چشمان بسته. دستان بسته و لبان بسته. طعم گس عطشی مداوم و حس نگاه نافذ خورشید که تا مغز استخوان را می سوزاند.
چشم می گشایم که همه کویر است و ماسه با لکه های کوچک سبز گوني عجیب سازگار و عجیب تحمل پذير. همه تحملند اينان که به تمامي کوير را بر ميتابند و به آغوش ميکشند و از خود شايد شرحي از زنجي به يادگار گذارند که بر اينان ميرود و شايد که هيچ بر ياد و يادگار نماند.
دست ميگشايم به لمس همه آن خشکي و عرياني که به نمک ميماند و لکي بر يکرنگي خاک مينماياند.
لب ميگشايم به تف کردن گرد و خاکي که در دهانم چپيدست يا چپاندهاند. چه فرقي ميکند کنون؟
راه ميافتم. خورشيدي که از درون ميسوزاندم همراه من است و ياري اندر کس نيست در اين بيابان که کس تنها شايد سايه هجوم کرکسيست طماع و اميدوار که مرا انتظار ميکشد که نعشي باشم خس و خاشاکوار رها شده در اين پهناور بيابان. تمام شده و تنها نقطه اي باشم از براي خود به آن همه اميد و تلاش و آرزو که خود روزي بودم ، تنها يک نقطه که در کامم کشد و ديگر هيچ.
گون و گز که بيابان را همراهند هميشه، ناظرند و من بيابان را همراهم و سعيم نااميد وار به آبي و آبادي، که مرا بيابان نشايد و نبايد که لايق باشد. که مردنم را نيز هدف خواسته بودم از براي خلقي اشاره و اشارت و من اينجا تمام شدنم همان فناست که هميشه لرزه بر اندامم افکنيده در سر مستي و شور مستي.
چشم ميبندم. دست ميبندم و دهان باز همچنان به کام بر مي گيرم.
آفتاب است اينچنين نوازش گر که پس پشت مردمکانم را نوازشي ميدهد و صبح را نويد آمدن و من چشم ميگشايم به جنگلي که همه سبز است و همه چون من است به سعي و گام و عطش رفتن و نماندن که همه پويائيست و حس خواستن و به عرش رفتن و بردن.
و من اين ميانه را ميجويم که چه بود و شد.
مرا که دشنام عسس کلام بيدار باش بود و شتک خون پا عروسکي که هر شامگاه به آغوش ميکشيدم تا شايد خوابي که در آن از ضربه و دشنام و تهديد خبري نباشد. مرا که ويران همه باورهائي بودم که در آن انسان را آزادي و صلح باشد و درو کند آنچه خود ميکارد. اين گونه چشم گشودن بر صبحي چنان دلپذير که همه سبزي بيني و بوئي چگونه شد. و چگونه باورش کنم که خو کرده بودم به تف کردن خون دهاني که انتظار گشودن قفلش به گفتن ياوگاني از آن دست که ميخواستند ميرفت.
چشم مي بندم براي هضم همه آن همه سبزي و ميگشايم. وسط جمعي ايستاده ام که سبزي را آرمان کردهاند و سفير گلوله را به هيچ ميگيرند. جمعي که سکوت و دست وي کرده را سپر تيري به ناحق کرده اند که خس و خاشاک ناميده شدگان را سکوت نه بايسته دانند و نه منفعت طلبانه که مرا و مارا همه آشوب خواهند و نامند. غافل که ما ديگرگونه مردميم و ديگرگونه راهي برگزيدهايم که جز جنگلي به سبزي و طراوت آرامشمان نگيراند.
nice words arash.. great ,really got me thinking…