خاک آشنا بوی آشنای عشق میداد بوی آشنای عشق به انسان، عشق به سرزمين و عشق به زندگي بوي آشناي خاک که شيرازهي انسان است.
خاک آشنا با استعاره ها و نشانههاي معمول فرمان آرا آنقدر آرام آرام و بي صدا بر ذهنت مينشيند که وقتي فيلم تمام ميشود آهنگ پايانيش انگار آهنگ حرکات دروني ذهني توست.
در فيلم دنبال عشق ميگردي و ميابيش اما از عشق و هنر والاي انساني، عشق و هنر و روشنفکري درد کش، تلنگر کم ميبيني ولي پس از ديدن صحنههاي سانسور شده فيلم ميفهمي که فرمان آرا چون هميشه به خوبي حرفش را زده و از اين وادي دور نگشته. راست ميگويد او که چشم فيلم را در آورده اند همه حرفهاي فيلم که کم هم نيستند در مقابل اين سکانس حذف شده پس زمينهاي بيش نيستند.
از اينجا به بعدش را بعد از ديدن فيلم بخوانيد:
فيلم پر است از نشانه قصه سردرگمي و سخيف فهميدن عشق در نسل گم گشته امروز و ساده انگاشتن آن است -آنجا که بابک ميگويد در شهر برايم عشق به آساني ميايد و ميرود- در مقابل نسل قبلي که عشقش را همچون خيلي خصوصيات ديگرش با قهرمان سازي افراطي و راديکال از عاشقي فراري داده و از دست داده. و اين عشق امروزي و ديروزي تنها با پيوند عقلاني و تلفيق با فهم عاشقي ديگري است که به عشق واقعي و به موفقيت منتج ميشود.
فيلم پر است از نشانه، دختري پاک و باکره از کسي در سالهاي ابري، آب ميخواهد که سمبل باران و بارش باشد اما آن را نگرفته ميرود يا بهتر است بگويم فرار مي کند.
مام نامدار نقاش از غار سفيد که نشانه طبيعت است انسان را ابتدا سپيد ميبيند و ميکشد اما آن انسان را در کشاکش جامعه و رفتارهايش به سياهي متمايل ميکند و در اوج سياه ديدن انسان از کنار تابلو "آي عشق چهرا آبيت پيدا نيست" ميگذرد و وارد مکاني ميشود که عشق کهنه تلنگر ميزند و بازگشت ميجويد- معشوق بازگشته است- پير زن مستخدم بعدش با هندوانه قرمز در مي آيد.
تابلو "آي عشق چهره آبيت پيدا نيست" بار ديگر در عصبانيت مام نامدار آن هنگام که درها و پنجره ها را قفل ميزند نمايان است. و خزيدن دوباره او را به خوي خشن و دور شدنش از عشق لطيف و انساني را نشان ميدهد.
کلام سانسور شده پير زن هنرمند در بيان عشق و لزوم تاييد چند باره عشاق و مرور پيوندشان و درماندن نظريه اش در مقابل بچهي حاصل از عشق بسيار استادانه بسياري از باورها را به چالش ميکشد و نقش مسئوليت و تعهد را بالاتر از احساس مي نماياند.
نگاه انسان گرايانه و سرکش مام نامدار به زندگي و ظلم موجود، آنگاه که به مامور ميگويد هر کس فکر کنه عنصر نامطلوبه ديگه؟" يا ميگويد: " منظورتون از درگيري چيه دوست من در زندگيش چيزي جز قلم دست نگرفته بود" استادانه بيان شده و ناجوانمردانه سانسور شده است.
کشته شدن مامور پاک و درستکار برق در مقابل موج زنبورها، به مرگ صداقت در جامعه تلنگري ميزند.
مام نامدار در طول فيلم از انکار "قيامت شده" در برخورد با چوپان مجنون آرام آرام به آنجا مي رسد که خودش به استوار ميگويد براستي مثل اينکه قيامت شده…
از اين نمونه ها در فيلم بسيار است و فيلم استادانه و نقادانه روند و جرياني انساني- اجتماعي را جلو ميبرد.
فيلم را از دست ندهيد…
تنها مانده ام آيا ؟
نه ….
بخوان حروف قلبم را ،ببين، بفهم، ببخش .
باران مي آيد .
در انتهاي كوچه نشسته ام
و نگاه خسته ام آرزوي عبورت را گره زده است بر وسعت بي منتهاي انتظار
آيا كوچه بن بستم طنين گام هاي مهربانت را خواهد شنيد ؟
سلام روزت بخير باشه….عالي…حرف نداره..وبلاگ زیباتون می گم خیلی خوشحالم که گذرم به وبلاگ قشنگت افتاد…دوست داشتی به کلبه جدید منم سربزن …راستي مشكل اينترنت من ودوستام حل شد با اينترنت هوشمند….دوست داشتي بيا لينكشو تو وبم براي شما گذاشتم…روز قشنگي داشته باشي
اينم يه هديه كوچولو براي ولنتاين با يه دل پرازصفا براي تو مهربون
OVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVE
OUILOVYOUIL ****** VEYOU ****** ILOVEYOUILO
OVEYOUIL *********** L *********** OUILOVEY
YOUIL *************** *************** YOUIL
UILO *********************************** VE
EI ************************************* IL
V *************************************** O
O *************************************** L
E *************************************** U
YO *************HAPPY VALENTINE**********IL
YO