شب، سکوت بیابان همراه است با دلنگ دلنگ پخش ماشینت. گیرم که گوش ندهی اش و گیرم که برای تو نخواندش ،همراه میگذاریش بی آنکه حتی جائی پس پشت ذهنت جایش دهی.
نگاه از خط زردی که به آینده میرود و تو تخته گاز پایانش را میجوئی بر میداری و چشمت به ساعت ماشین میافتد، ساعت صفر. پانزده فروردین ماه شد و تو تجربه بی مانند سی سالگی را آغاز میکنی. دهه چهارم عمری که نقطه پایانش را نمی شناسی.
تخته گاز جاده را گز میکنی و عمر را. آغاز دهه چهارم عمر تو را به سه دهه گذشته میبرد:
دهه اول همراه است با هیاهوهای عجین شده آن روزها با صدای آژیر و ضد هوائی، با مارش نظامی و نام کربلا، سرزمینی که همه میجویندش. همراه توست ساعتها در صف دیدار پدر ایستادن در گرمائی که گاه کلمن کوچک آبی بیرون آمده از زیر چادر مادربزرگ میکاهدش. با مدرسهای که درک نمیکند چرا یک هفته در میان یک روزش را جیم میزنی. خاطراتت را مرور میکنی، خاطراتی که بوی اشک و آه میدهند، ناله و نفرین. بوی گس خشونت، بوی همراه دهه اول زندگیت است. دههای که تو میبایست بازیهایت را در آن برگزار میکردی و جهان را به بازی میگرفتی و بازیگونه میخواستی، و آنها را در صلح و دوستی مرور میکردی، سخت تو را به سریع بزرگ شدن فرا خواند. باید میفهمیدی همه آنچه بزرگتر ها همه در شوکش بودند و ناتوان از هضم آنهمه بلا که بر سرشان میبارید. و تو در میان آن همه بلا که شالوده شخصیت فردایت را نهاد چند یادگار به ارث بردی:
ارزش دانستن خواندن، دانش، تفکر و خواستن. ارزشمند دیدن آزادی که دستاورد همه خواستنهای پاک انسانیاست.
دهه دوم اما دهه همه سردرگمیهایت بود دهه تمرین جوانی همراه با چاشنی سردرگمی نوجوانی. رنگهای کوتاه و خواستهای چند صباحی همراه با استقلال با پس زمینه خاکستری تیره رنگ صدای دو رگه و پشت لب سبز شده. یک دهه تجربه کردی تا بفهمی که سبیل پر، بازوی پهن یا سینهای ستبر نشان مردانگی نیست. صدای کلفتتر و بلندتر حقگو تر نیست. اخم و خودخواهی بزرگی نیست.
ابزار، خراب کردن و ساختن، تفکر کردن و ریاضی را پرستیدن و جهان را از دریچه ریاضی دیدن و در پی معلول هر علت بودن میراث عظیم آن روزهاست.
دهه سوم دهه تغییرات شگرف بود دهه درس و درس و درس، مهندسی و دنیای نامتناهی و پر راز و رمزش. آزادی را خواستن و جوئییدن. دهه اینکه میخواهی جهان را تکان دهی. تجربه کردن دوری و زندگی شخصی و شروع مسئولیت. دوران عشق را تجربه کردن و فهمیدن، دوتا شدن و همراه شدن با او که بزرگترین رفیق است و همراه. آغاز تجربه حق خواستن و حق گرفتن و تغییر دادن به قدر همت خویش و به قدر توان خویش.
یاد گرفتی که باید همفکران و همراهان را یافت چرا که با آنان چه کار ها که نمیشود کرد. یاد گرفتی که با خواست جمعی میتوان خیلی چیزها را عوض و با بیتفاوتی میتوان خیلی چیزها را خراب کرد. آموختی که غر زدن، رد کردن و جهان پیرامون را نفی کردن و خود را عقل کل دیدن و در عین حال جز فحاشی هیچ نکردن ویروس مسری و مهلکی است که بهترین دستاوردش جستن زیستگاهی در دور دستهاست، به قیمت از دست دادن همه آن چیزها که هر کدامشان در آن مکان توان در آوردن اشکت را دارند.
و تو اینجائی، ابتدای دهه چهارم زندگی و باید یادت باشد، یادت باشد خیلی چیزها را…
بگذرد این روزگار!