و تو اینجائی، ابتدای دهه چهارم زندگی و باید یادت باشد، یادت باشد خیلی چیزها را…
همیشه حافظهام را ram نامیدهام . چیزهای الکی را حفظ نمیکنم و از آن انباری نمیسازم شعارم هم این بوده که این مغز من پردازش گر است و پزش را دادهام حالا نمیدانم اینها را چند سال دیگر باید یاد داشته باشم و یا کدامشان را یادم میرود. پس مینویسمش. بیشتر نجوائی است با خودم بی هیچ هدفی برای مخاطبی:
باید که یادم باشد دوست بدارم و عشق بورزم. اول از همه به همسری که یار غار است و رفیق گرمابه و گلستان و بعد عشق ورزم به همه آنها که لیاقت عشق ورزیدن دارند و دوست بدارم همه آنها که انسانند.
جانم در نرود از گفتن دوستت دارم . به آنها که دوستشان دارم بیش از اینها محبت کنم. دوستی را بیش از اینها پاس دارم و یادم نرود که حس پاک دوستی زیباترین حس جهان است.
بماند یادم که خودم باشم بی کم و کاست و آن کنم که عقلم اول و احساسم پس از آن فرمان میدهد.
کار و تلاش کنم زیادتر از اینها و بیشتر بخواهم تولید را که پدر آزادیست و در راهش حالا حالا ها بکوشم.
نگذارم کوتولههای بزرگنما، آنها که فکر میکنند مرکز عالمند و برای بشریت نسخه نجات صادر میکنند روی اعصابم راه روند. باید تمرین کنم ناسزا نگفتن را. حتی به اینان که گاهی مجاز الناسزایند!! تمرین کنم اینان را نیز دوست بدارم چرا که حاصل یک لقاح ناقص و اشتباهی اجتماعیند.
بیشتر از اینها کادو بدهم به هر کس که خوشحالش میکند، شده یک شاخه گل. اگر کسی با یک اساماس یا یک تماس کوتاه یا یک ایمیل گل از گلش میشکفد و یا دوستیش جلا مییابد و یا دل گرفتهاش باز میشود، یا حتی احساس میکند یکی به فکرش بوده در این کره خاکی، نامردم اگر دریغ کنم.
بیشتر عکس بفرستم. برای همه آنها که دورند و دست تقدیر یادشان را در جمعهایمان باقی گذارده.
دریغ نکنم از خنداندن و شاد کردن انسانها و ول کنم این گاهافسار پر دردسر سنگین و رنگین بودن را و بخندم و اجازه دهم آدمها بخندند و یخشان سریعتر از این حرفها آب شود کمک کنم که سریع از قیافه بیرون آیند و خودشان باشند.
شور هیچ چیز را در نیاورم و یاد بگیرم آخرش که بابا بحث و سخن ریاضی نیست که اثباتش کنی و آخرش یک مثلث تو پر کوچک رسم کنی و طرف دستها را بالا برد. حرفت را باید بزنی حرفش را بشنوی و بروی. انسانها تفکرات همدیگر را صیقل میدهند و اندیشه والاتر و حرف دلنشینتر فقط صیقل بیشتری میدهد، همین.
پندار نیک اگر نگویم بالاتر ولی همرده گفتار و کردار نیک است و این را چند هزار سال است باید فهمیده باشم. فراموشش نکنم و انسانها را نیک بنگرم و پاک بینم مگر اینکه خلافش را خود بنمایند.
از پیش داوری به شدت بپرهیزم بخصوص در مورد انسانها و بگذارم زمان خیلی چیزها را نشانم دهد.
از اصل غافل نشوم و به فرع مشغول زیادی نشوم. خودم را بیش از اینها دوست داشته باشم و ارزش نیرو و وقتم را بیش از اینها بدانم.
بیش از این اعتماد کنم به کوچکترها و مطمئن باشم خیلیهایشان عقلشان کار میکند.
بدانم که یک نسل را به این سادگیها نمیتوان با چوب انتقادی سخت راند یا محکوم کرد.
فحشهای زمان رانندگی را کم کنم و به آنان که چند کیلو که نه، چند مگا، در رانندگی شبیه حیواناتی نجیب و بارکش و لگد پرانند لبخند زنم و بدانم رانندگی در مملکت ما چرا باید مثلا شبیه ادارات ما یا دادگاههای ما نباشد به هر حال باید همه چیز با هم ست باشد.
حافظ را بخوانم سالی چند بار و رندی و عاشق پیشگیش را ایول بگویم.
کم از سوغات شیراز بهره نگیرم . شاد باشم و همیشه یادم باشد راز ماندگاری و مهره مارداری فیلمهای هندی در شادی آنهاست. نمیدانم این چه صیغهایست که آنها که فقیرترند یا به نظر ما بدبختتر میآیندمثل هندیها یا سیاهان آفریقائی شادترند و بیشتر کمرشان به قر دادن میرود.