دراک
دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارمآرشیو برای اجتماعي فرهنگي
بترس
کمرش سیاه شده است از ضربه ی کابل و باتوم تو، به جرم بودن در خیابان، به جرم درخواستش از تو برای رهائی نوجوانی که زیر ضرباتت ناله می کرده است. به همین سادگی…
به همین سادگی سیاه شده است…
می دانی، مي ترسم، مي ترسم از خشمم، از خشمي که با شنيدنش در صدايم و در گفتارم پديدار شد و همان روز آن را در دل شاگردانم انداختم و به نفرت فرو خوردهشان از شما دامن زدم.
ميترسم، چون ميدانم هر ضربه که ميزني هر سياهي و کبودي که بر جاي ميماند قبل از آن که بر تن کسي از سرزمين من نقش بندد، اين سياهي قلب توست که افزون ميشود. خوب ميدانم هر ضربهتو به خشم و نفرت انباشته ملتي اضافه ميکند که صلح ميخواهد و جهان را جاي زيستن، جاي آسوده زيستن.
ميترسم از اين خشم و نفرت انباشتهاي که هر روز با ضربههايت بزرگترش ميکني، نه براي تو که براي خودم، براي ملتي که تو هم از آني، از آن گفتار خشونت باري که ترويجش ميکني، که شروعش ميکني، بيمناکم.
اين را چندي قبل خطاب به سردارت نيز گفتم. بترس، بترس برادر من از تيرگي رو به فزون قلبت و از خشم و نفرتي که انباشتهتر از قبل ميکني. بترس از اين که سرزمينت که بايد مکان صلح، برابري، برادري و زندگي باشد مکان نفرت و خشم باشد….
خر مرد رندي
جونم براتون بگه قضیه از این قراره که یک آگهی قد بیلبورد زدن توی بانک پاسارگادی که ما توش حساب داریم. که ای بابا چه نشستهايد که بانک پاسارگاد کارت اعتباري ميدهد برويد هرچه دلتان ميخواهد بخريد بعد به ما پولش را با سودش بدهيد.
چقدر سود ميگيرد؟ 25٪
ميگويم شرايطش چيه؟
150٪ آن را مي گذاري حساب بلند مدت تا سقف ده ميليون بهت کارت اعتباري- بخوانيد وام- مي دهم برو حال کن.
ميگم مگه آخه آدم مغز خر خورده؟ فرض کن ده ميليون بخواهم، بايد 15 ميليون بگذارم با نرخ حداکثر 19٪ بعد از پول خودم برداري بهم ده ميليون بدهي با نرخ 25٪!!؟؟؟
يعني پول خودم را به خودم ميدهند 6٪ هم سود ميگيرند؟؟!!!!
جل الخالق. خب 5 ميليونش را ميگذارم و ده ميليون را نمي گذارم 6٪ هم جلويم که؟؟
به رئيس بانک ميگم هرکي خواست شماره منو بده هرچي خواست اينطوري بهش وام ميدهم!
به محمد خاتمي که نپيچاند و آمد!
محمد خاتمی! خبر وارد شدنت به انتخابات آینده و تصمیمت – تصميمي که چند وقت بود با کنجکاوي و بي صبري بسيار دنبال ميکردم- مرا برد به روزهائي که تازه داشتم جواني را تجربه ميکردم و آموختن را به شيوهاي ديگر دنبال ميکردم . مرا برد به روزهائي که خبر گفتمان مطبوعاتيت با مخالفان نگاهت به آزادي، و به ارشاد در وزارت ارشاد را دنبال ميکردم و به خودم ميگفتم اين سيد با ديگران فرقي اساسي دارد و آن، نگاه درست و بهروزش به جامعه، دنيا و آزاديست. آن روزها که تغييرات اساسي در فرهنگ نه به سرعت، اما ديده ميشد و مخالفانت – همانها که بعدها بت فرهنگ و سمبل هنرمندان متعهد مطبوعات رسمي و حاکميتي شدند – همان تغييرات اندک را بر نتافتند و به نگاهت به آزادي آنچنان تاختند که تو را از وزارت ارشاد به گوشه نشيني در کتابخانه ملي روان ساخت.
خيالم پرواز کرد به روزهائي که عکست، زينت بخش ويژه نامه سلام شد و انديشههايت، در غالب مصاحبه، متون داخل آن. و من بارها و بارها خواندمش، زير حرفهايت، همانها که هر کدام پشتش کوهي از تفکر ديده ميشد خط کشيدم و ساعتها با بابا به صحبت دربارهاش پرداختم. همان روزها که عکست بر در و ديوار توسط مردمي که نه گفتن ميخواست بر روي عکس کانديداي حاکميتي نقش ميبست، با کمترين اميد به موفق شدنت و موفق شدنمان. با شکاکانه ترين نگاهها، از همان نگاه بي اميد ملتمان به سياست و حاکمانش، که آيا اجازه ميدهند خواست ملت بر مسند رياست جمهور نشيند؟؟!!
رفتم به روزهائي که شيريني خواست ملي را مزه مزه ميکرديم و در ابتداي آموختن، حرفهايت ما را مجبور ميکردن به خواندن، به ياد گرفتن، به دنبال کردن دانش تا حرفهايت را بفهميم تا بدانيم کجاي جهانيم و از جهان و از آينده چه ميخواهيم و من يادم ميايد آن روزها که پيش دانشگاهي را شروع کردم و محسوس ميديدم که هم نسلانم،نسلي که در مدارس استبداد زده تحصيل کرده، خط کش و شلنگ ناظم بالاي سرش بوده، موهايش را با شماره چهار تراشيده و زشتي آن را در آينه بارها به خودش قبولانده و با کلاه لبه فلزي و اين رنگ و آن رنگ سعي در مخفي نگاهداشتنش داشته، عکس بازيکنان فوتبال همراه داشتن برايش قاچاق بوده و قبول نکردن شعار چوب معلم گله… گناه کبيره، نسلي که در بعضي مواقع و مکانها ميپذيرفته که خود سانسوري کند که آن طور که رسمي است و بايد سخن بگويد، به سادگي بر خلاف عقيدهاش انشا بنويسد و در بسياري مواقع آنارشيگري را ناخودآگاه بر ميگزيده، در زير لباسش فيلم بتاماکس و وياچاس قايم ميکرده، با اکليل و سرنج نارنجک دست ساز ميساخته و از طبقه دوم مدرسه به حياط پرتاب ميکرده، نسلي که ناراحتي تحصيل در مدرسهاي پر از زور پر از انجام اعمالي بر خلاف خواستهاش و ندانستن دليلها را بر سر بيچارهترين و مظلومترين دبيرهايش خالي کرده… ادبيات اين نسل تغيير کرده، پرسشگر است، چرا و دليل ميخواهد، حقوقش را بهتر ميشناسد و ميخواهد، مذاکره کننده و بحث راهانداز شده، به حاکمان مدرسه نماينده واقعياش را تحميل ميکند و از ناظمي که تن به برخورد فيزيکي داده شکايت به بالاتر ميبرد….
به ياد روزهاي پرشوري افتادم، که گفتي از مرگ سخن نگوئيد و از زندگي بگوئيد، مخالف خود را با زنده باد بدرقه کردي و ما ديديم راهي که ميرويم به ترکستان است و اگر ادامه بدهيم، اگر اين دو جملهات را ياد نگيريم، نفهميم و به کار نبنديم زندگي را با حمل تنفر باختهايم. اگر لبخند نزنيم و نبخشيم، اگر مخالف عقيدهمان را تحمل نکنيم، اگر احترام نگذاريم به هر آنچه بر خلاف تفکر و نظرمان است، عمري را باختهايم. اين بود که تفکر و گفتمان غالبمان را سعي کرديم عوض کنيم و در جواب کسي که ما را به تندي راند که شما نسل بيبخار امروزي هيچ نداريد و من از نسليم که اگر حرفم را اينجا در دانشگاه گوش نميکردند همه شيشههايش را خورد ميکردم، سينه ستبر کرديم و گفتيم نسل امروز نسل خرابکننده نيست، نسل سازندهاست. ما با لبخند با پافشاري از راه اصولي و قانونيش با ساختن و غر نزدن جلو ميرويم…
محمد خاتمي! با ارائه گزارشت به مردم با ادبيات جديدي که وارد فضاي سياسي- اجتماعي جامعه کردي با واگذاردن حق انتخاب به مردمي که بايد خود انتخاب کنند، يادمان دادي که نبايد به خيلي چيزها و خيلي کس ها سر تعظيم فرو آورد. و ادبيات قيم مآبانه را با ادبيات مردمسالارانه جايگزين کردي.
قهرمانت پرورانديم، ندايمان دادي، داد بر سرمان کشيدي که دوره قهرمان پروري گذشتست! از قهرمان کاري بر نميايد. در کش و قوس سنت و فرهنگمان نفهميديمت و به راهت نرفتيم. چشم به قهرمانيت دوختيم و منتظر که از آستينت براي حل مشکلاتي که نه چون سنگ، همچون صخره جلويت انداختند راهحلي درآوري. دريغ که راه حل، ما بوديم و نفهميديم. راه حل، پا فشاري بر خواستمان بود و ما قهر کرديم.
بگذريم سيد جان نسل قهر قهروئي بوديم و تو رئيس جمهور خيلي خوبي نبودي خودت هم ته دلت بايد بداني. فرهيختهتر از يک رئيس جمهور بودي و از کيسه خواست ملت به علت بزرگ منشي و فروتني خودت کم خرج نکردي.
ولي گناه ما که نفهميديم حاصل حداقل صد سال پس از مشروطه در اين يک راءيي است که به قهر از کفش ميدهيم. گناه ما، که چشم به بيگانه جنگافروز دوختيم و گوش به لب ميبديها و لوس آنجلش نشينها، بسيار بيش از توست. به جرم فرصت سوزي رانديمت، در حالي که خود نه تنها فرصت که دستاورد و اميد سوزانديم.
ما ملتي که ميدانيم چه نميخواهيم، ملت منتقد ناراضي، نميدانيم چه ميخواهيم و چگونه بايد بخواهيم. ملتي که همه چيز را سياه وسفيد ميبينيم و سپيد و فوري ميخواهيم. ملتي که خاکستري را باور و قبول نداريم، گناهمان کمتر از تو نبود که بسيار بيش از تو بود.
محمد جان! به سهم خودم و به سهم يک رائي که به تو ميدهم از تو نه سرزمين آرماني و آباد و آزاد ميخواهم و نه رياست جمهوري حلال همه مشکلاتم فقط به من، به نسلم و به ملتم، شور، نشاط، اميد و خواستن را برگردان همه گامهاي بعدش با خودمان…
سي سال فاصله
از مرکز شهر ميايم. توي تاکسي کنار پنجره نشستهام و به مردم خستهاي نگاه ميکنم که از يک روز کار بر ميگردند. خستکي شيرين کار، شيريني برگشتن به خانه و پيش خانواده بعد از يک روز کار و تلاش، در چهره هيچکس ديده نميشود. همه خموده، همه افسرده، شکسته …
به ديوارها نگاه ميکنم: “سي امين سال انقلاب مبارک” جاي جاي شهر ديده ميشود.
در مترو به چهرههاي خسته و بي خيال اطراف شده، يا عصبي و پرخاشجو نگاه ميکنم. اين مردم همان ملتند؟ همان ها که سي سال پيش با آن عظمت به پا خواستند. اينان کجايشان شبيه ملتيست که خروشش ميخواست بساط ظلم برچيند و سفره آزادي بگسترد؟؟
کو آنهمه نشاط؟ کو آن همه جوانمردي، از خود گذشتگي، شور؟ کو آن همه اميد؟؟
ميان اين مردم با آن ملت اگر نگوئيم بيشتر، سي سال فاصله هست سي سال پر حادثه…
اطاله دادرسي
این داستان عین واقعیت است
داستان کلاهبرداری که از ما شد را دیگر خواجه حافظ هم به تفضیل می داند.
پس از کلاهبرداری در تیر ماه هشتاد و شش پرونده را تشکيل دادم و ابتدا با شاکيان ديگر يک پرونده با چندين شاکي تشکيل شد پس از فرستادن ما به کلانتري به جز من و يکي ديگر بقيه شاکيان را به دليل واقع شدن وقوع جرم در مکان ديگري به دادسراهاي ناحيههاي ديگري فرستادند. ما را پس از تکميل پرونده به دادسرا برگرداندند. قاضي يک ابتدا پرونده را بررسي کرد و در طي يک پروسه يک ماهه چند بار از ما بازپرسي کرد و همان نوشتههايي که در کلانتري و مراحل قبلي نوشته بوديم مجددا نوشتيم. پس از حدود يک ماه بعد که خبري نشد، مراجعه کرديم. پرونده نبود! به همين سادگي. پس از پي گيري بسيار سر خورده بود رفته بود زير ميز قاضي. گم شده، پيدا شد!
بعد از آن ديديم نامه اي آمد که پرونده به دستور قاضي يک که آن را کلاهبرداري تشخيص نداده مختومه شده. اعتراض کرديم به دادگاه تجديد نظر رفت ادله ارائه کرديم که اي بابا اگر اين کلاهبرداري نيست پس چيست؟
دادگاه تجديد نظر گفت کلاهبرداريست. آن را برگرداند به همان شعبه و گفت کلاهبرداريست و پيگيري شود.
بعد از چند وقت با پيگيري وکيل ما حکم جلب سيار صادر شد، به مدت يک هفته، که آقا با مامور برو بگيرش!
گفتيم اگر ميدانستيم کجاست، که کلاهبردار نبود.
پس از اصرار بسيار وکيل ما پرونده به آگاهي فرستاده شد. رفتيم آگاهي مرکز. ارجاعمان داد به شعبهاي ديگر در قسمتي ديگر از تهران. رفتيم. پس از رفت و آمد و برو و بيا رابطي با کلاهبرداران را پيدا کرديم . پرونده با متهمش به دادسرا ارجاع شد- بماند که چند بار بين دادسرا و آگاهي در اين بين پرونده پاس کاري شد-
ديديم اي بابا قاضي عوض شده و قاضي 2 آمده در همان شعبه. قاضي جديد با دقت بسيار به توضيحات ما درباره پرونده گوش داد و اصلا به اينکه پرونده را بخواند اعتماد نکرد!!
براي متهم قرار صادر کرد و با گذاشتن سند آزاد شد که اصليها را معرفي کند.
بعد از چند وقت که خبري نشد رفتيم سراغ دادسرا و ديديم اي بابا که قاضي 3 آمده سر کار و به همان دلايل قاضي يک پرونده را مختومه کرده و اصلا به خودش زحمت نداده چند برگ پائين تر پرونده را ببيند که دادگاه تجديد نظر يک بار دلايل را ديده و کافي دانسته و اين بابا کلاهبردار است به اين دليل و آن دليل. دوباره اعتراض زدهايم و دوباره رفته تجديد نظر و دوباره برگشته….
اين قصه تا کجا برود الله اعلم…
آدم ميرود دادگاهها را مي بيند هوس کلاهبرداري به سرش ميزند کسي کاري ندارد به مولا…
اطاله دادرسي يعني بهشت کلاهبرداران…
عموهایت را می گویم…
نه به خاطر آفتاب،
نه به خاطر حماسه،
به خاطر سايهی بام کوچکاش
به خاطر ترانهای کوچکتر از دستهای تو
نه به خاطر جنگلها، نه به خاطر دريا،
به خاطر يک برگ، به خاطر يک قطره،
روشنتر از چشمهای تو
نه به خاطر ديوارها، به خاطر يک چپر
نه به خاطر همهی انسانها
به خاطر نوزاد دشمناش شايد؛
نه به خاطر دنيا،
به خاطر خانهی تو
به خاطر يقين کوچکات،
که انسان دنيايی ست؛
به خاطر آرزوی يک لحظهی من
که پيش تو باشم،
به خاطر دستهای کوچکات
در دستهای بزرگ من،
و لبهای بزرگ من
بر گونههای بیگناه تو،
به خاطر پرستويی در باد
هنگامی که تو هلهله میکنی،
به خاطر شبنمی بر برگ
هنگامی که تو خفتهای،
به خاطر يک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببينی،
به خاطر يک سرود
به خاطر يک قصه
در سردترين ِ شبها،
تاريکترين ِ شبها.
به خاطر عروسکهای تو
نه به خاطر انسانهای بزرگ،
به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند
نه به خاطر شاهراههای دوردست،
به خاطر ناودان
هنگامی که میبارد،
به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطر جار بلند ابر
در آسمان بزرگ آرام
به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک و
هر چيز پاک
به خاک افتادند،
به ياد آر،
عموهایت را میگويم…
فردوسی پور
تا اطلاع ثانوی به شدت مورد حمایت می باشد:
این جوان شاداب و فتوژنيک و بامزه نوک حمله مطبوعات آزاد انديش و عدالت طلب است و اين روزها خودش و برنامهاش مورد هجوم و حمله پاچهخواران و لمپن پروران.
داستان اين روزهاي برنامه نود، داستان تقابل دولت است با مطبوعات و آزاد انديشان، دولتي که با واقعيات مشکل دارد و بايد همه چيز را با نقاب پوسيده و مسخرهي: “همه چيز روبه راه است” و “عالي است” و “هيچ مشکلي نيست” و “ما از همه سريم و بر همه برتري داريم” و “چنينيم و چنانيم” نشان دهد. دولتي که با بلدوزر و عوض کردن خاک و نشاندن درخت ميخواهد به جنگ واقعيتي رود که لا اقل چند هزار خون سرخ سنديت دارد.
واقعيت را نشان بدهي يا ندهي فردوسي پوري باشد يا نباشد واقعيت هست و هيچ کارياش هم نميتوان کرد. خاک نو و درخت مصلحتيات را کنار ميزند و خود را مينماياند. گيرم روزي ديگر و زماني ديگر، آنگاه نيز که زمانه زخم خورده و مغموم به شهادتش طلبد به هزار زبان سخن خواهد گشود.
نامربوط گوئي بعد از چند روزانه
- یک چند روزی نبودم- آره این شروع خوبیه-
- میدانی، گاهی نوشتن نمی آید. برای من گاهی که خیلی فکرم مشغول است گاهی که دلم می گیرد خیلی نوشتنم میايد، گاهی هم در چنین حالاتی اصلا نوشتنم نمی آید.
- امروز با امير داشتم تلفني صحبت ميکردم گله کرد از ننوشتن. حالتم را برايش گفتم. حرف جالبي زد، حرفي که گاهي يادم ميرود: “بنويسش، بنويس خالي شوي و برو”
- کاش ميشد همه چيز را نوشت، کاش بعضي حرفها زدني بودند، نوشتني بودند. کاش بعضي مواقع خودت هم ميفهميدي چه مرگت است که بنويسيش،که بگذاريش و بگريزي. کاش…
- اين چند روز آدم آرزو ميکند کاش هميشه عزا بود تا اين کانالهاي ماهوارهاي هميشه موسيقي سنتي نشان ميدادند. شجريان و ناظري و سالار عقيلي خونمان کم شده بود. رحمت بر آن خنگي اين کانالهاي ماهوارهاي که فکر ميکنند موسيقي سنتي موسيقي عزاست.
- اين وطن همايون شجريان و اين چه جهانيست مستان هماي اين روزها بدجور فاز ميدهد. هزاران بار شنيدمشان و باز با شنيدن وطن همايون موهايم سيخ ميشود و با شنيدن اين چه جهانيست سرمست ميشوم.
- چند تا ابزار کامپيوتر دارد که در زندگي بارها و بارها کمبودش را حس کردهام يکي ctrl+z يعني Undo است که اگر بود چقدر خوب ميشد تا اشتباه ميکردي بر ميگشتي، با يک کنترل زد ساده، و گندت را درست ميکردي. يکي سرچ است که آي خوب ميشد اگر بود. و براي من يکي ديفرگمنت است گاهي احتياج دارم مثلا يک ماه تنها در يک جزيره دور افتاده باشم با خودم خلوت کنم و ذهنم را ديفرگمنت کنم. آي لازم دارم. گاهي همه پراکندگي و مشغوليت ذهنيم را کاش ميشد مرتب کنم. اين آخري قابل اجراست اگر وقت و جزيره و امکانش باشد. اگر بعد از يکماه همسر نگويد برو همانجا که تا حالا بودي.
- هميشه سکون برايم عذاب بوده. عذاب اليم واين روزها که دارم به دو دليل متفاوت دو نوع متفاوت از درس خواندن و مشق نوشتن را تجربه ميکنم. حس خراميدن موج گونه دارم.
- سالها پيش وسط فلسفه خوانيهاي آن روزهاي ما که دست و پاي فلسفي ميزديم و با خودمان بحث فلسفي راه ميانداختيم. آن موقع که نسل قبلمان را به چوب عصيانگري ميرانديم يکي گفت بر دوش پدرت بنشين تا بالا روي. اين روزها اشکار ميبينم قصه سردرگمي و تکرار تاريخيمان نفهميدن همين يک جمله است. هر نسلي نسل قبل و بعد از خودش را به چوب کج فهمي و گاهي با زبان تمسخر ميراند، غريبه ميداند و فرياد يا عجبا سر ميدهد. هنوز نفهميديم قصه تکراري نرسيدنمان و بدبختي امروزمان سوار نشدن بر تجربه و انديشه پدرانمان است. لااقل صدسال است از مشروطه تا حال که گرفتار گردش سلسلهوار اميد و ياسيم و هربار فکر ميکنيم نظر نوئي داريم و ما برتريم و چنينيم و چنانيم و باز از همان سوراخ و باز همان گزش.
- من بايد اين ريشه رندي خيام را در آورم حتم دارم بايد يک رگش به شيراز بخورد رندي جانانهاي دارد. خدا را چه ديدي يک دفعه ديدي در آورديم که هفت پشت حافظ رند عاشق پيشه به خيام خورد!!!
از آن رنديها دارد که آدمي چون من با شنيدنش نيشش تا بناگوش باز مي شود. دهان گشاد شديم اين روزها با اين همه خيام شنيدن…
- امير يکجا نشست تا دلش خواست راجع به مارادونا کيبرد فرسائي نمود. تا اينجايش عيبي نداشت اما زد جاده خاکي و راجع به برزيل حرفهائي به تايپ بر آورد که ما تا جواب دندان شکني ندهيم دلمان آشوب ميماند. حالا گيرم تازه رفته بود و خاطرش عزيز بود، دندان بر جگر فشرديم به وقتش پستي در باره پله بگذاريم که مادرش هم تا به حال اينگونه تعريفش را نکرده باشد.
تبليغ نشود
آي آقاياني که در شبکه چهار برنامه علمي درباره فضا نشان ميدهيد بعد روي يک سفينه فضائي که به ايستگاه فضائي متصل شده آرم ناسا را شطرنجي ميکنيد. خوب است! همينگونه پيش رويد برايش تبليغ نشود يک باره مردم از ناسا خريد کنند!!
هزار درنا به مثابه هزار دوستي
اينجا، دنياي غريبيست، يا نه! دنياي عجيبيست. اين وبلاگها را ميگويم. اين ها که دارند ديگر گونه زندگياي را برايمان مدرن وار به ارمغان ميآورند.
مدرنند، چرا که ديگر گونه شرايط و ديگرگونه روابطي را برايمان ميسازند که گاهي زندگي مجازي ميناميمش.
پيچيدهترين بخش اين فضا و اين جهان دوستيهايش است. دوستيهايي که بر پايه افکار و گفتار شکل ميگيرد و در آن از شکل و ظاهر و پوشش خبري نيست. اين دوستي را گاهي دوستي ناديده و يا دوستي مجازي مي نامند. آي… با اين مشکل دارم با اين دوستي مجازي!
دوستي مگر مجازي ميشود؟؟ دوستي، همانقدر حقيقي است که نوشته من و نوشته تو. دوستي، همانقدر واقعيست که من هستم و توئي…
دوستي هميشه مرزها را در مينوردد خواه اين مرز ميان خاکي و جغرافيائي کشيده شود خواه مرز جهان واقع و جهان مجازي وبلاگ باشد . دوستي دوستيست و اگر نبود امروز آرتميس فرمان هزار درنايش را براي نديدهاي به نام گيل بانو صادر نميکرد. اگر اينگونه نبود دردانه من و آن ديگري و سلامت خود و کودک نيامدهاش اينگونه، مهم خبر ما نميشد. اگر اينگونه نبود امروز تنها خواننده وبلاگ امير بوديم و آن تپل بينظير را هيچگاه اين چنين دوست و نزديک نميديديم.
امروز بيش از هر روز ديگري نياز داريم به خودمان ثابت کنيم که دوستي قالب نميگيرد پس بيا درنايمان را بسازيم.
پينوشت: عکس دزديست…
خون بازي چهار به بازار آمد- شيشه
ميخواستم در این خون بازی ها را بسته نگه دارم اما اینقدر مخاطب دارد که پربیننده ترین پست من همان پست کراک است. در آن پست يک کامنت بود به اين مضمون که ميخواستم امروز به تشويق دوستم بروم کراک بکشم و خدا پدرت را بيامرزد اينجا را خواندم و منصرف شدم. اين بود که به خودم گفتم در باره شيشه هم که اين روزها نقل و نبات دارد ميشود يک مطلب بگذارم. پس اين دنبالهاي است بر کراک، ماري جوانا و حشيش.حتي اگر يک نفر را باز دارد ارزشش را دارد.اين کمترين کاريست که ميتوان کرد…
کریستال دى متامفتامین هیدروکلرید یا به زبان عامیانه کریستال یک ماده قدرتمند، اعتیادآور، مخدر محرک و به شکل ترکیبى و مصنوعى است. کریستال به شکل بزرگ و شفاف و مانند کریستال هاى واقعى و به رنگ هاى صورتى، آبى و سبز یافت مى شود. این ماده همچنین در خیابان به اسامى “مت”، “تینا” و در بعضى مواقع “آیس” و “شیشه” شناخته شده است. افرادى که در کارنامه خود به دنبال تنوع هستند رو به این ماده مى آورند. کریستال اغلب به صورت تفریحى در مهمانى ها و براى بالابردن و وسعت دادن به لذات جنسى و در بعضى موارد براى بیدار ماندن مصرف مى شود.
مانند دیگر انواع متامفتامین ها، کریستال معمولاً به شکل هاى سیگارت، بلعیدنى، مایع خوراکى یا تزریقى و در موارد نادر حتى به صورت شیاف مقعدى استعمال مى شود. کریستال به شکل سیگارت یا تزریقى با شروع و حمله سریع تر بدن آثار تخریب کننده ترى دارد ولى متاسفانه استفاده از نوع سیگار و تنفسى شایع تر است.
کریستال یا شیشه محرک بسیار قوى است که فعالیت هاى مرکزى سیستم عصبى را سرعت مى دهد. اگرچه گزارش کمى از مرگ و میر ناشى از استعمال مستقیم کریستال شده است ولى باید این نکته را مورد توجه قرار داد که این ماده بسیار اعتیادآور و نسبت به دیگر آمفتامین هاى دیگر از نظر اجتماعى، عاطفى، روانى و حتى تحرکى آسیب بیشترى به فرد وارد مى کند.
در بیمارانى که کریستال را به عنوان آمفتامین براى تحمل درد استفاده مى کنند علایم مشابهى با بیماران روانى پارانوئیدى و جنون جوانى مشاهده مى شود.
گاهى اوقات افرادى که به استعمال ماده تن در داده اند کریستال را به عنوان آمفتامین (مسکن) مصرف مى کنند. اگر فردى یک بار کریستال را به عنوان مسکن روانى تجربه کند به تجربه مجدد آن علاقه مند مى شود و کم کم به سوى این ماده کشانده مى شود.
استفاده دوز بالاى کریستال مى تواند موجب آسیب مهلک در رگ هاى مغزى و در نهایت مرگ شود دیگر تاثیرات فیزیکى معمول ناشى از استعمال کریستال شامل: خشکى دهان، افزایش سرعت تنفس، سردردهاى طاقت فرسا، حالت تهوع، تعرق بیش از اندازه بدن، سرگیجه، بالارفتن فشارخون، بالارفتن حرارت بدن ، تپش قلب، خشکى، سوزش و ترک لب ها، بزرگ شدن مردمک چشم، سیاهى رفتن چشم، لرزش دست ها و انگشتان مى شود. استعمال کریستال روى رفتار شخص نیز تاثیر مى گذارد: افزایش حرکت هاى فیزیکى، نوعى حالت سرخوشى ، ناآرامى، اضطراب و دلواپسى، پرخاشگرى، خشونت و رفتار خصمانه، بیخوابى شدید، حمله هاى ناگهانى هراس و اضطراب پارانویا (جنون سوءظن) همراه با توهم، نشاط و دلخوشى بیش از حد، پرچانگى، تکرار حرف ها و کارهاى ساده، تغییر ناگهانى در رفتار و گفتار و اختلال در درک،اختلال و بى نظمى در وظایف کلیه و ریه، بى اشتهایى و در نتیجه سوء تغذیه و کم وزنى مفرط ،عوارض قلبى. (حمله قلبى و نارسایى قلب به دلیل استعمال زیاد)
استعمال کریستال با استفاده از پیپ یا به شکل سیگارت موجب سوزاندن و بریدن لب ها مى شود که احتمال سرایت انواع ویروس ها از جمله هپاتیت C را افزایش مى دهد. فضاى استعمال کریستال تزریقى نیز در احتمال آلودگى به هپاتیت C و ایدز موثر است به خصوص اگر سوزن، سرنگ و دیگر تجهیزات تزریقى (قاشق، صافى، شریان بند) مشترکاً استفاده شود.
با توجه به ماهیت وابسته کننده این ماده فرد از لحاظ روانى و فیزیکى به آسانى به آن وابسته مى شود. شخصى که از نظر روانى به کریستال وابسته شود بیش از هر چیزى در زندگى طالب آن مى شود. وقتى که بدن فرد با مخدرها سازگارى پیدا مى کند وابستگى فیزیکى اتفاق مى افتد و در این وضعیت فرد تدریجاً به عملکرد مواد مخدر در سیستم بدن عادت مى کند. بالارفتن سریع قدرت تحمل و وابستگى نسبت به کریستال و مصرف دوز بالاى این ماده براى رسیدن به تاثیر مطلوب از دلایل معمول مصرف عنوان شده است. حالت و حس آرامش و خلسه بى نهایتى که به دنبال مصرف متامفتامین ها در فرد ظهور پیدا مى کند اغلب موجب بروز میل بیش از حدى براى استفاده بیشتر از این ماده در شخص مى شود.
پس از مصرف کریستال، رانندگى کردن بسیار خطرناک است، رانندگانى که تحت نفوذ و تاثیر این ماده هستند بیشتر مایل هستند که ریسک کنند. وقتى تاثیر این مخدر به تدریج از بین مى رود فرد دچار خستگى و گرفتگى شدید مى شود که این احتمال خطر را در رانندگى زیاد مى کند.
شیشه یا کریستال ایرانی اولین ماده مخدر مرگآور کشور است
کریستال یا شیشه ماده اعتیادآوری است که شیوع مصرف آن در ایران به عنوان یک ماده محرک از حدود شش سال پیش و ورود این ماده به ایران به وسیله قاچاق آغاز شد، اما متاسفانه با گسترش تولید داخلی و اضافه کردن هروئین به ترکیبات این ماده، علاوه بر افزایش مصرف در بین جوانان، تخریبات جسمی آن نیز در کنار آسیبهای روانی مصرف، به شدت افزایش یافت، به گونهای که این ماده در حال حاضر با ترکیب “هروئین زیاد و مت آمفتامین کم” و با ایجاد بیش از 90 درصد آسیب جسمی، اولین ماده مخدر مرگ آور در کشور و در تمام دنیاست.
با توجه به هزینه بالای تهیه “شیشه” با ترکیب مت آمفتامین و به عنوان داروی محرک، افزودن هروئین به ترکیبات این ماده در ایران صورت می گیرد که از این طریق علاوه بر عوارض مت آمفتامین یعنی تحرک زیاد، کاهش خواب، افزایش انرژی، پرخاشگری و پرحرفی، پیری زودرس، تضعیف سیستم ایمنی بدن و در صورت مصرف طولانی، جنون، عوارض جسمی دیگری از جمله وابستگی و اعتیاد شدید به هروئین نیز به آن اضافه شد.
مخ کپک زدهها!!
تا حالا فکر مي کردم بايد اين فسيل مغزان فرهنگستان زبان را گل گرفت اما حالا مي بينم چيزهاي بهتري هم براي گرفتنشان هست. قبول نداريد؟ اين يک نمونهاش:
فرهنگستان فارسي گفته به جاي واژه روبات بگوئيد “غلامک”
آخه مخ شته زده ها اين را از کجاي مبارکتان در آورديد؟!؟
شايد يک داستان
گرگ و میش هوا تازه داشت به تیرگی شب می گرائید که عبدو لنگر لنج را بالاکشید. موتور را آتش کرد و لنج با صداي تاق تاق هميشگيش سکوت ابتدائي شب بندرگاهي کوچک را شکست. لنجش سينه آب را شروع به شکافتن کرد و با صدائي که از سي سالگي اش حکايت داشت رو به جنوب شروع به حرکت کرد. بيست و اندي سال پيش پسرش تازه به دنيا آمده بود، بعد از پنج دختر، که جنگ در گرفت. عبدو آن موقع جاشوي همين لنج بود. در حال انتقال وسايل همشهريان جنگ زده اش از شط به خليج فارس وسپس به ديلم بود که شنيد سلمان- صاحب لنج -در بمباران آموزش و پرورش آبادان کشته شده. خود را مالک لنج ديده بود. سلمان کسي را نداشت. زن و بچهاش سالها قبل در جاده ماهشهر پس از تصادفي که تنها سلمان جان سالم به در برده بود، کشته شده بودند. عبدو او را چون برادر بزرگتر ميديد و دوست ميداشت.
خانوادهاش را سوار همين لنج کرد و از شط گريختند و به ديلم آمدند. ماندند همين جا که هنوز هم ماندهاند.
سکان لنج را در دستش فشرد و به جنوب، به دور دست جنوب خيره گشت هوا ديگر کاملا تاريک بود و عبدو آرام آرام داشت سوز دريا را حس ميکرد. يادش آمد به اولين باري که پسرش- آرشش- را به دريا آورد و هوا همينقدر سوز داشت. با او و با غلوم- جاشويش- راندند تا دبي. گوسفند بردند و بدليجات علوالله کرم را آوردند. علو الله کرم بزرگ تاجر گناوه بود و بزرگترين محمولات قاچاق و غير قاچاق وارداتي مال او بود.
به آرشش دلفينها را نشان داد که تا چند کيلومتر با لنج شنا کردند و جست و خيز کنان بالا و پائين ميپريدند. گله ماهيان کوچک را نشانش داد، برايش گفت که زير آب ماهيهاي بزرگ دنبال اينانند که بخورندشان و اينان با سرعت فرار ميکنند و براي اينکه خورده نشوند ميپرند بيرون آب و در هوا مرغان دريائي شکارشان ميکنند. آرشش پرسيد چهکنند پس اين ماهيان؟؟ جوابي نداشت. چه کنند بدبختها؟
سوز سرما حالا ديگر درجانش بد پيچيده بود کتش را تنش کرد و سيگاري گيراند و همچنان به جنوب خيره شد. يادش افتاد آرشش پس از آن سفر چه سينه پهلوئي کرد، نذر سيد عباس کرد که اگر خوب شود با لنج برود. وسط جنگ، وسط آتش و دود، برود تا شط و از آن طرف برود آبادان، پابوس سيد عباس. آرشش خوب شد و او تا جنگ بود نرفت، خواست که برود، نگذاشتندش، رقيه – زنش- قسمش داد به همان سيد عباس به آرشش قسمش داد و آرش سر بر پايش گذاشت و گفت: “نرو بوا، مو دلم طاقت نمياره، ميپکه…” و نرفته بود. بهجايش پنج سال هر عاشورا رفته بود بوشهر. آرشش را بردوشش نشانده بود و پاي برهنه دمام زده بود و آرشش سنج و تا ظهر عاشورا کوچههاي بوشهر را با هم گز کرده بودند.
يادش افتاد به لرزشي که دمام زدنش به تنش ميانداخت و ناخودآگاه اشک ميريخت و دمام ميزد: “دکدد دکدد…” و چه سنجي ميشکاند آرش لاکردار انگار صد سال بود سنج ميزد:” چيکيديد چيکيديد…:
نگاهش را از افق برگرفت فلاسک چايش را برداشت و ليوانش را پر کرد. شب، ظلمات بود. با خود نجوا کرد: “په ماه کو..؟” نگاهش در آسمان دنبال ماه گشت. ابري سياه رويش را پوشانده بود. ليوانش را با دو دست گرفت و گرمايش را به جان در بر کشيد. يادش به شب ظلماتي افتاد که دريا را آرام آرام ميپيمودند و ناگهان قايق تندرو گلف مامورها سر و کلهشان از دور پيدا شد. غلوم را گفت موتور و چراغها را خاموش کردند. آرشش را که ديگر داشت مردي ميشد براي خودش، همراه نياورده بود. امتحان داشت. هرچه اصرار کرده بود که همراه بيايد قبول نکرده بود دلش ميخواست مهندسش کند. گفته بودش:” جاشوئي بسه خودومه. هفتاد سال سياه نميخوام… مهندسومي…بخون… خوبم بخوون. تا امتحانته بدي اومدوم… برگشتوم”.
آهي از سينه برون داد، آهي گرم. مامورها ديده بودندشان،” کاريش نميشه کرد. غلوم جنسانه بريز تو آب” و ريختند توي آب.
لنج همچنان سکوت شب را بر هم ميزد و دريا را آرام ميشکافت. جنسها را تضميني آورده بود و سفتههايش دست علو الله کرم بود. با هزار خواهش و تمنا از او وقت خواست تا خسارتش را در بيارد و بدهد: ” اي لنجه بذار تو دسوم بمونه نون زن و بچمه مي ده. بذارش تو دسوم باشه. باهاش در مياروم، خسارتته ميدوم”
لنج را خاموش کرد. آمد لبش نشست. دستش را برد زير کتش از جيب دشداشهاش پاکت وينستون را در آورد و سيگاري گيراند. دودش را با ولع به کام فرو داد و به دريا خيره شد. شب تاريک دريا:
“اه… دوباره مامورا، غلوم- آرش ديدنمون داره اي گلف مامورا مياد…چراغانه خاموش کن… موتوره خاموش کن…”
“ديدنمون بوا دارن با سرعت ميان اي طرف…”
“فايده نداره…بريز جنسانه تو آب بريز زوتر…”
آرش دست دست ميکرد.
” بريز پسر، کارش نميشه کرد”.
” بوا، علوالله کرمه چکار کنيم؟ بد بخت ميشيم. اي لنج از دسمون ميره…”.
” کارش نميشه کرد.هم جنسا ميره هم خودمون گرفتار ميشيم. جريمنه چهکنيم؟ بريز…”
قدري زانوانش را ماليد و پکي ديگر به سيگار زد. با دستارش چشم اشک آلودش را پاک کرد و با صدايي خش دار ناليد: “آرشم چرا نريختيشون تو دريا؟ چرا؟”
مامورها آمدن سريع چسبيدن به لنج. يکيشان آمد روي لنج.
” ها ناخدا چرا چراغات خاموشه چي قايم کردي؟؟”
” هيچي”
رفت به سمت اتاقک لنج. ” ها اينا چيه؟ اين پارچهها اينا هيچين ديگه؟؟..”
آرش رفت سمتش. ” بي خيال، اگه اينايه بگيري بدبخت ميشيم… زندگيمون ميره… چکار کنيم برات؟؟”
“ها؟!! اين همه جنس!… بايد حسابي راضيمون کني تازه ما دونفريم بايد حسابي راضيمون کني…”.
آرش آمد پيشش، تراولي گرفت و برگشت پيش مامور.
“اي چيه مگه با بچه طرفي؟؟ اين همه پارچه ميبري سود کني سهم ما اينه؟..”
“مال ما نيست به قرآن… ما فقط ميبريم…”
“خفه شو… اين ننه غريبم بازيها رو در نيار… همتون همين رو ميگيد…”
” به خدا نداريم.. به جون مادروم بدهکاريم…”
” خفه شو قسم ننته نخور شما غيرت نداريد، مادر قحبهها…”
آرش مشت پرش را حوالهاش کرد و گروهبان را پرتاب کرد داخل دريا و صداي شليک. و فقط يک شليک…
همان يک شليک از توي گلف کافي بود تا آرشش را از پاي در آورد. افتاد داخل دريا. همه چيز به سرعت برق اتفاق افتاد.
” همينجاها بود… سه سال شد. اي خدا…”
سيگاري ديگر آتش زد و کمرش را آرام کش و قوسي داد تا از دردش بکاهد. “کمروم شکست آرشم” و اشک امانش نداد…
پکي زد و با خود انديشيد: ” چه کنند پس اين ماهيان…”
دموکراسي يک گام به پيش
باراک اوباما انتخاب شد به رئیس جمهوری کشوری که بخواهیم یا نخواهیم، خوشمان بيايد يا نيايد. بزرگترين سياست دنيا را در خود جاي داده و بيشترين تاثير را بر جهان دارد. پس بي دليل نيست که در اين دنياي کوچک شده، دنيائي که همه پذيرفتهاند به شدت به هم وابسته است و دهکدهاي بيش نيست انتخاباتش اين همه در تمام دنيا دنبال ميشود.
حالا که تب اظهار نظرهاي متفاوت درباره اين مسئله کمي فروکش کرده و احساسات بعضا متضاد درباره انتخاب فردي با پارامترهاي اوباما دارد کم ميشود ميتوان مروري کرد بر اتفاقي که در آمريکا افتاد.
مدتهاست که ديگر رئيس جمهورهاي بسيار بزرگ نميديديم و بعضي عنوان ميکردند عصر سردمداري غولهايي چون چرچيل، لينکلن و ديگران تمام شده و نبض جهان را ردههاي کوتولهتري از حکام فرا گرفتهاند و مثلا جرج بوش پسر کجا و آبراهام لينکلن کجا؟ اين ديد گرچه از زاويهاي درست مينمايد اما در حقيقت خيلي صحيح نيست. جهان بسيار متفاوتتر و پيچيده تر شده، دموکراسي نيز با تمام لوازمش از اين رشد و پيچيدگي بي بهره نبوده. علوم بسيار تخصصي و پر شاخه شده و در هر شاخهاش که ديگر دنيائيست استاداني تبحر يافتهاند. نقش دولت نيز با پيشرفت دموکراسي بيشتر نقش هماهنگ کنندهتري گرفته تا نقش حکومت گري. نقش فلسفه و فيلسوفان در سياست کمتر شده و امثال ريچارد رورتي فلسفه سياسي را به سوي عملگرائي بيشتر سوق دادند و رهبري فکري جهان را از تقدم نظريه پردازي فلسفي بر عملکرد سياسي به سوي عملرائي و سپس فلسفه پردازي سوق دادند. دنيا دنياي مشاورهاست، رئيس جمهورها تنها نمايندگان و سمبلهاي تفکري هستند که پشتش دهها مشاور کار کشته وجود دارد. پس عجيب نيست که ديگر ناپلئونها را نميبينيم.
حالا در اين جهان يک مرتبه، چهرهاي بروز ميکند که ميتوان در حد آن شيرها ديدش. يا لااقل اينچنين مينمايد. باراک اوباما. اما چرا؟
باراک اوباما شخصيتي تحصيل کرده و سخت کوش است، بسيار خطيب ماهري است، خودش و تيم مشاورانش آنقدر نظريه پرداز هستند که بخش اعظمي از جهان را به انقلابي از رفرميسم اميدوار ساخته باشند. اما باراک اوباما با تکيه بر چه نيروئي اين موج را راه انداخت؟
فرايند انتخابات در آمريکا پروسهاي طولاني مدت و پيچيدست. کانديداها در جزئي ترين مسائل به چالش کشيده ميشوند و مردم بهشدت و با وسواس بسيار کانديداها را زير نظر ميگيرند و نظرياتشان را زير ذرهبين ميگيرند. از اقتصاد و ماليات و گرفته تا جنگ و تروريسم، از فرهنگ و هنر تا بيمه و بهداشت. از مذهب، سقط جنين، همجنس بازي تا مهاجرت.. همه و همه اينها را در يک فرايند طولاني در دايره ميريزند و مردم بر اساس اين شناخت ها والبته شناخت و پيشينه بسيار طولاني احزاب، دست به انتخاب ميزنند.
جامعه سياسي آمريکا جامعهايست که جمهوريخواهان در آن طرفداران و پايگاه بيشتري دارند تا دموکراتها و مردم سياسي آمريکا بيشتر جمهوريخواهند تا دموکرات اما مردم غير سياسي تر همانها که نتيجه را تعيين ميکنند نه کاملا دموکراتنند و نه کاملا جمهوريخواه و در هر دورهاي با توجه به کانديداها و برنامههايشان تصميم ميگيرند. جالب است که بدانيد روشنفکرترها، هنرمندان و شخصيتهاي فرهنگيتر بيشتر دموکراتند تا جمهوريخواه. مثلا ايالت نيويورک که از لحاظ فرهنگي پاريس آمريکا ناميده ميشود هميشه به دموکراتها راي داده است.
اوباما از حمايت جوانان آمريکائي که دوره قبل نيز به دموکراتها راي داده بودند و نه به بوش، برخوردار بود. يعني راي افراد جوان در انتخابات قبل که به دموکرات ها راي داده بودند بيش از آراي جمهوري خواهان بود. همچنين اوباما به خاطر سطح تحصيلاتش و اينکه استاد خوشنام دانشگاه شيکاگو بوده به شدت در بين دانشگاهيان آمريکا مقبوليت دارد و به خاطر تفکرات و موضع گيريهاي نو، در بين طبقه روشنفکر و فرهنگي آمريکا از طرفداران زيادي برخوردار شد. راي بخش عظيمي از سياهان را نيز که ميخواستند اولين رئيس جمهور آفريقائي تبار را به کاخ سفيد بفرستند با خود همراه داشت. بحران اقتصادي جهاني و انتقادات اقتصاديش به دولتمردان فعلي آمريکا نيز از ديگر دلايل انتخابش قلمداد ميشود. ميتوان گفت اوباما انتخاب مشترک جوانان، سياهان، فرهنگيان، روشنفکران و دانشگاهيان بود.
اوباما با اهداف رفرميسمي بسيار گسترده بر سر کار ميآيد و اميد بسياري در دل ميليونها نفر در سراسر جهان براي تغيير به راه انداخته است. جدا از اين مسئله که اصلاحات اوبامائي چگونه است، موفق است يا خير، در هر صورت با انتخاب اوباما دموکراسي يک گام به پيش برداشت.
مجري
رادیو ورزش- بخش تجارت!!!- صدای بازرگانی- قاعدتا باید برنامه بسیار تخصصی و حرفه ای باشد, به طوری که معلومات مجریش کف آدم را در می آورد:
مهمان برنامه: حافظ فکری نایب رئیس صنف ابزار فروشان
مجری: آقای فکری شما تولیداتتان چیست؟؟
فکری: خانم ما تولید نداریم ما توزیع کننده هستیم. صنف هستیم و طبق قانون نظام صنفی داریم فعالیت می کنیم.
مجری: این قانون را الان حضوز ذهن دارید برای ما بگوئید؟!!!
فکری: یک قانون که نیست یک مجموعه قوانین و یک دفترچه است به نام قانون نظام صنفی که چندین ماده و بند دارد.
مجری: آها!!
مجری: شما زیر مجموعه تولید کننده ها هستيد یا اول تولید است بعد خدمات، بعد توزیع؟ یا تولید زیر مجموعه شماست؟؟!!
فکری: ما جدا از تولید هستیم توزیع کننده ایم و اصلا ما زیر نظر وزارت بازرگانی هستیم و تولید کنندگان زیر نظر وزارت صنایع!
مجری: دستگاه های تولیدی شما اغلب ایرانید یا خارجی؟!!
فکری: خانم ما تولید نمی کنیم منظور شما ابزاریست که می فروشیم؟
مجری: آره همون!! مثلا قفل و لولاهای شما خارجیست یا ایرانی؟
فکری: قفل ولولا اتحادیه مخصوص خودش را دارد و از ابزار جداست ما ابزار فروشیم.
مجری: شما فقط فروشنده هستید یا بهره بردار هم هستید؟
فکری: بهره بردار چی؟ ما ابزار آلات مورد نیاز مردم و صنايع، چه ایرانی و چه خارجی را توزیع می کنیم. همین.
مجری: آها…
…
بعد میگن گزینش استخدام چیز بدیست. الان این مجری انواع کفنهای میت ها را با الگوی دوخت میداند.
——————————————–
پينوشت نميشود گفت بيربط!!:
اوباما راي آورد. راي جوانان، سياهان و روشنفکران- راي تغيير خواهان!!!
ایرانیان بشتابید
اين يک بازي وبلاگي بدرد بخور است و شما که به بازي دعوت شديد ميتوانيد درباره موضوع زير در وبلاگتان مطلب قرار دهيد و ديگران را نيز به بازي دعوت کنيد:
“دیر تش باد“ نوشته سرباز معلم، این نازنین خستگی ناپذیر جنوب تنها وبلاگ فارسی است که به جمع ۱۱ وبلاگ برتر پنجمین دوره رقابت های مسابقه وبلاگ نوسی راه یافته است. تا بیست و ششم نوامبر (۶آذر) رای گیری آنلاین ادامه دارد و رقیبش وبلاگ های چینی با آن پشتوانه جمعیتی وحشتناک هستند که به قول خود سرباز معلم غيرت ايراني فقط حريفشان ميشود. پس حتما همين حالا راي دهيد.
دعوت شدگان: همسر ، امير تاملات نابهنگام ، آرتميس من هستم همين ، دردانه من و آن ديگري ، نيلوفر و بودنش ،شازده و فخرالملوک و متتي
صنعتگر
يک جائي شنيدهبودم که ” عاقلان در جهان صنعتگرند” بومي شدهاش ميشود: “ابلهان در ايران صنعتگرند”.
صنعتگر بخش خصوصي که باشي يا بخواهي بشوي، خوب ميفهمي اين جمله را…
شيرازي نوين
شیرازی ها ملتی با آداب و رسوم بسیار جالبند. آن ها ملتی با خصلت های جالبتر نیز هستند، که مهمترین خصلت یک شیرازی ریلکس بودن، اهل عشق و حال بودن و از همه مهم تر تنبل بودن و به قول علما “فراخ الدوله” بودن آن است. مثلا يک شيرازي اصيل هيچگاه ظهر ها کار نميکند و هيچ گاه وقت عزيز ظهر را که ميتوان خوابيد صرف امور بي خودي چون جمع کردن مال دنيا و توليد و … نميکند. يک شيرازي اصيل هيچگاه کلمه را تا انتها تلفظ نميکند مثلا “سلام” را هميشه “سلا” تلفظ ميکند. و هميشه آسانترين گردش زبان و دهان را براي گفتار استفاده ميکند مثلا به جاي اين همه مصائب که بگويد “بله برادر عزيز” ميگويد “هاکاکو!” بعد هم حوصله اش نميشود آخر کلام را جمع کند و کش دار ميرود “هاکاکووووووووووووووو” و يا به جاي واژه نافرم “حوصله ندارم اين کار را انجام دهم” يک کلام ميگويد “ک.و.ن.م نميشه” و اين کلمه آخر مثل take انگليسي در بسياري جاها کاربرد دارد و رنج وسيعي از فعاليتهاي سخت و آسان را در بر ميگيرد.
براي شيرازي اصيل مقدس ترين مکان دنيا باغ است و مقدسترين روز سال جمعه و به جاي فريضه نماز جمعه فريضه سياسي الهي باغيه را به جا ميآورد و خستگي يک هفته کار! که نه،خستگي يک هفته باغ نرفتن را در ميآورد.
حالا اين اراجيف را گفتم تا مقدمهاي باشد که ذهنيت شما را نسبت به اين ملت غيور آماده کنم که خداي نکرده با گفتن شرححال بعد دچار سنکوپ نشويد که اصلا حوصله “خون بر گردن” ندارم و يک جاهايمان نميشود! که ماساژ قلب دهيم.
القصه، چندي پيش به همت دوستاني سر از باغ خاني در آورديم در بيرون شهرحافظ باحال و باجماعتي فيفول و نوباوه شيرازي مواجه شديم که سر جمع سنشان را که جمع ميزدي به زحمت به نصف سن عمو امير ميرسيد. ابتدا وارد باغ که شديم فکر کرديم وارد فرنگ شدهايم، نه از آن نظر، بلکه از اين نظر که هيچ زبان اين جماعت را نميفهميديم. ابتدا فکر کردم اينان به علت قلت سن هنوز زبان باز نکردهاند، زبان بستهها. اما از آنجا که براي هر سخن سي و پنج متر زبان را از ته حلق برون ميدادند و براي هر حرف تو نهصد و نود و سه جواب رديف ميکردند بر خيال خام خود واقف گشتيم و سپس انديشيديم نکند که ما پس از مدتها دوري از شيراز اين زبان شيرين و “کم کالري مصرفکن!” يادمان رفته که آن نظريه هم با قدري مرور رد شد.
در شش و بشش بوديم که با توجه به هوش سرشارمان که منتج از ماهيهاي بسياري است که در زندگي تناول فرمودهايم فهميديم که اي بابا اينان دست نياکان از پشت بستهاند و شيرازي دري را تغيير داده به زبان شيرازي نوين سخن ميگويند که در راستاي ماشيني شدن و تنبل شدن زندگي نو عملي بوده اجتناب ناپذير مثلا عبارات زير را به کار ميبردند:
حالو ب: حالا بفرما
حالو ن: حالا نرو
حالو ت. ب. ن. د. عامو امير: حالا تار بزن برامون، نرو ديگه عمو امير
…
همينطور که ملاحظه ميگردد اين جماعت حتي يک جاهاييشان نميشود شيرازي حرف بزنند!
کاش…
میانه زمین و آسمان در فضائي ژله وار خود را ميابي.
هجوم فکر است و حمله تمام مد شدگيها. هجوم درون است و باور. زخم تفکر است و درون. جنگ دیروز و شايد فردا. نبرد شاکله و تفکر یا شاید نبرد احساس و منطق.
روزنه نوری است. روزنه نوری که تنها براي بي اعتباري تاريکي مطلق آمده. نه به کار هدایتت می آید نه به راهنماییت گردن مينهد.
خش و خش کشیدن ناخن بر دیوار. یا ساییدن سوهان بر پوستي يا که بر روحي…
موزيک متال ميزنند انگار از بدترين نوعش هم، گيتار برقيش را بي کوک روانه ميکنند و پيک بر آن ميکشند، نه! که ناخن بر آن ميکشند. ناخن، به خون نشسته و نعره درد همراه هميشگي همه اصوات آزار دهنده جهان است… رپ رپه طبلهاي خون را به ياد آر…
پس از آن، همه هجمه است، همه نبرد نامردمي است، نامردمي فربه شده، نامردمي لباس مردم پوشيده، نامردمي مردم شده…
اشکت براي تطهير اين همه چه حقير است… از اينجاست که گاهي آه تنها سينه ميسوزاند و هيچ به کارت نميآيد که دودي از آتش درون را با آن حواله برون سازي و قدري- اندکي گيرم- آرام گيري.
قهقهه مستانهاي هل من مبارز ميطلبد…
کاش مرا ياراي اين بود…
سي و يک شهريور
کی می تواند تاثیری که 31 شهریور بر روی چند نسل دو ملت ایران و عراق گذاشته را کتمان کند؟
کی می تواند بگوید حال و روز این روزهای ما بی تاثیر عمیق از سی و یک شهریور پنجاه و نه است.
ثمره اين روز …
عکس ها از کاوه گلستان است
آزادي مجازي
در حال چرخیدن در اینترنت که هستی لینکی هدایتت می کند به جائی که با شعار معروف و همیشگی فیلبان ها مواجه میشوی. فحشی نه کم رکیک حواله شان می کنی و با یک کلیک آنتی فیلتر را راه می اندازی و پر می کشی بر همه آزادیها. گور پدر همه فیلبان ها اینجا دیگر دنیای کم آوردن آن هاست و دنیای آزادی تو.
گاهی که می اندیشم به وقتی که در اینترنت می گذرانم یا غر های همسر مرا به خود می آورد می بینم چرا عاشق اینجا نباشم؟ تنها جائی است که در آن احساس آزادی می کنی و کسی برایت تصمیم نمی گیرد که کجا روی و چه فکر کنی. کسی نمی تواند تو را از آنچه می جوئی بر حذر دارد یا به آنچه میخواهد به زور دگنک، به زور صدا و سیما، شعار دیواری و بیل بورد و هزار کوفت و زهر مار دیگر رهنمونت سازد. اينجا کسي بهشت را به قيمت استبداد به قيمت ستاندن آزاديت در حلقت نميريزد. اينجا انساني به معني واقعياش.
پس زنده باد فيل بان خستگي ناپذير که با اينکه ميداند کم آورده و ميآورد اما خستگي نميشناسد. و زنده باد همه آنها که در دور زدن فيل بان لحظهاي درنگ نميکنند. بگرد تا بگرديم، اينجا جهان من است جهان آزاد انسان امروز.
امضا
1- در کشور آمریکای جهانخوار، هيچ گونه اتفاق مهم علمي نميافتد. در اين کشور هيچ جشن يا فستيوالي برگزار نميگردد، هيچ اتفاق ورزشي يا اجتماعي مهمي نميافتد. تنها ماشينهاي مسابقهاي به هم ميخورند يا بوکسورها گوش يکديگر را ميکنند و يا مردم در خيابان يکديگر را به گلوله ميبندند. خيلي هم سيل و مصيبت ميآيد و مردمش بدبختند و اگر انتخابات نزديک نباشد دولت به ياري سيل زده ها نميشتابد.
امضا دراک حرف صدا و سيماي ما بلغور کن
2- شازده و فخرالملوک، نه! فخرالملوک و شازده دوستان عزيز ما از نوادگان و بازماندگان طايفه قجر تصميم به وبلاگ نويسي گرفتهاند. سر نزنيد مفت باختيد. تازه ما را هم به دراک الممالک ملقب فرمودهاند. دوست ميداريم…
امضا دراک الممالک
3- دکتر عظيمي بلوريان استاد دانشگاه مرينلند مقالهاي در باب اصلاحات اقتصادي دولت دارد که اگر حوصله اين گونه بحثها را داريد بخوانيد بد نيست، نادان از دنيا نميرويم…
امضا دراک اقتصادخوان
4- اين سريالهاي ماه رمضان آي آبکيست امسال… حيف متن وبلاگ که حرامشان شود…
امضا دراک از تلويزيون فراري
5- اين قضيه دکتراي کردان که ديگر دارد کهنه ميشود اما خيلي دلم ميخواد بدانم روي چه حسابي دانشگاهي با عظمت آکسفورد بايد به شخصيتي در حد کردان دکتراي افتخاري دهد؟ منم بدم نميآيد از اين دکتراهاي افتخاري. البته بايد مو لاي درزش نرود…
امضا دکتر دراک افتخاري (بزودي، راستي فتوشاپ کار حرفهاي مورد نياز است)
6- داخل اتاق در حال نوشتنم که صداي سريال ميايد حاج آقا رفته پيش حاج خانم نور بين که زنش ميباشد هژده ميليون تومان پول قرض ميگيرد!! و يک چک هم ميدهد به همان مبلغ به همسرش ميگويد اين را به حسابت بخوابون بيست روز ديگه پاس بشود!!
امضا دراکي که دلش ميخواهد بزند تو دهن جفنگ ساز و جفنگ گو!!
7- اين هاله نور و نور بيني و اين حرفها دارد اپيدمي ميشود و مرتبه نور بينها هم به سرعت در حال پايين آمدن است. دکتر افتخار فتوشاپ کردان هم اعلام کرده هنگام راي اعتماد گرفتن از مجلس مجلس را نوراني و روشن شده ديده…
امضا دراک خفاش!!