محمد خاتمی! خبر وارد شدنت به انتخابات آینده و تصمیمت – تصميمي که چند وقت بود با کنجکاوي و بي صبري بسيار دنبال ميکردم- مرا برد به روزهائي که تازه داشتم جواني را تجربه ميکردم و آموختن را به شيوهاي ديگر دنبال ميکردم . مرا برد به روزهائي که خبر گفتمان مطبوعاتيت با مخالفان نگاهت به آزادي، و به ارشاد در وزارت ارشاد را دنبال ميکردم و به خودم ميگفتم اين سيد با ديگران فرقي اساسي دارد و آن، نگاه درست و بهروزش به جامعه، دنيا و آزاديست. آن روزها که تغييرات اساسي در فرهنگ نه به سرعت، اما ديده ميشد و مخالفانت – همانها که بعدها بت فرهنگ و سمبل هنرمندان متعهد مطبوعات رسمي و حاکميتي شدند – همان تغييرات اندک را بر نتافتند و به نگاهت به آزادي آنچنان تاختند که تو را از وزارت ارشاد به گوشه نشيني در کتابخانه ملي روان ساخت.
خيالم پرواز کرد به روزهائي که عکست، زينت بخش ويژه نامه سلام شد و انديشههايت، در غالب مصاحبه، متون داخل آن. و من بارها و بارها خواندمش، زير حرفهايت، همانها که هر کدام پشتش کوهي از تفکر ديده ميشد خط کشيدم و ساعتها با بابا به صحبت دربارهاش پرداختم. همان روزها که عکست بر در و ديوار توسط مردمي که نه گفتن ميخواست بر روي عکس کانديداي حاکميتي نقش ميبست، با کمترين اميد به موفق شدنت و موفق شدنمان. با شکاکانه ترين نگاهها، از همان نگاه بي اميد ملتمان به سياست و حاکمانش، که آيا اجازه ميدهند خواست ملت بر مسند رياست جمهور نشيند؟؟!!
رفتم به روزهائي که شيريني خواست ملي را مزه مزه ميکرديم و در ابتداي آموختن، حرفهايت ما را مجبور ميکردن به خواندن، به ياد گرفتن، به دنبال کردن دانش تا حرفهايت را بفهميم تا بدانيم کجاي جهانيم و از جهان و از آينده چه ميخواهيم و من يادم ميايد آن روزها که پيش دانشگاهي را شروع کردم و محسوس ميديدم که هم نسلانم،نسلي که در مدارس استبداد زده تحصيل کرده، خط کش و شلنگ ناظم بالاي سرش بوده، موهايش را با شماره چهار تراشيده و زشتي آن را در آينه بارها به خودش قبولانده و با کلاه لبه فلزي و اين رنگ و آن رنگ سعي در مخفي نگاهداشتنش داشته، عکس بازيکنان فوتبال همراه داشتن برايش قاچاق بوده و قبول نکردن شعار چوب معلم گله… گناه کبيره، نسلي که در بعضي مواقع و مکانها ميپذيرفته که خود سانسوري کند که آن طور که رسمي است و بايد سخن بگويد، به سادگي بر خلاف عقيدهاش انشا بنويسد و در بسياري مواقع آنارشيگري را ناخودآگاه بر ميگزيده، در زير لباسش فيلم بتاماکس و وياچاس قايم ميکرده، با اکليل و سرنج نارنجک دست ساز ميساخته و از طبقه دوم مدرسه به حياط پرتاب ميکرده، نسلي که ناراحتي تحصيل در مدرسهاي پر از زور پر از انجام اعمالي بر خلاف خواستهاش و ندانستن دليلها را بر سر بيچارهترين و مظلومترين دبيرهايش خالي کرده… ادبيات اين نسل تغيير کرده، پرسشگر است، چرا و دليل ميخواهد، حقوقش را بهتر ميشناسد و ميخواهد، مذاکره کننده و بحث راهانداز شده، به حاکمان مدرسه نماينده واقعياش را تحميل ميکند و از ناظمي که تن به برخورد فيزيکي داده شکايت به بالاتر ميبرد….
به ياد روزهاي پرشوري افتادم، که گفتي از مرگ سخن نگوئيد و از زندگي بگوئيد، مخالف خود را با زنده باد بدرقه کردي و ما ديديم راهي که ميرويم به ترکستان است و اگر ادامه بدهيم، اگر اين دو جملهات را ياد نگيريم، نفهميم و به کار نبنديم زندگي را با حمل تنفر باختهايم. اگر لبخند نزنيم و نبخشيم، اگر مخالف عقيدهمان را تحمل نکنيم، اگر احترام نگذاريم به هر آنچه بر خلاف تفکر و نظرمان است، عمري را باختهايم. اين بود که تفکر و گفتمان غالبمان را سعي کرديم عوض کنيم و در جواب کسي که ما را به تندي راند که شما نسل بيبخار امروزي هيچ نداريد و من از نسليم که اگر حرفم را اينجا در دانشگاه گوش نميکردند همه شيشههايش را خورد ميکردم، سينه ستبر کرديم و گفتيم نسل امروز نسل خرابکننده نيست، نسل سازندهاست. ما با لبخند با پافشاري از راه اصولي و قانونيش با ساختن و غر نزدن جلو ميرويم…
محمد خاتمي! با ارائه گزارشت به مردم با ادبيات جديدي که وارد فضاي سياسي- اجتماعي جامعه کردي با واگذاردن حق انتخاب به مردمي که بايد خود انتخاب کنند، يادمان دادي که نبايد به خيلي چيزها و خيلي کس ها سر تعظيم فرو آورد. و ادبيات قيم مآبانه را با ادبيات مردمسالارانه جايگزين کردي.
قهرمانت پرورانديم، ندايمان دادي، داد بر سرمان کشيدي که دوره قهرمان پروري گذشتست! از قهرمان کاري بر نميايد. در کش و قوس سنت و فرهنگمان نفهميديمت و به راهت نرفتيم. چشم به قهرمانيت دوختيم و منتظر که از آستينت براي حل مشکلاتي که نه چون سنگ، همچون صخره جلويت انداختند راهحلي درآوري. دريغ که راه حل، ما بوديم و نفهميديم. راه حل، پا فشاري بر خواستمان بود و ما قهر کرديم.
بگذريم سيد جان نسل قهر قهروئي بوديم و تو رئيس جمهور خيلي خوبي نبودي خودت هم ته دلت بايد بداني. فرهيختهتر از يک رئيس جمهور بودي و از کيسه خواست ملت به علت بزرگ منشي و فروتني خودت کم خرج نکردي.
ولي گناه ما که نفهميديم حاصل حداقل صد سال پس از مشروطه در اين يک راءيي است که به قهر از کفش ميدهيم. گناه ما، که چشم به بيگانه جنگافروز دوختيم و گوش به لب ميبديها و لوس آنجلش نشينها، بسيار بيش از توست. به جرم فرصت سوزي رانديمت، در حالي که خود نه تنها فرصت که دستاورد و اميد سوزانديم.
ما ملتي که ميدانيم چه نميخواهيم، ملت منتقد ناراضي، نميدانيم چه ميخواهيم و چگونه بايد بخواهيم. ملتي که همه چيز را سياه وسفيد ميبينيم و سپيد و فوري ميخواهيم. ملتي که خاکستري را باور و قبول نداريم، گناهمان کمتر از تو نبود که بسيار بيش از تو بود.
محمد جان! به سهم خودم و به سهم يک رائي که به تو ميدهم از تو نه سرزمين آرماني و آباد و آزاد ميخواهم و نه رياست جمهوري حلال همه مشکلاتم فقط به من، به نسلم و به ملتم، شور، نشاط، اميد و خواستن را برگردان همه گامهاي بعدش با خودمان…
خوشحالم از اینکه آمدن امروز خاتمی، «بدون تردید» و با «جدیت» بود.
از نظر رسانه ای از یک جهت خیلی شبیه سال76 بود و از سویی دیگر بسیار متفاوت. آن زمان تنها روزنامه ی سلام، نیم صفحه ی نخست خود را به خبر کاندیداتوری محمد خاتمی اختصاص داد و امروز فقط روزنامه ی اعتماد – از معدود روزنامه های اصلاح طلب توقیف نشده- نیم صفحه نخست خود را با تیتر «خاتمی آمد» به اعلام رسمی کاندیداتوری وی اختصاص داد. اعتماد ملی که برای ریاست جمهوری دهم نامزدی حزبی ای به نام مهدی کروبی دارد، خبر حضور خاتمی را کم اهمیت تر از حضور مردم در راهپیمایی 22 بهمن دانسته و با گوشه ای از نیم صفحه نخست خبر از نامزدی خاتمی داده است.
اما تفاوت زمستان 87 با زمستان 75 فراگیری گسترده ارتباطات و اطلاع رسانی جهانی با اینترنت و شبکه های ماهواره ای است.
خبر نامزدی محمد خاتمی پس از چند دقیقه از اعلام محمد خاتمی در مراسم مجمع روحانیون مبارز در خبرگزاری کار ایران منتشر شد و بلافاصله تلویزیون فارسی بی بی سی به صورت زیر نویس و خبر در بخش های مختلف خبری آن را منتشر کرد.