غبار آلوده و گنگ است رابطهای که تازه به سببی یافتیاش و تو از میان غبار و مه حس دوستی را لمس میکنی و شروع میکنی به تجربه کردنش. گام به گام با این دوستی جلو می روی و هربار بیش از پیش میپذیریش و میجوئیاش.
غبار و مه کم و کمتر میشود و تو آرام آرام، آرامش یک دوستی خاص، از آن دست که کمتر تجربه کردهای را میبینی.
پذیرای به جان در برکشیدن این دوستی میشوی، میچشیاش! مخلوطی است از چندین و چند طعم متفاوت، گاه دلپذیر، گاه مبهم و گاه متفاوت با سلیقهات.
سخت کسی این همه اعتماد در تو میانگیزد، اما آنجا، وسط این همه رابطه، این اعتماد، خود را شدید مینمایاند و تو هر بار، پس از هر دیدار، پر رنگتر مییابیش.
تو خوب میفهمیش، تفاهم نداشتن در بعضی اصول فکری و در عین حال دوست بودن و دوستی را پاس داشتن. و خوب میفهمدش. این را از لبخندی که به هم تحویل میدهید پیش و پس از هر بحث گاه کوتاه و گاه مفصل یافتهای و با تمام وجودت حس کردهای.
گاه بر سر اشتراکات فکریتان به بحث نشستهاید و با هم دیگران غایب را به چوب نقدتان سخت به نقد کشیدهاید وگاه بی رحمانه یکدیگر را نقد کردهاید و بر هم نام نهادهاید و باز دوستی را لمس کردهاید در تمام لحظات. و آخر هر بحث مفصل، چهره آرام و لبخندش همراه با نوید یک جلسه بحث مفصل تر در آینده، آیندهای که نمیدانم چرا هیچگاه نیامد و هیچگاه هیچکدامتان به آن تن در ندادید، برای تو یاد آور حجم عظیم آن دوستیست.
و تو امروز خوشحالی، بسیار خوشحالی که رفتنش از آن دست رفتنها نیست که پس از آن باید دوستیت را در یادش بجوئی و با یادش آن حجم عظیم را پاس داری. خوشحالی که از آن دست رفتنها نیست که باید چند سال به انتظار دیداری کوتاه لحظه شماری کنی تا آن دوستی را دوباره کوتهلمسی کنی. خوشحالی که دوباره بزودی میتوانی این دوستی را به جان در برکشی.
. . . .
سبب یافتنش و دلیل رفتنش؟