گذاشتمش آنجا که همه را روزي مي گذارند.
آخرين نگاه و آخرين وداع. لايهاي خاک…
لايه اي خاک بر سالها بزرگ مردي. سالها وجود بي پيرايه و بي تکبري که حضور بزرگش را نرم و نامحسوس شيرازه جمعي ساخته بود.
لايهاي خاک کشيدند بر سالها تلاش و کار و پويائي. بر تفکر بزرگي که همواره با زمان زيست و با زمان انديشيد. …
بر آرامشي که نشان از اطميناني دروني ميداد.
خاک پاشيدند بر وجودي که همه عشق بود و عشق بود و عشق بود…
هان! که خاک را چه توان پوشاندن آن همه معرفت و عشق و بزرگيست؟ اين عشق همواره با ماست…
——————————————————————————–
پي نوشت: از همه دوستان عزيزي که اين روزها با حضورشان و با همراهيشان به ياريم برخاستند خصوصا آن يار ديرين- سولماز عزيز- و امير، -آن عزيز دور- با نوشتهاي که اصلا من نبودم و همه لطف او بود، سپاسگزارم.
در این چند سال با تو بودن جز خوبی , مهربانی و آرامش چیزی ندیدم از بابا بزرگ بی همتای تو و این رزوها هر وقت یاد این می افتم که پیشانیم را چه گونه می بوسید بغض میکنم.
یاذش گرامی و همیشه زنده باد