دراک دلش نوشتن نمی خواهد. حرف زیاد دارد، اما سکوت خاموشي دلش می خواهد. دلش میخواهد نگرانیهايش، دلتنگيهايش، آرزوهايش، اميد و نااميديش را براي خودش نگه دارد. اين بار دلش نميخواهد بگويد. دلش نميخواهد بگويد، در حسرت هجرت دوستي نشسته يا در انتظار بيدار شدن دوستي ديگر. دلش اين روزها نميخواهد با کسي حتي حرفش را بزند. حتي اگر گاهي اين حسرتها و انتظارها، اين از دست دادن ها، اين ميان اميد و نااميدي دست و پا زدنها پشت چشمانش را تر کند…
آدميزاد است دراک، آدميزاد است. يک روز دلش نميخواهد حتي بگويد.
آدميزاد است…