دراک
دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارمبایگانیِ داستان
آقا مير
چند بار آمدم شروعش کنم، قصه را ميگويم، قصه آقا مير را. هر بار همان اولش ايستاد، جلو نرفت که نرفت. هي هر بار بعد از کلي کلنجار لپتاپ را بستم و به بعد موکولش کردم.
هر بار که يادم ميافتاد زير لب ميگفتم يک روز مينويسمش. نميشد، لاکردار قصه اش جلو نميرفت. با اين که قصه واقعي بود با اين که اول و آخر و وسطش جمع و جور و مشخص بود اما نميرفت، انگار قصه من نبود انگار راوي خودش را ميخواست.
از بوشهر ميامدم، پرواز شب، خسته و خورد. در حال چرت زدن بودم که صداي گرم و گيرا و پختهاي از پشت سرم توجهم را جلب کرد پيرمرد از آن استخوان خرد کردههاي صنعت نفت بود. گرم صحبت با همکارانش، از مخزني که مشکل داشت ميگفت. از مسائل و راهنمائيهاي فني که به آنان ميکرد معلوم بود ناظر شرکت نفت است در آن پروژه و دو همراهش پيمانکاران آن کار. آشکار بود احترام بسياري برايش قائلند.
صحبتشان گل انداخته بود و من هم که وارث خوني با سه نسل شرکت نفتي هستم سرا پا محو حرفهايش شده بودم. صحبتشان از کار و مسائل فني رفت در مسائل جامعه و سياستهاي کلان نفتي از آنجا رفت به سمت مسائل کارگري و پيمانکاري. درست يادم نيست پيمانکاران چه گفتند که گفت: دقت کنيد در نان بريدن آدمها شما جوانيد، بگذاريد خاطرهاي برايتان بگويم:
» اوج جنگ بود شصت و سه، شصت و چهار، کشور بدجور گرفتار جنگ بود. بعد از يک دوره بد بيکاري کاري گيرم آمد، يکي از معدود پروژههاي نفتي که آن سالها انجام ميشد، جائي ميان تپه هاي بين گچساران و اميديه. زن و بچه را گذاشتم تهران و راهي شدم. جائي بود که فقط جادهاي شرکت نفتي داشت و کمتر کسي گذارش ميافتاد. راه اصلي مردم نبود يکي دو آبادي البته بالاترش بودند اما رفت آمد چنداني نداشت.
از همان روز اول ورودم همکارانم هشدار دادند که اينجا رئيس کارگاهي دارد به نام آقا مير که حسابي اخمو و بد اخلاق و سخت گير است.
روز دوم صابونش به تنم خورد، رفته بودم خودم را معرفي کنم. دو متري قدش بود با هيکلي چهار شانه چهرهاي آفتاب سوخته و خشن. تا برگههايم را دادم گفت: «من مهندس نفت نخواسته بود صد بار گفتم مکانيک بفرستيد.» تن صدايش مثل نعرهي شير ميماند. خلاصه سرت را درد نياورم فرستادم دفتر فني و کارم را شروع کردم.
هر روز بيشتر پي به مديريت سخت گيرانه و ترسناک آقا مير ميبردم.آن جا اکثر کارگرها لر بودن اکثرا بختياري. يکي از همکاران ميگفت فقط آقا مير حريف اينها ميشود. يک روز رفتم دفترش براي دادن پيش نويس صورت وضعيتي که آماده کرده بودم. ديدم کارگري ريز نقش دارد داد و هوار ميکند سر آقا مير هر چه ازدهانش درآمد بار آقا مير کرد. آخر سر هم چهارتا فحش با همان لهجه لريش داد. آقا مير از پشت ميزش جم نخورد. آرام نشسته بود و هيچي نگفت. کارگر کلاهش را پرت کرد روي ميز آقا مير و رفت بيرون از پروژه ول کرد و رفت.
من دهانم باز مانده بود، آقا ميري که من ديده و شنيده بودم اين نيم وجب کارگر را با يک مشت حواله قبرستان ميکرد.
آقا مير از من پرسيد چکار داري؟ گفتم صورت وضعيت را آماده کردم اما مثل اينکه بد موقع است بعدا مزاحم ميشوم. گفت: » نه، بشين». کاغذها را گرفت و گذاشت روي ميز. کف دو دستش را چند لحظه گذاشت روي چشمهايش. يکي را صدا کرد. بعد آمدنش کليد ماشينش را انداخت روي ميز گفت: «برو لب جاده فلاني را سوار کن، ماشين گيرش نميآيد، ببرش شهر. عصبانيست، آرامش کن بگو فردا بيايد سر کارش».
من متعجبتر از قبل با دهاني باز نگاه ميکردم. به خودم جرات دادم بعد از چند دقيقه پرسيدم:» ميشه يه سئوال بپرسم؟»
گفت: بگو. گفتم:» ميشه بپرسم چرا هيچي بهش نگفتين حالا هم اينطوري…؟»
گفت: «ببين الان جنگه کار گير نمياد بخصوص توي اين مناطق. اين ميدونه از اينجا بره شايد از گشنگي بميره، زن و بجه داره و هزار بدبختي با همه اينها با اينکه همه اين ها رو ميدونه اينطوري ميکنه. اين نشون ميده من اينقدر بهش فشاراوردم اينقدر بد و سخت گرفتم که اينطور منفجر شده. تقصير منه.»
حرفش بيست و خوردهاي ساله توي سرمه هميشه توي برخورد با آدمها، با کارگرها يادش ميفتم. خدا رحمتش کنه آقا مير از اون روز يه ارج و قرب ديگهاي داشت برام. تا آخر عمرش مثل پدر ميموند برام توي صنعت نفت.
دو جوان پيمانکار هيچ نميگفتند، لابد مثل من ذهنشان درگير آقا مير بود.
با خودم گفتم اين قصه را يک روز مينويسم.
شايد يک داستان
سرگردان، به هر سوی روان است. بالا، پائين، چپ و گاهي راست.
گاهي مي ايستد، زل ميزند، تند ميرود، کند ميشود، ميدود گاهي هم وزنش را ميکشد و با خود ميبرد.
زير لب غر ميزند نق ميزند، ميخندد، اشک به چشم مياورد، قهقه ميزند. و باز ميرود.
ناگهان صوتي، نغمهاي شايد. ميايستد. موهاي بدنش سيخ ميشود. آشنايي اين نغمه بي آنکه بشناسدش چهار ستون بدنش را ميلرزاند. چشم ميبندد و نغمه را نوش ميکند. چشم پر ز اشک ميگشايد. مکثي ميکند، مشتش را فشار ميدهد دندانش را نيز بر هم.
ميدود… به سوئي معلوم و مخالف…ميدود مصمم و با گامهائي استوار… ميدود
شايد يک داستان
گرگ و میش هوا تازه داشت به تیرگی شب می گرائید که عبدو لنگر لنج را بالاکشید. موتور را آتش کرد و لنج با صداي تاق تاق هميشگيش سکوت ابتدائي شب بندرگاهي کوچک را شکست. لنجش سينه آب را شروع به شکافتن کرد و با صدائي که از سي سالگي اش حکايت داشت رو به جنوب شروع به حرکت کرد. بيست و اندي سال پيش پسرش تازه به دنيا آمده بود، بعد از پنج دختر، که جنگ در گرفت. عبدو آن موقع جاشوي همين لنج بود. در حال انتقال وسايل همشهريان جنگ زده اش از شط به خليج فارس وسپس به ديلم بود که شنيد سلمان- صاحب لنج -در بمباران آموزش و پرورش آبادان کشته شده. خود را مالک لنج ديده بود. سلمان کسي را نداشت. زن و بچهاش سالها قبل در جاده ماهشهر پس از تصادفي که تنها سلمان جان سالم به در برده بود، کشته شده بودند. عبدو او را چون برادر بزرگتر ميديد و دوست ميداشت.
خانوادهاش را سوار همين لنج کرد و از شط گريختند و به ديلم آمدند. ماندند همين جا که هنوز هم ماندهاند.
سکان لنج را در دستش فشرد و به جنوب، به دور دست جنوب خيره گشت هوا ديگر کاملا تاريک بود و عبدو آرام آرام داشت سوز دريا را حس ميکرد. يادش آمد به اولين باري که پسرش- آرشش- را به دريا آورد و هوا همينقدر سوز داشت. با او و با غلوم- جاشويش- راندند تا دبي. گوسفند بردند و بدليجات علوالله کرم را آوردند. علو الله کرم بزرگ تاجر گناوه بود و بزرگترين محمولات قاچاق و غير قاچاق وارداتي مال او بود.
به آرشش دلفينها را نشان داد که تا چند کيلومتر با لنج شنا کردند و جست و خيز کنان بالا و پائين ميپريدند. گله ماهيان کوچک را نشانش داد، برايش گفت که زير آب ماهيهاي بزرگ دنبال اينانند که بخورندشان و اينان با سرعت فرار ميکنند و براي اينکه خورده نشوند ميپرند بيرون آب و در هوا مرغان دريائي شکارشان ميکنند. آرشش پرسيد چهکنند پس اين ماهيان؟؟ جوابي نداشت. چه کنند بدبختها؟
سوز سرما حالا ديگر درجانش بد پيچيده بود کتش را تنش کرد و سيگاري گيراند و همچنان به جنوب خيره شد. يادش افتاد آرشش پس از آن سفر چه سينه پهلوئي کرد، نذر سيد عباس کرد که اگر خوب شود با لنج برود. وسط جنگ، وسط آتش و دود، برود تا شط و از آن طرف برود آبادان، پابوس سيد عباس. آرشش خوب شد و او تا جنگ بود نرفت، خواست که برود، نگذاشتندش، رقيه – زنش- قسمش داد به همان سيد عباس به آرشش قسمش داد و آرش سر بر پايش گذاشت و گفت: «نرو بوا، مو دلم طاقت نمياره، ميپکه…» و نرفته بود. بهجايش پنج سال هر عاشورا رفته بود بوشهر. آرشش را بردوشش نشانده بود و پاي برهنه دمام زده بود و آرشش سنج و تا ظهر عاشورا کوچههاي بوشهر را با هم گز کرده بودند.
يادش افتاد به لرزشي که دمام زدنش به تنش ميانداخت و ناخودآگاه اشک ميريخت و دمام ميزد: «دکدد دکدد…» و چه سنجي ميشکاند آرش لاکردار انگار صد سال بود سنج ميزد:» چيکيديد چيکيديد…:
نگاهش را از افق برگرفت فلاسک چايش را برداشت و ليوانش را پر کرد. شب، ظلمات بود. با خود نجوا کرد: «په ماه کو..؟» نگاهش در آسمان دنبال ماه گشت. ابري سياه رويش را پوشانده بود. ليوانش را با دو دست گرفت و گرمايش را به جان در بر کشيد. يادش به شب ظلماتي افتاد که دريا را آرام آرام ميپيمودند و ناگهان قايق تندرو گلف مامورها سر و کلهشان از دور پيدا شد. غلوم را گفت موتور و چراغها را خاموش کردند. آرشش را که ديگر داشت مردي ميشد براي خودش، همراه نياورده بود. امتحان داشت. هرچه اصرار کرده بود که همراه بيايد قبول نکرده بود دلش ميخواست مهندسش کند. گفته بودش:» جاشوئي بسه خودومه. هفتاد سال سياه نميخوام… مهندسومي…بخون… خوبم بخوون. تا امتحانته بدي اومدوم… برگشتوم».
آهي از سينه برون داد، آهي گرم. مامورها ديده بودندشان،» کاريش نميشه کرد. غلوم جنسانه بريز تو آب» و ريختند توي آب.
لنج همچنان سکوت شب را بر هم ميزد و دريا را آرام ميشکافت. جنسها را تضميني آورده بود و سفتههايش دست علو الله کرم بود. با هزار خواهش و تمنا از او وقت خواست تا خسارتش را در بيارد و بدهد: » اي لنجه بذار تو دسوم بمونه نون زن و بچمه مي ده. بذارش تو دسوم باشه. باهاش در مياروم، خسارتته ميدوم»
لنج را خاموش کرد. آمد لبش نشست. دستش را برد زير کتش از جيب دشداشهاش پاکت وينستون را در آورد و سيگاري گيراند. دودش را با ولع به کام فرو داد و به دريا خيره شد. شب تاريک دريا:
«اه… دوباره مامورا، غلوم- آرش ديدنمون داره اي گلف مامورا مياد…چراغانه خاموش کن… موتوره خاموش کن…»
«ديدنمون بوا دارن با سرعت ميان اي طرف…»
«فايده نداره…بريز جنسانه تو آب بريز زوتر…»
آرش دست دست ميکرد.
» بريز پسر، کارش نميشه کرد».
» بوا، علوالله کرمه چکار کنيم؟ بد بخت ميشيم. اي لنج از دسمون ميره…».
» کارش نميشه کرد.هم جنسا ميره هم خودمون گرفتار ميشيم. جريمنه چهکنيم؟ بريز…»
قدري زانوانش را ماليد و پکي ديگر به سيگار زد. با دستارش چشم اشک آلودش را پاک کرد و با صدايي خش دار ناليد: «آرشم چرا نريختيشون تو دريا؟ چرا؟»
مامورها آمدن سريع چسبيدن به لنج. يکيشان آمد روي لنج.
» ها ناخدا چرا چراغات خاموشه چي قايم کردي؟؟»
» هيچي»
رفت به سمت اتاقک لنج. » ها اينا چيه؟ اين پارچهها اينا هيچين ديگه؟؟..»
آرش رفت سمتش. » بي خيال، اگه اينايه بگيري بدبخت ميشيم… زندگيمون ميره… چکار کنيم برات؟؟»
«ها؟!! اين همه جنس!… بايد حسابي راضيمون کني تازه ما دونفريم بايد حسابي راضيمون کني…».
آرش آمد پيشش، تراولي گرفت و برگشت پيش مامور.
«اي چيه مگه با بچه طرفي؟؟ اين همه پارچه ميبري سود کني سهم ما اينه؟..»
«مال ما نيست به قرآن… ما فقط ميبريم…»
«خفه شو… اين ننه غريبم بازيها رو در نيار… همتون همين رو ميگيد…»
» به خدا نداريم.. به جون مادروم بدهکاريم…»
» خفه شو قسم ننته نخور شما غيرت نداريد، مادر قحبهها…»
آرش مشت پرش را حوالهاش کرد و گروهبان را پرتاب کرد داخل دريا و صداي شليک. و فقط يک شليک…
همان يک شليک از توي گلف کافي بود تا آرشش را از پاي در آورد. افتاد داخل دريا. همه چيز به سرعت برق اتفاق افتاد.
» همينجاها بود… سه سال شد. اي خدا…»
سيگاري ديگر آتش زد و کمرش را آرام کش و قوسي داد تا از دردش بکاهد. «کمروم شکست آرشم» و اشک امانش نداد…
پکي زد و با خود انديشيد: » چه کنند پس اين ماهيان…»