دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بایگانیِ ادبي

آفتاب‌هاي هميشه

ميان آفتاب‌هاي هميشه زيبايي تو لنگريست…

چقدر باید سخت بوده باشد خواندن این سطرها برایت. يادآورد اولین شنونده، که تو بودی و زنگ صدای بامداد که برایت خوانده بود:  «ميان آفتاب‌هاي هميشه زيبايي تو لنگريست…»

× به بهانه آلبوم «آفتاب‌هاي همیشه«

عموهایت را می گویم…

نه به خاطر آفتاب،

نه به خاطر حماسه،

به خاطر سايه‌ی بام کوچک‌اش

به خاطر ترانه‌ای کوچک‌تر از دست‌های تو

نه به خاطر جنگل‌ها، نه به خاطر دريا،

به خاطر يک برگ، به خاطر يک قطره،

روشن‌تر از چشم‌های تو

نه به خاطر ديوارها، به خاطر يک چپر

نه به خاطر همه‌ی انسان‌ها

به خاطر نوزاد دشمن‌اش شايد؛

نه به خاطر دنيا،

به خاطر خانه‌ی تو

به خاطر يقين کوچک‌ات،

که انسان دنيايی ست؛

به خاطر آرزوی يک لحظه‌ی من

که پيش تو باشم،

به خاطر دست‌های کوچک‌ات

در دست‌های بزرگ من،

و لب‌های بزرگ من

بر گونه‌های بی‌گناه تو،

به خاطر پرستويی در باد

هنگامی که تو هلهله می‌کنی،

به خاطر شبنمی بر برگ

هنگامی که تو خفته‌ای،

به خاطر يک لبخند

هنگامی که مرا در کنار خود ببينی،

به خاطر يک سرود

به خاطر يک قصه

در سردترين ِ شب‌ها،

تاريک‌ترين ِ شب‌ها.

به خاطر عروسک‌های تو

نه به خاطر انسان‌های بزرگ،

به خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند

نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست،

به خاطر ناودان

هنگامی که می‌بارد،

به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک

به خاطر جار بلند ابر

در آسمان بزرگ آرام

به خاطر تو

به خاطر هر چيز کوچک و

هر چيز پاک

به خاک افتادند،

به ياد آر،

عموهایت را می‌گويم…

معشوق و شراب و مي‌پرستي

temecula-wine-tours

آن عاشق دیوانه که اين خمار مستی را ساخت
معشوق و شراب و می پرستی را ساخت
بی شک قدحی شراب نوشید و از آن
سرمست شد این جهان هستی را ساخت

من آن غول زيبايم كه در استواى شب ايستاده است

كه گفته است من آخرين بازمانده ى فرزانگان زمينم

من آن غول زيبايم كه در استواى شب ايستاده است

غريق زلالى همه آبهاى جهان

و چشم انداز شيطنتش خاستگاه ستاره اى ست

شاملو

شعري از مارکوت بيگل

44868

روزت را دریاب

با آن مدارا کن

این روز ، از آن تواست : بیست و چهار ساعت کامل

به قدر کفایت فرصت هست

تا روزی بزرگ شود

مگذار هم در پگاه ، فرو پژمرَد

عکس از سعيد عباسي است

از عشق روئينه تنيم

من و تو يكي دهانيم

كه با همه آوازش

به زيباتر سرودي خواناست .

من و تو يكي ديدگانيم

كه دنيا را هر دم

در منظر خويش

تازه تر مي سازد .

نفرتي

از هر آنچه بازمان دارد

از هر آنچه محصورمان  كند

از هر آنچه واداردمان 

كه به دنبال بگرديم

دستي كه خطي گستاخ به باطل مي كشد .

من و تو يكي شوريم

از هر شعله اي برتر

كه هيچ گاه شكست را بر ما چيرگي نيست

چرا كه از عشق

روئينه تنيم .

احمد شاملو

باز هم محسن نامجو

اين قطعه «بگو بگو« محسن نامجو اين روز‌ها چونان مسکني بر ذهن و روح سخت درگيرم اثر مي‌کند که قدرتش را ده ديازپام ده ندارد. قطعه‌اي ست از آن‌ موسيقي ‌ها که من موسيقي نابلد را اينگونه آرامش مي‌بخشد. از آن قطعه‌ها که در عين آرامش بخشي انگار با روحت سخن‌ها مي‌گويد. از آن ترانه‌ها که موهايت را سيخ مي‌کند. آرامشي مي‌بخشد نه خلسه‌وار، بلکه انرژي دهنده. از نوع آرامش‌ها که همزمان درون وجودت، از آن ته اعماق وجودت، برانگيختگي و انرژي حس ‌مي‌کني. ترانه‌اش، ترکيبي است از شعر به قول شاملو، بزرگترين شاعر تمام دوران‌ها و تمام زبان‌ها، حافظ بزرگ، و سروده‌غریب خانمی به نام آرزو خسروی. حس اين شعر را نامجو از حافظ عاشق پيشه و رند مي‌گيرد و با حس دلدادگي خويش مي‌اميزد و اين حس بايد باشد که با روح ارتباطي عميق پيدا مي‌کند و موهاي آدمي را سيخ مي‌کند. اين مو سيخ شدگي با آن مو سيخ شدگي شنيدن قطعات ياني خيلي فرق مي‌کند. با اين‌که موسيقي زباني است جهاني اما اين يکي ارتباطش بومي است، ايراني است و با خودش تاريخي دارد به قدمت حافظ.

بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را
بگو بگو
که شکارت کنم بگو
که شکارت کنم به غمزه مویم و آه
ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین
که نشان‌ت کنم ببین
که نشان‌ت کنم ز فتنه کین‌م و آه
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه‌های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته‌ پایم و آه
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه‌ی دولت به نام ما افتد
شکن شکن
که شیارت کنم شکن
که شیارت کنم ز شرح شاهد و شور آه
شکن شکن
چه شرارت کنم شکن
چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور
بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته ‌پایم و آه
ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز فتتنه کین‌م و آه
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
به نیمه‌شب اگرت آفتاب می‌باید
ز روی دختر گل‌چهر رز نقاب انداز
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت ک…

اين هم شعر حافظ:

هماي اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذري بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط كلاه
اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد
شبي كه ماه مراد از افق طلوع كند
بود كه پرتو نوري به بام ما افتد
ملوك را چو ره خاكبوس اين در نيست
كي التفات مجال سلام ما افتد
چو جان فداي لبت شد خيال مي بستم
كه قطره اي ز زلالش به كام ما افتد
خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز
كز اين شكار فراوان به دام ما افتد
ز خاك كوي تو هردم كه دم زند حافظ
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد
به نا اميدي از اين در مرو بزن فالي
بود كه قرعه دولت به نام ما افتدهماي اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذري بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط كلاه
اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد
شبي كه ماه مراد از افق طلوع كند
بود كه پرتو نوري به بام ما افتد
ملوك را چو ره خاكبوس اين در نيست
كي التفات مجال سلام ما افتد
چو جان فداي لبت شد خيال مي بستم
كه قطره اي ز زلالش به كام ما افتد
خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز
كز اين شكار فراوان به دام ما افتد
ز خاك كوي تو هردم كه دم زند حافظ
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد
به نا اميدي از اين در مرو بزن فالي
بود كه قرعه دولت به نام ما افتد

تقریبا در همین رابطه: خاطراتی برای فردا

شايد يک کامنت يا شايد يک ادامه…

آه، مختوم‌قلي
من گه‌گاه
سردستي
به لغت‌نامه
نگاهي مي‌اندازم:

چه معادل‌ها دارد پيروزی! (محشر!(
چه معادل‌ها دارد شادی!
چه معادل‌ها انسان!
چه معادل‌ها آزادی!

مترادف‌هاشان
چه طنين ِ پُروپيماني دارد!
وای، مختوم‌قلي
شعر سرودن با آن‌ها
چه شکوه و هيجاني دارد!

نه!
من نمي‌خواهم باشم
تنها
نوحه‌خواني گريان. ــ
مي‌بيني؟
کار ِ من اين شده است
که بيايم به اتاقم هر شام
و به خاموشي خورشيدی ديگر
کلماتي ديگر گريه کنم.

گاه با خود مي‌گويم:
«سهم ِ ما
پنداری
شادی نيست.
لوح ِ پيشاني ما مُهر ِ که را خورده؟ خدا يا شيطان؟»

باز مي‌گويم:
«هرچند
دائماً مرثيه‌يی هست که بنويسي
يا غريو ِ دردی
که دل‌ات را بچلاند در مشت‌اش،
و به هر حالي
هست
دائماً اشک ِ غمي گُرده‌شکن در چشم
که سراپای جهان را لرزان بنگری از پُشت‌اش ــ

هرچند
نابه‌کاراني هستند آن‌سو
)چيره‌دستاني در حرفه‌ی «کَت‌بسته به مَقتَل بردن(
و دليراني دريادل اين سو
)چربدستاني در صنعت ِ «زيبا مردن») ــ

همه‌جا هست اگر چند
)به خود مي‌گويم باز(
پُل ِ متروکي بر بستر ِ خُشک‌آبي
در يکي جاده‌ی کم آمدوشد
که پسين‌منزل و پايان ِ ره ِ مردم ِ دريادل باشد،
باز
زير ِ پُل
دريا
از جوش نمي‌ماند
زير ِ پُل
دريا
پُرصلابت‌تر مي‌خواند.»

روزگاری
با خود
دردمندانه مي‌انديشيدم
که پيام از توفان‌ها نرسيد
و نسيمي که فرازآمد از گردنه‌های صعب
بر جسدهايي بيهوده وزيد ــ
به جسدهايي
آونگ
بر اميدی موهوم‌ـ

ليک اکنون ديگر
مختوم
من هراس‌ام نيست
اگر اين رويا در خواب ِ پريشان ِ شبي مي‌گذرد
يا به هذيان ِ تبي
يا به چشمي بيدار
يا به جاني مغموم…

نه
من هراس‌ام نيست:

ز نگاه و ز سخن عاری
شب‌نهاداني از قعر ِ قرون آمده‌اند
آری
که دل ِ پُرتپش ِ نورانديشان را
وصله‌ی چکمه‌ی خود مي‌خواهند،
و چو بر خاک در افکندندت
باور دارند
که سعادت با ايشان به جهان آمده است.

باشد! باشد!
من هراس‌ام نيست،
چون سرانجام ِ پُراز نکبت ِ هر تيره‌رواني را
که جنايت را چون مذهب ِ حق موعظه فرمايد مي‌دانم چيست
خوب مي‌دانم چيست.

شاملو

يادي از روزهاي گذشته

همراه شو عزيز ، همراه شو عزيز ،
تنها نمان به درد ،
كين درد مشترك ،
هرگز جدا جدا ، درمان نمي شود

دشوار زندگي ، هرگز براي ما
دشوار زندگي ، هرگز براي ما
بي رزم مشترك ، آسان نمي شود

تنها نمان به درد ،
همراه شو عزيز ، همراه شو ، همراه شو ، همراه شو عزيز ،
همرا ه شو عزيز ،
تنها نمان به درد ،
كين درد مشترك ، هرگز جدا جدا ، درمان نمي شود .

لحظه ديدار نزديک است

لحظه‌ي ديدار نزديک است

باز من ديوانه ام، مستم

باز ميلرزد دلم ، دستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي ! نخراشي به غفلت صورتم را ، تيغ!

هاي! نپريشي صفاي زلفکم را دست

وآبرويم را نريزي، دل، اي نخورده مست

لحظه ي ديدار نزديک است

توضيح

شعر ها از رضا براهني نبود بلکه خود محسن نامجو گفته است.

نرماندي

در ادامه بحث قبلي امروز درباره نرماندي صحبت مي‌کنيم:

نرماندي منطقه ‌اي است در شمال فرانسه که در زمان جنگ جهاني دوم متفقين از آنجا شروع به آزاد سازي فرانسه کردند. احتمالاً اين منطقه اروپائي خوش آب و هوا بايد داراي شقايق‌هاي زيبائي باشد D-:

از لحاظ تاريخي به صورت دقيق در پي نوشت مي‌اورم اما اينجا بحث تاريخي نرماندي نيست اين قسمت شعر يك‌جوري بيان عقل و عشق است. هرچي كه مربوط به عقل و تفکر است مال من و هرچي كه دلي‌ست و احساسي، مثل يك گل شقايق، مال تو.

پي نوشت:

سحرگاه ششم ژوئن ۱۹۴۴ بزرگترين حمله در تاريخ نظامي جهان از دريا به خشكي به فرماندهي ژنرال امريكايي دوايت ايزنهاور(بعداً رييس جمهوري شد) شروع شد.
ساعت شش و نيم صبح ششم ژوئن حمله يي كه ازماهها پيش طرح ريزي شده بود و آلمانها از آن آگاه بودند ولي محل آن را بدرستي نمي دانستند سواحل فرانسه را درهم كوفت. يكصد و پنجاه هزار سرباز از سه ميليون سرباز در مرحله اول با سه هزار قايق نفربر از يازده هزار قايقي كه آماده شده بود در درياي سرد مانش تا سينه خود را به آب زدند و در چندين نقطه ايالت نرماندي در برابر آتش توپخانه ارتش رايش سوم در آوردگاه بي نظيري مقاومت كردند و هزاران تن از آنها در دم جان سپردند.
فرماندهي متفقين با نقشه هاي غلطي كه توسط سازمان مخفي ارتش پخش شده بود آلمانها را به اشتباه انداخت. در نقشه ها كه هيتلر نمي دانست جعلي و ساختگي است محل پياده شدن نيروهاي متفقين بندر«گاله» در شمال غربي فرانسه در نظر گرفته شده بود. «پيشوا» مارشال رومل «روباه صحرا» رامأمور كرده بود كه ديواري از آتش در آن نقطه به وجود آورد و كيلومتر دركيلومتر سواحل فرانسه در آن محل را با بتون آرمه بسازد و ميليونها مين را در زمين پخش كند. چند ژنرال آلماني به هيتلر گوشزد كرده بودند كه متفقين ما را به اشتباه مي اندازند و حمله

متفقين از مدتي قبل در«يوركشاير» (انگلستان) باكارتن هزاران سرباز ساخته بودند و طوري حركت آنها را نشان مي دادند كه معمولاً بايد در بندر«گاله» پياده مي شدند. هواپيماهاي شناسايي آلماني تصور مي كردند آنها سربازان واقعي هستند. انحرافي كه متفقين در افكار هيتلر به وجود آوردند موجب موفقيت سريع آنها در پياده كردن نيرو در نرماندي گرديد. قلب اصلي دفاع ارتش رايش سوم در «گاله» بود درحالي كه به اين نقطه هيچگونه حمله يي نشد. متفقين نام عمليات جبهه دوم را «اورلرد» (overlord) گذاشته بودند و محل حمله و ساعت محل از محرمانه ترين اسرار نظامي متفقين بود.
در تمام روز ششم ژوئن سربازان تن ها مهمات و سلاح جنگي حمل كرده و در پنج نقطه ساحل نرماندي پياده كردند.
شب قبل از حمله هزاران چترباز با هواپيماهاي بي موتور در نقاط مختلف پياده شدند. باد شديدي مي وزيد و بسياري از چتربازان نتوانستند در محلي كه قرار بود فرودآيند. معذالك عده يي همديگر را يافته و موفق شدند در ارتش آلمان بي نظمي ايجاد كنند.
برخلاف آنچه متفقين فكر مي كردند نيروهاي آنها بامقاومت سختي روبرو نشدند زيرا ارتش رايش سوم كاملاً غافلگير شده بود و قلب استحكامات خود را در بندر «گاله» قرار داده بود.
باوجود لشكركشي عظيم متفقين كه طي سالها براي پياده شدن در سواحل فرانسه آماده مي شدند از عجايب تاريخ نظامي است كه هيتلر عليرغم جاسوسان زبردستي كه داشت نتوانست به اهميت فوق العاده اين حمله پي ببرد و از ابعاد وسيع آن بي اطلاع ماند. هريك از ارتش ها در ساحلي كه با «كد» (علامت رمز) تعيين شده بود پياده شدند. انگليسي ها سواحل «اسورد» (sword) وگلد (Gold) وكاناداييها جونو (Jono) و امريكايي ها «اومه ها» (OMAHA) و اوتا (UTAH) را تسخير كردند.
انگليسي ها وكاناداييها زير آتشي از توپخانه آلمانها قرار گرفتند هرچند كه در پناه كشتي هاي جنگي بودند كه با توپخانه دورزن استحكامات آلمانها را هدف گيري كرده بودند. سربازان انگليسي و كانادايي عليرغم تلفات زيادي كه دادند توانستند كنترل سواحل تسخيرشده را حفظ كنند.
امريكاييها با پيشتازان لشگر ۳۵۲ آلمان روبرو شدند. در يك لحظه، حمله توپخانه آلمان به امريكاييها آنچنان شديد گرديد كه بسياري از سربازان امريكايي اجباراً به سوي دريا عقب نشيني كردند. سرانجام امريكاييها دريافتند كه بهترين تاكتيك پيشرفت و حمله است هرچند كه تلفات آنها سنگين باشد زيرا اگر در ساحل باقي مي مانند همه آنها نابود مي شدند. ژنرال «نورمان كوتا» (NORMAN-COTA) امريكايي با جيپ خود و زير آتش سربازان آلماني همه ساحل را طي كرد و سربازان را تشويق به ادامه پيشروي كرد.
تسخير ساحل «اوماها» به قيمت كشته شدن دو هزار سرباز امريكايي در يك روز تمام شد. با وجود اوج گرفتن نبرد هنوز هيتلر تصور مي كرد اين حمله اصلي نيست و حمله بزرگ در بندر «گاله» خواهد بود لذا دو لشكر مهم زرهي آلمان را به عوض فرستادن به نرماندي به «گاله» فرستاد.
زماني هيتلر به اشتباه خود پي برد كه نيروهاي متفقين كاملاً در ساحل مستقر شده و در حال پيشرفت بودند. «پيشوا» مارشال «اروين رومل»، روباه صحرا را مأمور كرد كه نيروهاي متفقين را عقب راند.
در نيمه روز سواحل نرماندي پرشده بود از تانكها، توپخانه و سربازان متفقين و سربازان كه روي ساحل افتاده و غرق خون بودند.
رنجرهاي ارتش امريكا موفق شدند به يك توپخانه قوي آلمان كه در يك بلندي قرار گرفته و امكان پيشرفت به آنها نمي داد دسترسي پيدا كرده و آن را خاموش كنند.از اين پايگاه آلمانها باراني از گلوله بر فراز سربازان امريكايي فرود مي آوردند.

چند روز پيش از حمله بسياري از شهرهاي ساحلي فرانسه را كه نيروي آلمان در آنها متمركز شده بود، بمباران كردند. كه خسارات زيادي به شهرهاي فرانسه وارد آمد و هزاران فرانسوي جان خود را از دست دادند.
مورخان ششم ژوئن ۱۹۴۴ را طولاني ترين روز تاريخ ناميده اند متفقين انتقام ژوئن ۱۹۴۰ را از آلمانهاگرفتند. در ماه ژوئن بود كه آلمانها دهها هزار سرباز انگليسي و فرانسوي را از بندر «دونكرك» در ساحل درياي مانش به دريا ريختند و سربازان انگليسي با هزاران قايق و تخته هاي چوب به سوي انگلستان فرار كردند.
از دوم ژوئن هزاران سرباز متفقين با تجهيزات خود كه هركدام ۳۴ كيلو وزن داشت آماده حمله بودند و توفان شديد آن را به تأخير انداخت.
پنجم ژوئن ساعت ۴ و ۱۵ دقيقه نبرد قهرمانانه شروع شد.
دوشنبه پنجم ژوئن ساعت چهار و پانزده دقيقه صبح ژنرال ايزنهاور فرمانده كل نيروهاي متفقين در جبهه دوم گفت: اوكي(OK) برويم.
ايزنهاور آخرين خبر درمورد هوا را ازگروه سرگرد «استاك» رييس سرويس هواشناسي نيروي هوايي سلطنتي انگلستان گرفت.
روز قبل توفاني كه چهل قرن سابقه نداشت روي داد كه نفرات مجبور شدند به بندر بازگردند و بدين ترتيب گشايش جبهه دوم يك روز به تأخير افتاد.ارنست همينگوي روزنامه نگار و نويسنده نامدار امريكايي مي نويسد از بندر «پليموت» تا «نيوهاون» قايقهايي كه شبيه تابوت بودند صف كشيده بودند و نيروهاي پياده نظام امريكايي در آنها قرار داشتند تا به قايقهاي نفربر بروند.
بعضي از آنها قبلاً در سواحل آفريقاي شمالي و سيسيل پياده شده بودند. براي عمليات «اورلرد» هريك چهارماه تعليم ديدند و چهارصد بار آن را تكرار كردند.
به محض ترك بندر فرماندهان پاكت محرمانه را كه مهر وموم شده بود بازكردند و تازه متوجه شدند نوشته است ساحل «اوماها» در نرماندي.

منابع:

http://en.wikipedia.org

encarta.msn.com

ارمغان سفر 2

2.

عقايد نوکانتي از آن من
شقايق نرماندي از آن تو
حلاوت و بي‌صبري از آن من
عشق پانزده سانتي از آن تو
ماکاروني، تمبر هندي از آن ما
خيابان شهيد قندي از آن ما
قبري که بهش مي‌خندي از آن ما
ذکاوت و رندي از آن ما

ز سفره چه مي‌جويي
حاتم من با خودت چه مي‌گويي
خاتم من ديگه واسه چي مي‌جويي
ماتم من بابا تو چه پر رويي
خاتم من

اسبتو کجا مي‌بندي
بوبوي من به چي تو دل مي‌خندي
کوبوي من آقا به مويي بندي
سرور من خانوم به چي پابندي
شربر من

کوکوي دو شب مانده از آن ما
کپي پدر خوانده از آن ما
خلقت ناخوانده از آن ما
کپي پدر خوانده از آن ما
دولت شرمنده از آن ما
کلفتي پرونده از آن ما
ملي‌پوش بازنده از آن ما
دولت شرمنده از آن ما
انتخاب سازنده از آن ما
شايد که آينده از آن ما

حلاوت بي صبري از آن من
هر چي تو دلت خواندي از آن تو

ارمغان سفر1

اگر بخواهم از سفر سه روزم ارمغاني بدهم يا تحفه‌اي چند ترانه از محسن نامجو خواهد بود دوتايش را مي‌گذارم:

1.

ببين ديازپام ده خورانده‌اند!

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر (4)

از سه راه آذري گذر
از حدود سروري گذر
از پياز و جعفري گذر
از شراب خانگي گذر
از سه راه آذري گذر

ز کار و بار و يار و دل بر گذر (2)

دود سيگار را بگير به عرش رو
فرش زير پاي را فروش ز سر ز همسر گذر
ز مادر گذر زما زما زما در گذر

دود سيگار را ببين برو بمير
زير پاي را ببين زجان گذر
زجان ز خانمان گذر

عر بزن کوبه‌ي سفالي‌ات
بر در بزن گشوده شد چو در ز در گذر

ز کار و بار و يار و حال و فال و دلبر گذر (2)

جسم خود سه راه آذري ببر
برون نيا شمال شهر را بکُش بکَش
به دشت آمپول و ساقيان و در گذر

ز سر ز همسر ز مادر گذر

تيغ و رگ ز جمجمه طپانچه بگذران
بر آزردگي خود کمانچه بگذران
زجان گذر زجان ز خانمان ز جان زجان ز خانمان گذر

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر (2)

ببين چگونه جان مشوش است عدد بده
ببين شهيد شد برادرت عدد بده
ببين که نيستي عدد نود بده ز صد گذر

ببين ببين ببين ببين ببين ببين ببين (2)

دلت به انتظار چشمهاست عدد بده
دلت به انتظار چشمهاست
ببين جهان چگونه کرده است راست

نرو به زير کار و بار دلبران گران
نرو نرو نرو به زير کار و بار دلبران گران
خزان شدي و سست و زرد از کران تا کران
دلت چه شد دلت چه شد
به باد رفت تمام ايده ها و آرزو ز ياد رفت

چست و چابکي چنين که خشم در دهي
ز جان گذر زجان زخانمان گذر

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر (2)

برو ونک به گوشه‌اي نشين و ساز زن
برو چنان به زير آواز زن

دد بشو بشو تهمتن و ز هفت خان گذر
دد بشو دد بشو دد بشو بشو تهمتن و ز هفت خان گذر

تيغ و رگ ز جمجمه طپانچه بگذران
بر آزردگي خود کمانچه بگذران

ببين ببين ببين ببين ببين ببين ببين (3)

ببين ديازپام ده خورانده‌اند خلق را
ببين چگونه کرده‌اند مد رياي دلق را
ببين چگونه بشکنند جاي شيشه طلق را
ببين چگونه پول مي دهيم نفت و آب و برق را
ببين احاطه کرده است عدد فکر خلق را

مچاله شو به جوي آب شو روان عدد بده
زباله شو به گوشه اي غمين هزارساله شو عدد بده

اين قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده

رو جهان بيکرانه را سند بزن
روي رود روي رود روي رود روي رود تشنگي‌ات سد بزن

عدد عدد عدد عدد عدد عدد عدد بده (4)

چه مانده است در برت فقط نداي ماندولين
چه مانده است در کفت فقط سرنگ انسولين
انسولين و واسکازين و وازلين و واجبين و جالبين و زاهدين و صاحبين و مومنين

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر (2)

آي مرد سامري خفن شدي
در سه راه آذري کفن شدي
اي نماد بي‌کسي ز پيچ و تاب اين زمانه
چون چلانده‌اند و تو رسن شدي

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر (4)

زيبائي زندگي شايد

زيبائي زندگي شايد يعني يک املت خوردن روي تخت يک قهوه‌خونه کنار يک جاده کويري
شايد يعني خواندن يک نوشته پشت يک کاميون که نوشته چون تکي بانمکي
شايد شنيدن يک نوار بندري توي يک جاده داغ و دراز
يا حتي شايد هم يعني ترشدن چشمت موقع شنيدن يک آهنگ دشتي يا ديدن يک سنگ قبر شکسته توي يک گورستان بي سنگ مزار
شايد يعني ديدن عبور يک قطار باري درب و داغون
شايد يعني اينکه بزني کنار و يک اس ام اس بزني به يک نفر که خيلي دوستش داري
شايد يعني نگران شدن الکي و جوياي احوال شدن با يک بهانه کشکي
شايد ديدن عظمت يک کوه خشک خشک خشک با يک شوره زار عجيب در دامنش يا سبزي يک گون تنها در دل بي رياي کوير
شايد يعني… شايد يعني همه اينها…و شايد هم خيلي چيزهاي ديگر

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.