دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

به تو

این بار با توام. آری بگذار با تو حرف بزنم. مستقیم مستقیم. بی شرم حضوری که همیشه در من است و به دور از همه حس بزرگی که در مواجه با تو و افکار و نظراتت در من یاد آور می‌شود و مرا حتی اگر کامل مخالفش باشم به سکوتی سخت و سنگین فرا می‌خواند و مي برد. بگذار بغض سنگین فروخورده ای که همیشه در من ماند بواسطه چند سال دوریت – آن بغض لعنتی را می گویم که پس از اين همه سال هنوز گاهي در مواجهه کلامي با تو راه گلويم را مي‌گيرد- بگذار اين بغض لعنتي را اين گونه با نوشتن کناري نهم و اين روزها که سخت محتاج درددل کردن، محتاج گفتن و فرياد زدن و ترکيدن و بغض ترکاندنم تو را مخاطب قرار دهم.

یادت هست؟ يادت هست آن هنگام که از نبردي که هميشه با من است و با ملتم، از نبردي و زخمي که بر من و ملتي به بزرگي پهناور ايراني و به قدمت تاريخي که بر ما گذشتست، چه زود هنگام خسته و درمانده و گريزان بودم. يادت هست؟ زندگي را سر يافتن از نو داشتم، به سعي ديگر، به فرهنگي ديگر، مردماني، تاريخي و سرزميني ديگر.

بايد يادت باشد مرا خواندي به مهر ورزيدن به سرزمينم به کمر بستن به ساخت آنچه از براي من است. آوازم دادي به صبر و ايستادگي و استقامت به خواستن، ايستادن و گرفتن آنچه مال من است و آنگونه که بايد باشد. آموختي مرا بسازمش به راهي ديگر و به سعي ديگر. تلاش کردي يادم دهي از انتهاي تجربه‌ات گام بردارم نه از ابتدا تجربه‌اش کنم. يادت هست گفتي حاصل صد سال ايستادگي و مبارزه را اکنون در دستانم دارم و آن قدرت بزرگ نه گفتن مردميست که در دوم خرداد جاري شد. يادت هست آن همه اميد که جاري شد و جارو شد اندکي بعدتر.

يادت هست بيزار بودم از مردمانم؟ آن ها را منفعت طلباني احساسي مي‌خواندم که جو مي‌گيردشان مخشان را تعطيل مي‌کنند و از اساس متلاشي مي‌کنند. يا مي‌آيند سرخورده مي‌شوند و قهر مي‌کنند. يادت هست شعارت را؟ بخوان و بدان، بياموز و بياموزان. گفتي: ملتي که عالم شد جاهل نمي‌شود. مردمي که دانست، مي‌سازد سرزمينش را. خرافات را به دور مي‌ريزد ،مردمي که علم را آموخت و دانست. ندايم دادي به دوست داشتن مردمم که همه از منند و چون منند. گفتي بياب انسان‌هاي دور از هم را، دوست بساز و سرزمين شو. گفتي ملت شو، ايران شو.

يادت هست؟…

و من امروز اينجايم هنوز ميان ماندن و رفتن و هنوز ميان دوست داشتن و متنفر بودن. هنوز معلقم در ميان خيلي چيزها. اما بر من گذشت و مي‌گذرد هنوز ظلمي که بر ملتي گذشت و مي‌گذرد. بر ما گذشت رنگ قرمز خون. بر ما گذشت هژده تير و سي خرداد. برما گذشت طعم تلخ دردي که نه از ضربه باطوم که از خرد شدن ديدن برادري بود که همچنان مي‌تواند مخش را تعطيل کند و باطومش را بالا ببرد. که از همه ايراني بودنش نه غيرت بلند نکردن دست و باطومش بر روي خواهران سرزمينش در او مانده و نه جوانمردي حمله نکردن گله وار به درمانده برادري که بر زمين نقش است و در خون مي‌غلطد. درد کشيديم نه از گلوله که از تکرار مدام اين واژه که خون ندا و نداها بيهوده ريخت آيا و کجا رفت و در آن من و ما چقدر مقصريم؟

مي‌داني، شايد چون وارث غروري عشيره‌ايم از همان موضع بالا که بعضا در من است شاگردان کلاسم را گاهي مي‌رانم به چوب نصيحتي که چرا چنينيد و چنانيد و چرا اين نمي‌کنيد و آن مي‌کنيد. مي‌گويم برايشان از همه آنچه که روزي تو فرمان دادي بياموزم و من يافتم و آموختم و انديشيدم. اما اين نقاب سخت غرورم را از روي همه آنچه که آموختنيست گاهي نمي‌توانم کنار نهم. سي سال فکر کردم بيشتر از مردمي مي‌فهمم که قصد ترکشان را داشتم. اما حالا مي‌بينم همان مردم همان بچه‌هاي کلاسم چقدر از من جلوترند. چقدر با شهامت تر و شجاعترند که سينه‌شان سپر گلوله است اين روزها.

با همان غرور و خيلي اتفاقي بزرگ مردي را ديدم که اين روزها همچون اساطير ايراني ايستاده‌است، به پايمردي. به ملاطفتي نامردانه بر او تاختم و او با بزرگ منشي تمام سکوت و گوش شنوايش را نثارم ساخت. و من امروز بارها آرزو مي‌کنم ببينم و بر دستانش بوسه زنم. او امروز براي من و ما اسطوره گمشده‌ايست که ملتي بي رستم با گم کردنش عاشق هر جومونگ نامردي مي‌شد. او امروز نماد بغض فرو خورده ملتيست که نه بر انداز است، نه ياغي و نه آشوب طلب. ملتي که بزرگيش جهان را به حيرت مي‌برد و شوکه مي‌سازد.

اين را برايت نوشتم تا بداني هنوز ايستاده‌ام، خسته هستم اما از پاي نيفتاده‌ام. نوشتم تا بداني هنوز مي‌دانم بايد دوست بدارم و بياموزم و بياموزانم. بايد بسازم و جلو روم. هنوز مي‌دانم به پايمردي و پيکار مداوم است که ملتي به حقش و به سرزمينش مي‌رسد.

اين را برايت نوشتم تا بداني هنوز اين‌جا سرزمين من است هنوز اين ها مردم منند و ملتي که بيش از پيش دوستشان مي‌دارم و مي‌شناسمشان. بدان بارها و بارها از اين که مرا به ايراني بودن رهنمون ساختي شاکرم.

۱ دیدگاه »

  گیل بانو wrote @

اما من گاهی فکر میکنم که هنوز نتونستم این مردمو بشناسم. مردمی که تا ظهر با امام حسینند و عصر با یزید. همین مردمی که اینهمه دوستشون داریم. همینا که حاضریم براشون هرکاری بکنیم. من دیگه کم کم دارم می برم. خودم حالیمه.


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>