تازه آمده بودم تهران، فوق لیسانس را شروع کرده بودم سوئیتی به لطف بستگان همسرآینده آن موقع اجاره کرده بودم که طبقه بالایش زن و شوهر نازنینی ساکن بودند.
گاهی صبح ها با آن ها تا مسیری که نزدیک کارم بود میامدم و هر صبح گله داشتند که دیرشان است و از فردا زودتر بلند میشوند و زودتر راهی کارشان میشوند، و این فردا نیامد.
این روزها من و همسر همینگونهایم هر روز فردا را روز سحرخیزی مینامیم و این فردا نمیدانم چرا نمیآید.
این خاصیت جوانی و عشق است و جای نگرانیای نیست. ما هم همینطور بودیم/ هستیم و جمعهها چه روزهای مبارکی بودند که اضطراب زود بلند شدنمان نبود.