دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

گفتی که باد مُرده است…

گفتی که:
«باد، مُرده‌ست!
از جای برنکنده یکی سقفِ راز پوش
بر آسیابِ خون،
نشکسته در به قلعه بی‌داد،
بر خاک نفکنیده یکی کاخ
باژگون.
مُرده‌ست باد!»

گفتی:
«بر تیزه‌های کوه
با پیکرش، فرو شده در خون،
افسرده است باد!»

تو بارها و بارها
با زنده‌گی‌ت
شرم‌ساری
از مرده‌گان کشیده‌ای.
(این را، من
همچون تبی
دُرُست
همچون تبی که خون به رگ‌ام خشک می‌کند
احساس کرده‌ام.)

وقتی که بی‌امید و پریشان
گفتی:
«مُرده‌ست باد!
بر تیزه‌های کوه
با پیکر کشیده به خون‌اش
افسرده است باد!»

آنان که سهم‌شان را از باد
با دوستاق‌بان معاوضه کردند
در دخمه‌های تسمه و زرداب،
گفتند در جواب تو، با کبرِ دردِشان:
«زنده است باد!
تازَنده است باد!
توفانِ آخرین را
در کارگاهِ فکرتِ رعدْاندیش
ترمیم می‌کند،
کبرِ کثیفِ کوهِ غلط را
بر خاک افکنیدن
تعلیم می‌کند.»

(آنان
ایمان‌شان
ملاطی
از خون و پاره‌سنگ و عقاب است.)

گفتند:
«باد زنده است،
بیدارِ کارِ خویش
هشیارِ کارِ خویش!»

گفتی:
«نه! مُرده
باد!
زخمی عظیم مُهلک
از کوه خورده
باد!»

تو بارها و بارها
با زنده‌گی‌ت شرم‌ساری
از مُردگان کشیده‌ای،
این را من
همچون تبی که خون به رگ‌ام خشک می‌کند
احساس کرده‌ام.

۱ دیدگاه »

  ناشناس wrote @

نه
من هراس‌ام نيست:

ز نگاه و ز سخن عاری

شب‌نهاداني از قعر ِ قرون آمده‌اند

آری

که دل ِ پُرتپش ِ نورانديشان را
وصله‌ی چکمه‌ی خود مي‌خواهند،

و چو بر خاک در افکندندت

باور دارند

که سعادت با ايشان به جهان آمده است.

باشد! باشد!
من هراس‌ام نيست،
چون سرانجام ِ پُراز نکبت ِ هر تيره‌رواني را
که جنايت را چون مذهب ِ حق موعظه فرمايد مي‌دانم چيست
خوب مي‌دانم چيست.


نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>