ما نسل قهرمان ها نبوديم، نسل قهرمانساز و قهرمانپرور نبوديم. نسل ساختار شکني هستيم که گاه حتي حرمت ها دريدهايم و تند رفتهايم اما، بت نساختهايم و بت شکستهايم.
نسل قهرمان گريز قهرمانشکن اما، گاه و بيگاه سمبل ميزايد و سمبل مييابد.
سحابي يکي از آن سمبلها بود و هست.
بزرگ مرد مبارزه، براي من سمبل خيلي چيزهاست. پيرمرد سمبل ايستادگي بود- هست- همانقدر که سمبل اعتدال است و ميانهروي. سمبل تلاش خستگي ناپذيري است که هر مبارز راه آزادي بايد روا دارد. سمبل اميد است و فرار از نااميدي، فرار از رخوت و ايستائي. سمبل گذشت کردن، عقل و ره به دست احساس ندادن و از کينه و عداوت دوري گزيدن.
در نظرم ملي مذهبيها حلقه واسط ميان سنت و مدرنيته هستند و سحابي يکي از شالودهها و شيرازههاي آنان. خودش به تنهائي شناسنامه سالها مبارزه مسالمت آميزيست که ميبايست سرلوحه کار کنيم.
کوهيست آنقدر بزرگ که رفتنش عمق جانم را ميسوزاند. سوزاندني که هق هق گريه را نيز حتي، آبي بر آتشش نيست.
يادش گرامي …
پي نوشت: در همين رابطه
رفتن اینگونه سحابی و سپس دخترش هاله ؛ بسیار دردناک بود ، اما شاید اگر واقعبینانه نگاه کنیم ، این فاجعه تاوان بسیار سنگینی بود که سحابی و سحابیها پرداخت کردند برای آنکه نفهمیدند ملیت را نمی توان با مذهب پیوند داد. با رفتن مهندس سحابی به نظر من آخرین کورسوهای امید جریان ملی -مذهبی نیز خاموش شد؛ بقیه شان هم مشتی پیرمردند که با تلنگری می روند بی آنکه فهمیده باشند ملیت انسانها از مذهبشان جداست.