كه گفته است من آخرين بازمانده ى فرزانگان زمينم
من آن غول زيبايم كه در استواى شب ايستاده است
غريق زلالى همه آبهاى جهان
و چشم انداز شيطنتش خاستگاه ستاره اى ست
کجايم من اين روزها؟ کجايم؟ نهان شدهاي ناپيدا؟ گم گشتهاي شيدا؟ يا فرو رفتهاي در خويشتن، گم گشتهاي در خويشتن؟
من گم شده بودم در خودم. گم ِ گم، غرق شده بودم در خويشتن. زايشي داشتم پس از آن، خودم را زائيدم، دوباره خودم را زائيدم.
آدمي پوست مياندازد گاهي، آدمي نو ميشود گاهي.
عاشقي پوست اندازي ميخواهد، تغيير ميخواهد. ما پوست انداختهايم در طول اين ساليان باهم بودن. بزرگ شدهايم با يکديگر، تغيير کردهايم. صيقل دادهايم يکديگر را و پوست انداختهايم.
من ده سال پيش عاشقي کمرو، اخمو و درونگرائي بودم با اخلاقي عشيرهاي که عشق را در قلبش نهان ميکرد و از گفتنش شرمسار ميگشت، آغوشش را جز در نهان بر رويت نميگشود و اخلاق عشيرهاياش، سکوتي را برايت ارمغان داشت که انتظار داشت تو و ديگران بفهميدش.
پسري بودم که خاستگاه بلنداي پروازش کوتاهشاخهاي بود روياگونه. امروز مردي هستم بلندپروازتر اما نه بيپرواتر که عاشقتر با بلندائي باشکوهتر و دست يافتني تر.
و تو پوست انداختهاي همچنان …
و "ما"يي که روزي به غلط واحد و يکي شدهاش ميخواستيم و ميناميديم امروز "ما"ئيست کامل، متشکل از دو انسان مستقلي که "ما"ئي ساختهاند بلندپرواز تر از هر آنچه بينديشي به بلنداي عشق عظيمي که در قلبهايماست.
بارها و بارها مرورت کردهام در قلب و ذهنم بارها و بارها اين عشق را مرور کردهام و هربار بيش از پيش به وجودت و به "ما" باليدهام.
مرا تو بي سببي نيستي..