواه و در هر دورهاي با توجه به کانديداها و برنامههايشان تصميم ميگيرند. جالب است که بدانيد روشنفکرترها، هنرمندان و شخصيتهاي فرهنگيتر بيشتر دموکراتند تا جمهوريخواه. مثلا ايالت نيويورک که از لحاظ فرهنگي پاريس آمريکا ناميده ميشود هميشه به دموکراتها راي داده است.
اوباما از حمايت جوانان آمريکائي که دوره قبل نيز به دموکراتها راي داده بودند و نه به بوش، برخوردار بود. يعني راي افراد جوان در انتخابات قبل که به دموکرات ها راي داده بودند بيش از آراي جمهوري خواهان بود. همچنين اوباما به خاطر سطح تحصيلاتش و اينکه استاد خوشنام دانشگاه شيکاگو بوده به شدت در بين دانشگاهيان آمريکا مقبوليت دارد و به خاطر تفکرات و موضع گيريهاي نو، در بين طبقه روشنفکر و فرهنگي آمريکا از طرفداران زيادي برخوردار شد. راي بخش عظيمي از سياهان را نيز که ميخواستند اولين رئيس جمهور آفريقائي تبار را به کاخ سفيد بفرستند با خود همراه داشت. بحران اقتصادي جهاني و انتقادات اقتصاديش به دولتمردان فعلي آمريکا نيز از ديگر دلايل انتخابش قلمداد ميشود. ميتوان گفت اوباما انتخاب مشترک جوانان، سياهان، فرهنگيان، روشنفکران و دانشگاهيان بود.
اوباما با اهداف رفرميسمي بسيار گسترده بر سر کار ميآيد و اميد بسياري در دل ميليونها نفر در سراسر جهان براي تغيير به راه انداخته است. جدا از اين مسئله که اصلاحات اوبامائي چگونه است، موفق است يا خير، در هر صورت با انتخاب اوباما دموکراسي يک گام به پيش برداشت.
انتخاب نهاونديان ده گام به پيش براي بخش خصوصي
انتخاب محسن نهاونديان به عنوان رئيس اتاق بازرگاني و صنايع و معادن كشور بعنوان بزرگترين و مهمترين تشكل و نهاد مردمي غيردولتي در كشور از جهات بسياري ده گام به پيش است. و نميتوانم خوشحالي خود را از کنار رفتن علي نقيخاموشي يکي از اعضا مؤتلفه پس از 27 سال مخفي کنم. پيروز واقعي بخش خصوصي بود.
نهاونديان يکي از اقتصاد خواندههاي تقريبا ميانهروئي است که اعتقادش به اقتصاد آزاد کاملا آشکار است، کمتر سياسي است اگر چه ميتوان او را در حلقه تکنوکراتها جاي داد. انتخاب او بايد که به آزاد سازي اقتصادي کمک نمايد. و مطمئنا دهها بار گزينه بهتري است تا خاموشي.
دانيل اورتگا چريکي دموکرات
دانيل اورتگا هنگام ترک کاخ رياست جمهوري در 1990 گفت:
«ما به شكل پيروزمندانهاي از قدرت كنارهگيري ميكنيم زيرا ما ساندينيستا براي رسيدن به پستهاي حكومتي خون نداديم و زحمت نكشيديم بلكه هدف ما رساندن آمريكايلاتين به جايگاه واقعي خود و اجراي اندكي عدالت بود»
براستي هدف او قدرت نبود و تمام افکار و عقايدش را در دموکراسي بيان کرد و به راي مردم گذاشت و شانزده سال بعد مجددآ توانست قدرت دموکراتيک را در دست بگيرد.
انقلابيون تماميت خواه قدري بينديشند که مابين «تفکر من درست است و تفکر من براي همه درست است» فاصله اندکي است. فاصلهاي خيلي کمتر از «منافع من در اين است و در آن نيست»
دوم خرداد ده ساله
دلم مي خواست- مدتها بود دلم ميخواست ـ براي دوم خرداد چيزي بنويسم. نامهاي، چند خطي، درد دلي شايد. چرا که ده سال از آن روز ميگذرد، از آن روز که با رايم، با يک شناسنامه در دستم آيندهام، سرنوشتم، مملکتم، فرهنگم و اصلا دنيا را ميخواستم که عوض کنم.
دوم خرداد به گردنم خيلي حق دارد ، يادم داد که يک راي من يک راي است و ميتوانم بخواهم خيلي چيزها را از راهش، که مبارزه براي رسيدن به هدف خشونت نميخواهد، گوشت دم توپ بودن مرا و تو را به جائي نميرساند، بايد بسازم آنچه را ميخواهم نه اينکه خراب کنم همه چيز را به خاطر چيزهائي که نميخواهم، يادم داد که ميبايست از خرابکاري دست برداشت و سازندگي پيشه کرد. رفرميزم را يادم داد.
پس از اعلام نتايج فکر ميکردم برندهام و آزاد ولي خيلي زود يادم داد که مبارزه را پايمردي و پايداري بايد. آنکه «نه بزرگ» ميگيرد هرگز خانه نشين نميشود بلکه به هرچيز زشت و زيبا دست ميزند، چرا که منافعش را ميخواهد. از آنها متنفر شدم اما يادم داد که مخالف را تحمل بايد. آنکه چون تو نمي انديشد حقوقي دارد مساوي با تو و مردمان را تحمل عقيده مخالف و زيستن در ميان تکثر آرا لازم است و با تکثر آراست که ميتوان به پيشرفت رسيد. يادم داد بگويم «زنده باد مخالف من» از مرگ نگويم و مرگ کسي را نخواهم.
قهرمان دوم خرداد را بت کردم، يادم داد قهرمان نسازم و قهرمان خود ساخته را يک تنه به جنگ سياهي ها نفرستم. چرا که قهرمانها هميشه فدا و فنا ميشوند.
دور دوم انتخاب قهرمان دوم خرداد بود، و من بسيار نزديک به صحنه- گوشهاي درون صحنه- نشانم داد آدميان چگونه از سر منافع رنگ عوض ميکنند، که پوستهها گاهاً در بعضي عوض ميشود ولي مغزها همان است. نشانم داد که بدانم زير علم هيچ وکيل و وزير و فرمانداري بيشناخت سينه نبايد زد و تعصب نبايد ساخت.
نشانم داد هزينه کردن براي آزادي يعني چه، باطبي کيست؟ گنجي کجاست؟ حجاريان چه ميکند؟…هر نه روز يک بحران! نشانم داد تعلل يعني چه؟ ترس يعني چه؟ فرصت سوزي يعني چه؟ و اگر به جاي زير ساختها به سراغ رو بناها برويم دستاورد ما هيچ نيست، حافظه تاريخي نداشتن چه به سر ما ميآورد-دور و تسلسل- و يادم آورد صد سال مبارزه براي آزادي پس از مشروطه را…
دوم خرداد به گردنم حق بزرگي دارد. حق به خاطر همه آن چيزها که نشانم داد و يادم داد. از دوم خرداد ده ساله آموختم بيش از پايمردي و پايداري تفکر و تعقل لازم است. بيش از همه انتقادها، فحش دادنها و نخواستنها چگونه خواستنها را بايد آموخت. روش را بايد آموخت و راهکار را. راه دراز آزادي از تفکر ميگذرد.
حق دارد گردن من و گردن تو چرا که برايش هيچ نکرديم. تمام تلاش ما براي آزادي شناسنامه دست گرفتن ما و در صف ايستادنمان بود. – اين را نيز درست انجام نداديم- دوم خرداد را تنها گذاشتيم با خانه نشينيمان، با قهرمان پروريمان، با فرستادن قهرمانها به جنگ ديوها با هو کردن و متهم کردن قهرمانان باخته به ترسوئي و سازش. تنهايش گذاشتيم با عقل کل بازيمان با نفي همه چيز و همه کس با فحاشي منتقدانهمان، با روش را نشناختن و به دنبال شناخت نيز نبودن. با قهر کودکانهمان، با جهان را سياه و سپيد ديدن و خاکستري را نشناختن.
آري برادر امروز يعني، دوم خرداد ده ساله محصول من و توست…