و چه ديار عجيبي است ديار اشک.
ميبينيش و هزاران معنايش را جان گرفته در ذهنت مييابي و مرورش ميکني.
هزاران معنا،
معناي سختي ديدن و رنج کشيدن،
معناي نگران بودن و آينده را مبهم ديدن،
معناي باري و ديني بر دوش احساس کردن،
معناي بسيار چيزها لایق بودن و نداشتن,
معناي پنهان کردن همه آن چيزها که نبايد گفت و نبايد بروزش داد و اکنون در اشک متبلور گشته است.
ديار عجيبي است ديار اشکي که مهمان و ناظرش شدهاي. تنها ناظري دست بسته، بي اختيار و زبون، ناظري ناتوان و غمگين.
هاي مترسک! مترسک تنها و مغرور! همه آن چيزها که مخفيميکني و همه آن سيليها که در خفا به خود ميزني. همه آن بار که بر گرده حس ميکردي و ميکشيدي، همه آن همه توان که سعي در کشيدنش داشتی، چه کم آورد. با دیدن این اشک چه سنگين مينمايد. بسيار سنگينتر از آنکه بتواني بيش از اين حملش کني.
ميشکندت گيرم لحظهاي، ميشکندت…