پووف، مائيم و تکرار مکرر آنان که ميآيند و ميروند.
يکي ديگر هم رفت. يکي ديگر دلش ميخواست اينجا بماند دلش ميخواست اينجا وطنش باشد، اما راه آينده را از دلبخواهش جدا ديد. آسمان ديگري برگزيد، زمين ديگري. مجبور بود، ميفهمي؟ مجبور بود.
گيرم باورش باشد يا نباشد که يک تکه از ما را، يک تکه رفاقت را، يک گوشه خاطره و يک تکه از يک جمع را، دارد با خودش ميبرد.
ميبرد! ببرد. مبارکش باشد. ما هم به قدر کفايت از او خاطره و رفاقت کندهايم. به قدر کفايت جا گذاشتهاست.
لابد مجبور بوده ديگر، مجبور بوده. ميفهمي؟
درود بر شما دوست عزیز
اگر علاقه دارید من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره پیروزی نهایی راستی بر دروغ(فرشکرت frash kart) از دیدگاه زرتشت نوشتم لطفا» اگر علاقه دارید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید
با تشکر از شما دوست عزیز[گل]