دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارم
فوریه 29, 2008 روی 3:52 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر اجتماعي فرهنگي, نوشتن از خود, کوچک نوشتهها
پشت چراغ قرمز… در عالم خودم غرقم… تق ..تق.. صدای دستی که بر شیشه میخورد به خودم میآورد.
دستهای نرگس تعارفم میکند، با اکراه میگیرم و پولش را میدهم، هزار تومان. جلوی بینی میگیرم. ناخودآگاه بر زبانم جاری میشود: ” بوی بهشت …”
پی نوشت: اینجا را ببین یک چیزی ته قلبت میلرزد.
پیوند پایدار
احسان wrote @ مارس 1, 2008 at 11:44 ب.ظ
به گمانم زمانی که در پشت چراغ قرمز در عالم خود غرق بودی، من هی شماره ی منزلت را می گرفتم تا گریزی زده باشم از این همراه کوچکی که هیچ وقت در دسترس نیست تا احوالی بپرستم از آن دو دوست دیرین.
احسان wrote @ مارس 1, 2008 at 11:48 ب.ظ
یک چیزی یهو یادم اومد!
نمی دونم چرا وقتی اسم گل «نرگس» میاد، یهو یاد «شیرا»ز میوفتم!
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>