دراک
دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارمبایگانیِ سفرنامه
شيراز
فقط فکر کنم شیخ اجل سعدی نمیداند که ما این هالیدی را رفتیم شیراز. البته اين را هم گمان کنم، اگر خواجه حافظ به او نگفته باشد.
به هر حال این مسافرت از نقطه نظر بسیاری از اهمیت زیادی در روابط بین البچهها برخوردار بود و شرح مذاکراتش بماند اما جالب ترین قسمتش برگشتش در فرودگاه بود:
ما- یعنی من و همسر و خارزوو- یعنی خواهر زن- خودمان هر کدام برای خودمان باربری بودیم به تمام معنا هر کدام چمدانی البسه فاخر- فاخرش مهم است- داشتیم و یک کارتن هم پرکرديم کشک از بازار وکيل خريده، سوغات براي اهل تهران و دو دبه بزرگ عرقيات ناب محمدي باغ کوچه کناري باغ ارمساز، و لب تاپ و ديگر لوازم منقول و يک عدد گبه فارس همسر خريده. خلاصه دردسرتان ندهم که پدر جان هم شصت کيلوئي خرمالو بارمان کرد که بده به اين و به آن که خرمالوهاي درختمان است…
در فرودگاه انسان بسيار محترمي که پليس آن جا بود گير داد در اين کارتن چه داري و چه نداري و بعد از تهران کجا ميروي و گفتم فقط کشک است و بعد از تهران ميروم سر قبر پدر پدر سگ صدام!
از او اصرار و از من انکار که درون کارتن جز کشک چيز ديگري هم هست. گفت بايد بازش کني گفتم: چاقو بده بازش کنم کليدش را داد باز کردم و با حالت طلبکارانه گفتم بفرما…
زير و رويش کرد و يک کيسه ادويه از کنارش بيرون کشيد که اين را ميگويم، ديدي! زير دستگاه که معلوم نيست مثل مواد است…
خلاصه خرمالوها را هم ريخت روي آنجا که همه له و په گشته و پلاستيکش پاره و کثيف و به معناي واقعي پيپي زننده به لباسمان. ديديم اينها را نميشود برد داخل هواپيما همانجا همه خرمالوها را روانه سطل فرودگاه کرديم بارها را تحويل داديم و يا علي سوار هواپيما شديم…
داخل سالن انتظار با همسر درباره چيز جالبي که در جيبم يافته بودم و نميدانستم صاحبش کيست صحبت کرديم و همش ميگفتم نميدانم ديشب در مهماني کي اين را اشتباهي در جيب من گذاشته؟…
داخل هواپيما تازه لميده بوديم و هواپيما داشت آماده ميشد که دربش را ببندد که يک دفعه در بلندگو اعلام کردند: آقا يکي کليد پليس فرودگاه را برداشته بياورد بدهد…
سفر به کردستان عراق 5
در سرتاسر کردستان به شدت با مواد مخدر برخورد ميکنند و مجازاتهاي خيلي سنگيني دارد اما مشروب کاملا آزاد است و همه جا يافت ميشود و مثلا مثل دبي مختص هتلها نيست. خودشان ميگفتند نميدانيم چرا دولت شما آبجو را ميگيرد ولي مواد مخدر زياد داريد. در کردستان ايران اعتياد و مواد مخدر بيداد ميکند که خودشان ادعا ميکنند حاکميت بدش نميآيد جوانهاي کرد معتاد و گوشهنشين باشند تا مبارز جدائي طلب يا استقلال خواه.
چيز جالب ديگري که در کردستان عراق ديدم به خاطر سالها تلاش صدام کمبود شديد نيروي متخصص و با سواد بود اکثر مهندسيني که ديديم از خارج از عراق بعد از سقوط صدام براي ساختن کردستان به عراق برگشته بودند و به شدت نيز تعصب ساختن بهتر کردستان را داشتند. اما اکثرا به شدت ضعف علمي و فني دارند. يک جور هائي آدم ياد ببره ميافتاد اگر چيزي را ديده بودند فکر ميکردند وحي بدمن تغيير آن درست است مثلا رنگ دستگاه ما را چون رنگ دستگاههاي آمريکائي که ديده بودند نبود برايشان مشکلدار شده بود يا اگر يک دستگاهي با يک مشخصاتي ديده بودند نميفهميدند که بر اساس شرايط آن محل اين دستگاه اينگونه است و دستگاه مشابهش براي محلي ديگر ممکن است ظاهرش اينگونه نباشد. يا به يکي از مهندسين آنجا آدرس URL را داشتم ميدادم ميپرسيد با حروف بزرگ يا کوچک؟ گفتم فرقي نميکند. گفت: چرا فرق ميکند.
وقت گشتن آن طوري نداشتيم اما سليمانيه چند فروشگاه پدر مادر دار ديديم. قيمتهاي لباس خيلي گرانتر از ايران بود ولي مثلا موبايل يا شکلات خيلي ارزان بود.
موبايل هم داستان جالبي داشت شرکتهاي خصوصي بسياري موبايل اعتباري ارائه ميدهند مثل شرکت آسيا سل ولي هر کدام در محدوده جغرافيايي خاصي مثلا اگر شما در سليمانيه آسيا سل داري براي رفتن به اردبيل بايد سيم کارت شرکت ديگري را استفاده کني.
جادههاي که ما ديديم چندان فرقي با کردستان ايران نداشت. همه يک بانده و کوهستاني البته به سمت اربيل که به سمت داخل عراق است ميروي بسيار بهتر ميشود.
سفر به کردستان4
در عراق واحد پول رايج هم دلار امريکاست و هم دينار عراق. در فروشگاهها نيز هر دو پول را قبول ميکنند اما غالب اتيکتها به دلار است گويا حقوق را نيز اغلب به دلار ميگيرند. اقتصاد چندان پر رونقي کردها که نداشتند اما گويا نسبت به قبل بسيار بهتر شده است. در سليمانيه و اربيل هرجا که ميروي پروژهاي در حال ساخت است و به شدت از اين لحاظ در حال پيشرفتند. ساختمانهاي تجاري، اداري، تفريحي و فرهنگي امثال کتابخانه يا پارکهاي بزرگ جزو پروژههائي بود که ما آنها را در حال ساخت ديديم. محلهاي که هتل ما در آن بود و وصف خانههاي ويلائياش رفت زمين متري پنج هزار دلار! قيمت داشت.
ابتدا سليمانيه به عنوان مرکز کردستان انتخاب شده بوده اما حدود يک سالي بود که با توافقات درونيشان مرکز به اربيل تغيير يافته بود. اربيل بزرگتر بود ولي سليمانيه تميزتر.
انرژي يکي از مشکلات اصلي آنهاست زير ساختها غالبا در کردستان نبوده يا اگر هم بوده از بين رفته و بايد به شدت ساخته شود که انصافا به شدت هم در حال ساختند. برق فقط شش- هفت ساعتي در روز هست اما اصلا بي برقي حس نميشود چون همه جا ديزل ژنراتور دارند. در سليمانيه داخل شهر نيز فقط يک بار قطع برق را در هتل ديديم که آنهم با روشن شدن ديزل ژنراتورهايش سريعا برطرف شد.
بنزين در نرخها و شکلهاي مختلف فروخته ميشود. سه نوع پمپ بنزين وجود دارد يکي دولتي که بنزين را با نرخ صد و پنجاه دينار ميفروشد و معمولا براي تاکسيهاست و اغلب هم بنزين ندارد. ديگري پمپهاي خصوصي و پمپهاي حزبي پ.ک.ک است، که اين دو آخري با نرخ شناور جهاني ميفروشند بين هفتصد تا هزار دينار براي هر ليتر. هر هزار دينار هم بين ششصد تا هفتصد تومان بود. علاوه بر اينها کنار خيابان در جادههاي منتهي به شهر هم بيست ليتريهاي بنزين به صورت بسيار زيادي فروخته ميشود که بنزين ايراني در آنها ارج و قرب بهتري دارد و گرانتر است آنهم بيست ليتري دو ليتر سرش خالي!! حدود هفده هژده هزار دينار بود.
کردستان عراق3
اولين صبح در کردستان عراق از پنجره هتل منظره جالبي ديدم. خانههاي ويلائي خيلي شيک که اصلا انتظارش را نداشتم. مردها و زنهاي بسيار شيک. پالتو پوش و خيلي مرتب. با ذهنيت قبلي ام در باره عراق خيلي فرق داشت. متوجه شدم که کردستان بسيار امنتر از قسمتهاي عربي است. مردمش هم به محض مشاهده فرد يا چيز مشکوکي به آسايش – همان پليس امنيت- زنگ ميزنند.
آنجا همه چيز کردي است از صحبت مردم که خيلي کم انگليسي ميفهمند و عربي را نيز درصد قابل توجهي نميدانند، گرفته تا نوشتهها و تابلوها و زبان رسمي مکاتباتيشان همه به کردي است. البته در اربيل کلمات و تابلوهاي عربي گاهي ميبيني ولي در سليمانيه اصلا. رسم خط جالبي هم دارند که خيلي فارسي است مثلا «شماره» را «ژهماره» مينويسند. در کردي نيز از کلمات بسيار بسيار احترام آميز مثل «به سر چاوو» يعني » به روي چشم» بسيار استفاده ميکنند.
در سليمانيه تا دلت بخواهد عکس جلال طالباني – رئيس جمهور عراق- ميبيني که خود اهل سليمانيه است و مردم کرد بخصوص در سليمانيه ميپرستندش. در اربيل هم با اينکه عکس مام جلال- يعني عمو جلال (طالباني)- هست اما عکس بارزاني بيشتر است که اهل اربيل است و رئيس اقليم يا ايالت کردستان.
اينطور که شنيدم طالباني بسيار سياسيتر و ليبرال تر است – همانند مردم سليمانيه- و مسعودبارزاني جنگجوتر و تندتر- همانند اربيليها- . اربيلي ها مثل مردمان مهابادند که با يک تکه نان يک هفته در کوه دوام مياورند و انگار چريک از مادر زاده شدهاند. اما اهالي سليمانيه مثل سنندجيهاي ما صلح دوستتر و آرام تر و کلا با شخصيتترند.
اينطور که شنيدم طالبانی در زمان صدام به ايران متمايلتر و بارزاني به ترکيه نزديکتر بوده.
مدتي جنگي هم بين اين دو و پيروانشان در ميگيرد ولي در حال حاضر به نظر بسيار به همدگر نزديکند.
پي نوشت: بقيه بعدا
سفر به کردستان عراق2
از مرز مريوان تا سليمانيه نيم ساعت – سه ربعي راه است اولين چيزي که وارد عراق ميشوي نظرت را جلب ميکند در همان روستاهاي چسبيده به مرز ديشهاي ماهوارهاي که روي هر کلبه خرابهاي نصب شده، ميباشد و بيست ليتريهاي بنزيني که کنار خيابان چيدهاند براي فروش يا احيانا انتقال.
درست پس از مرز روستاي گچينه عراق است که گويا در زمان جنگ نيروهاي ايراني تا تصرف آن پيش رفتهاند. کمي جلوتر در راه سليمانيه روستائي است به نام کانيمانگاه که ميگويند ارتزاق همه اهاليش به تامين سوخت داخل کردستان از راه ايران است و لب مرز از ايرانيها بنزين قاچاق را خريده و به داخل کردستان ميبرند.
قدم به قدم با گشتيهاي کرد مواجه ميشويم تقريبا هر پنج کيلومتر يکي. گشتيها همه کردند و در تمام کردستان پاسگاه بازرسي آمريکائي وجود ندارد. گاهي ماشين گشتي آنها را در جاده ميبينيم و چند مستشارشان را نيز در هتل. لباس پليس کرد لباس زيبائي است شبيه لباس ارتش انگليس. نکته جالب برايم ديدن پليس زن فراوان در ايست و بازرسيهاست. ماشين ما چون آرم وزارتخانه دارد فقط در هر ايست و بازرسي با خوش و بشي رد ميشويم تنها بار دوم سفرم شبانگاهان در يک بازرسي ما را پياده کردند و بروسگا ما را گرفته با ليست دفتري چک کردند. خدا را شکر در ليستشان نبوديم. ميگويند اگر در کردستان به هر دليلي بگيرنت تازه يکي دو ماه بعد ميپرسند براي چه داخلي!
راننده نازنيني که دنبالمان آمد لب مرز و در عراق هم همش با ما بود کاک شمال نام داشت پسر بيست سالهاي بود که عاشق معين خواننده بود. در پروژه بس که با ايرانيها کار کرده بود تا حدود زيادي فارسي ميفهميد اما نميتوانست خوب صحبت کند.
تصورم از سليمانيه چيزي بود در حد مريوان اما کاملا اشتباه ميکردم. شهري زيبا و بسيار تميزتر از مريوان شهري است همانند سنندج با اين تفاوت که بر عکس سنندج روي تپهها بنا نشده و تقريبا هموار است. آب و هوايش کمي گرمتر از کردستان ايران است و در آن فصل سال سبز تر هم بود و از آن سرما و برف وحشتناک کردستان ايران آنجا خبري نبود.
ما را در هتل آشتي جا دادند هتلي چهار ستاره، البته احتمالا ستارههاي حلبي!!
هتل بدي نبود ولي آنطور که بعد فهميديم چون سوخت و انرژي مشکل اصلي کردستان است چندان گرم نبود و مثلا حمامش با آبي شايد حدود 40 درجه بود. دومين هتل سليمانيه بود، هتل اول هتل پالاس که به علت کثرت مستشاران آمريکائي ساکن در آن به ايرانيها جا نميدهد- البته ما اينگونه شنيديم. شايد هم ميزبانان ما فکر جيبشان را کردند!-
روبروي دو درب هتل دو نگهبان مسلح هميشه کشيک ميدادند و روبروي درب پشتي ماشين مشکي توجهم را جلب کرد و محو عجيب بودن و عظمت آن ماشين شدم. کاک شمال گفت جيپ انگليسي است و در عراق شصت هزار دلار قيمت دارد، و اين در حالي است که در عراق ماکسيما شش هزار دلار است!
پينوشت: اين داستان احتمالا ادامه دارد.
سفر به کردستان عراق1
چند ماه پيش به اجبار کار و بار سفري داشتم به عراق، کردستان عراق و آن سفر بر خلاف پيش بينيم سفري تاريخي شد و ماندگار.
از مرز مريوان رفتيم در يک روز بسيار سرد زمستاني. مريوان درياچهاي زيبا به نام زريوار دارد که در زيبائي بي نظير است و جزو درياچههاي بزرگ آب شيرين است. کردها ادعا ميکنند که بزرگترين درياچه آب شيرين دنياست و چون مرزي بوده و بي صاحب محاسبه اش نکردهاند و درياچه پريشان را بزرگترين درياچه آب شيرين جهان خواندهاند. راستش وقت نشد که مترش کنم و قضيه را مطمئن شوم.!!! اما در هرحال درياچهاي واقعا زيباست.
مريوان يک بازارچه مرزي دارد که در خاک ايران است . قبل از آن يک پاسگاه نيروي انتظامي و انتهاي بازارچه درست لب مرز پاسگاه مرزي است در دست سپاه. بعدش يک رودخانه که نقطه صفر مرزي است ، ان طرفش خاک عراق. اولين چيزي که جلب توجه ميکرد قبل از رسيدن به مرز تويوتاهاي باري پر از بيست ليتري بنزيني بود که با سرعت و آشکارا به سوي مرز ميگازاندند و اين در حالي است که همان موقع در کردستان پمپها را با کامپيوتر کنترل ميکردند و روزي بيش از بيست وپنج ليتر نميتوانستي بزني. و عجيب اين واضحي و آشکاري بود و اينکه چرا هيچکس جلويشان را نميگرفت. در نقطه صفر مرزي کردهاي بسياري ميبيني که يا در حال معامله دلار، دينار و ريالند يا منتظر آشناياني از دو سوي مرز. از رودخانه گذشتيم. در خاک عراق بوديم. جائي که بيست سال پيش خونها براي ايستادن در چنين نقطهاي بايد داده ميشد. ابتداي حريم کردستان. پرچم عراق را ديدم تقريبا نيمه افراشته کثيف و در عوض در کنارش پرچم کردستان با وقار و قد بر افراشته. به دستور بارزاني رئيس اقليم کردستان در سراسر کردستان پرچم ملي کردستان به جاي پرچم عراق به احتزاز در آمده بود.
جالب بود پاسگاه کردها بسيار تميزتر و شيک تر از قسمت ايران بود کف زمين سيماني و مرتب تر از قسمت گلي- خاکي ايران.
با راهنمائي همراهانمان که همه از کردهاي کرمانشاه بودند و پيمانکار اصلي پروژهاي که ما بخشي از آن را بايد انجام ميداديم به اتاقي به نام پرسگه يا اطلاعات رفتيم و در سرماي وحشتناک آن موقع مرز به انتظار نشستيم. رانندهما که از مشتريان پر و پا قرص آنجا بود و هفته اي چند نفر را از اينجا ميگذراند به زبان کردي با مسئول پرسگه شروع به صحبت کرد و مرتب به او ميگفت که » اينها مهندسند از تهران آمدهاند براي پروژه وزارت فلان و… و هر بار جواب ميگرفت قدمشان روي چشم ما ولي بايد در نوبت باشند من پارتي بازي نميکنم. در آن سرماي وحشتناک و لرزان اين حرکت و گفتار آن جوان گرمم کرد وقتي ترجمهاش را شنيدم. خوشم آمد از ملتي اينچنين. اگر بمانند همچنان بر اين تعصبها زيباست.
بعد از حدود سه ساعتي نوبتمان شد به اتاق ثبت و اتاق رياست رفتيم فهميديم که نامه دعوت نامه ما از وزارت خانه نيامده و اينان ميتوانند به ما اجازه ورود ندهند ولي رئيسشان که بسيار گرم و مهمان نواز بود گفت از تهران آمدهاند درست نيست برشان گردانيم و براي ما برگهاي با عکس صادر شد- بورسگا- و شناسنامههايمان را گرفتند و نگه داشتند که در برگشت بدهند. چيزي که جالب بود مليت ما را ايراني و مليت کرمانشاهيهاي همراه ما را «کورد» –همان کرد خودمان- نوشتند!
پي نوشت1: اين داستان ادامه دارد.
پي نوشت2: ديروز سه مهمان عزيز داشتيم که بار اولمان بود ميديديمشان اما مطمئنم که سالها بود ميشناختيمشان. خيلي خوش گذشت و بايد بابت اين خوش گذشتن از فرجام، آلوچهخانم و باربد تشکر کنم