ده- دوازده سالیام باید بوده باشد. رفته بوديم پشت نمايشگاه فوتبال بازي کنيم. فکر مي کردم خيلي ورزشکار شده ام. گير دادم که بيا مسابقه دو سرعت بدهيم. با اکراه و به اصرار من آمد. به سادگي برد. ميدانست نميخواهم خودش نباشد نميخواهم عمدا بگذارد من ببرم.
شانزده- هفده سالم بود. شناگر خوبي بودم. شنا را خودش يادم داده بود بعدش خودم پيش را گرفته بودم. گير داده بودم بيا مسابقه سرعت. بازهم برد.
بعدها ديگر نخواستم با او مسابقه بدهم. شايد ديگر مطمئن بودم که ميبرم.
ديروز زنگ زدم. داريم صحبت ميکنيم. برايم مي گويد که دارد کارش را جمع ميکند، که ديگر بازنشست کند خودش را. يکي دو سالي است ديسک کمر آزارش ميدهد. ميگويد: » ديگه به آخر خط رسيدم، بابا»
جمله اش مثل پتک مي خورد توي سرم. له ام کرده همين يک جمله، ويرانم کرده از ديروز تا حالا. صدبار در ذهنم مرور شده: » به آخر خط رسيدم…»