به کویر دلبسته ام .
کویر همان قدر متعلق به من است و همانقدر از خودم میدانمش که دریا را میدانم که جنگل را نمی دانم یا برف را، یا گردنه سرد برفی را. کوير برايم از جنس درياست.
چرايش را نميدانم، شايد خوب که غرق کوير ميشوم مي بينم کویر همان من است به نوعی و به بیانی دیگر.
به همان خشکي که گاهي منم و به همان خشونت و سختي که در من است. منم که با خود در جنگم تا که در تکهاي از اين کوير علفي برويانم يا نخلي که باري دهم ديگران را. به جنگي که با خويشتن ميکنم به حفر قناتي که نغمه زندگي سر دهم و حرف از زندگي زنم و از يک نواختي و خشکي کويرم که همه فرمول است ومدار و مشخصه برکنم.
اما کوير چون من نيست يا من چون کوير نيستم که اول از همه از آن همه آرامش که در اوست بيبهرهام. به هزار دليل و به هزار زيرا من پر از شورم. همچنین پر از سرگشتگي و گمگشتگی در خویشتن.
من نه به زلالي و پاکي آسمانش هستم نه حتي به گرمي و صداقت زمينش.
در مقابل آن همه عظمت و شکوه خسي بيش نيستم.
کویر