دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارم
مارس 2, 2008 روی 12:57 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر نوشتن از خود, کوچک نوشتهها
تازه آمده بودم تهران، فوق لیسانس را شروع کرده بودم سوئیتی به لطف بستگان همسرآینده آن موقع اجاره کرده بودم که طبقه بالایش زن و شوهر نازنینی ساکن بودند.
گاهی صبح ها با آن ها تا مسیری که نزدیک کارم بود میامدم و هر صبح گله داشتند که دیرشان است و از فردا زودتر بلند میشوند و زودتر راهی کارشان میشوند، و این فردا نیامد.
این روزها من و همسر همینگونهایم هر روز فردا را روز سحرخیزی مینامیم و این فردا نمیدانم چرا نمیآید.
پیوند پایدار
این خاصیت جوانی و عشق است و جای نگرانیای نیست. ما هم همینطور بودیم/ هستیم و جمعهها چه روزهای مبارکی بودند که اضطراب زود بلند شدنمان نبود.
احسان wrote @ مارس 2, 2008 at 11:42 ب.ظ
این همان فردایی است که همیشه انتظارش را می کشیم و کلی برنامه برایش داریم. از فردا این کار را می کنیم… فردا آن کار را می کنیم…
اما این فردا چرا نمی رسد، نمی دانم!
من هم همینطورم!
سلام
ممنون ،شما لطف دارید به من و جوجه هایم ….
leila wrote @ مارس 3, 2008 at 12:51 ق.ظ
salam dooste aziz mamnoonam az hozooretoon .ba arezooye saharhai sarshar az shadi baraye shoma va hamsaretoon .
گيل بانو wrote @ مارس 3, 2008 at 8:22 ق.ظ
سلام. خوشحال ميشم به من هم سر بزنيد.
امیر wrote @ مارس 3, 2008 at 11:26 ق.ظ
اینجور فردا ها هیچوقت نمیان رفیق….
گيل بانو wrote @ مارس 3, 2008 at 2:15 ب.ظ
از اينكه دعوتم رو قبول كردي و از لطفت متشكر م.
با سلام به شما همشهری گرامی.جرثقیل اکوان، با قامتی شکسته و قدی خمیده، همچون پیرمردی رنجدیده و رها گشته، در گوشه ای از شهر خدا، انتظار دیدار مهربانانه جوانان آبادان را می کشد….او را چشم انتظار نگذاریم….مرا نیز…[گل]
“باد هم سراپا سرمست سادگی هاش بود,
وقتی که می دید
هنوزم که هنوزه
- سکوت -
سین هفتم سفره هفت سین هرسالشه”
“عیدانه ” - آخرین دستنوشته “دلتنگ دلتنگی های آسمان” - بهانه دیدار شما را دارد…
سلام
همیشه می گوییم از فردا درست می شویم اما فردا هم مثل امروزمان است …من مدتهاست که می خوام هر روز صبح به کنار دریا بروم و پیاده روی کنم اما مگه این خواب دلچسپ وله می کنه !
يكي از شخصيتهاي در بار غزنوي كه سحر خيز بود هميشه مي گفته سحر خيز باش تا كامروا شوي
پادشاه نقشه اي ميريزد و عده اي را صبح زود در مسير او قرار مي دهد و لباس هايش را از تن در اورده و رهايش مي كنند !
او به خانه برگشته و لباس پوشيده و به كاخ مي رود بنابر اين دير به انجا مي رسد
پادشاه مي پرسد چرا دير آمدي مي گويد دزدها لباسهايم را دزديدند
پادشاه مي گويد پس سحر خيزي كامروائي ندارد
پاسخ ميدهد كه دزدها از من سحر خيز تر بودند!
سحر خيز باش تا كامروا شوي!
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>