از مرکز شهر ميايم. توي تاکسي کنار پنجره نشستهام و به مردم خستهاي نگاه ميکنم که از يک روز کار بر ميگردند. خستکي شيرين کار، شيريني برگشتن به خانه و پيش خانواده بعد از يک روز کار و تلاش، در چهره هيچکس ديده نميشود. همه خموده، همه افسرده، شکسته …
به ديوارها نگاه ميکنم: “سي امين سال انقلاب مبارک” جاي جاي شهر ديده ميشود.
در مترو به چهرههاي خسته و بي خيال اطراف شده، يا عصبي و پرخاشجو نگاه ميکنم. اين مردم همان ملتند؟ همان ها که سي سال پيش با آن عظمت به پا خواستند. اينان کجايشان شبيه ملتيست که خروشش ميخواست بساط ظلم برچيند و سفره آزادي بگسترد؟؟
کو آنهمه نشاط؟ کو آن همه جوانمردي، از خود گذشتگي، شور؟ کو آن همه اميد؟؟
ميان اين مردم با آن ملت اگر نگوئيم بيشتر، سي سال فاصله هست سي سال پر حادثه…
وقتی مردم با حسرت از قبل از انقلاب یاد می کنند و افسوس آن دوران را می خورند این یعنی عمق فاجعه. این مشخص می کند که چه به روز ما آمده در این سی سال که حتی کسانی که اصلا در آن دوران نبودند افسوس آن روزگار را می خورند و اصلا نمیخواهند قبول کنند که در آن سالها چه بر مردم گذشته.