دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارم
فوریه 16, 2008 روی 11:22 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر نوشتههاي همسر
ميداني عمه از اين زمستان سرد و سياه و متنفرم.از اين زمستان لعنتي که تو را با خود برد.هرچند نه بهار نه تابستان و نه پاييز اين سال سياه هيچ کدام روي خوشي به من نشان ندادند.
مي داني عمه رفتنت را باور نمي توان کرد.مني که با هر زنگ تلفن بي وقتي به خود مي لرزيدم که مبادا رفته باشي نمي توانم تصور کنم ديگر نديدنت را نمي توانم تصور کنم خانه خالي از تو را.
آه عمه نازنينم باور نمي کنم اين تويي که رفته اي باور نمي کنم که آن حجم کوچک ولاغر پيچيده در کفن تو بوده اي باور نمي کنم اين منم که فرياد مي کشم و زار مي زنم در عزايت باور نمي کنم.
دائم فکر مي کنم که اين کابوس لعنتي تمام مي شود که اين غم دور مي شود اين سرما تمام مي شود و تو دوباره سالم و مهربان همان جايي هستي که هميشه تصورت مي کنم. هستي آن گاه که به خواستگاري مي آيند آن گاه که به خريد عروسي مي رويم .آن گاه که جهاز مي آورند .آن گاه که کودکي درونم رشد مي کند آن گاه که کودکي را در آغوش مي گيرم .
آه نازنينم چگونه باور کنم رفتنت را؟ چگونه مي شود به روزهاي بي تو فکر کرد؟
پیوند پایدار
باد صبا wrote @ فوریه 17, 2008 at 12:05 ق.ظ
حق داري… اين درد حق توست…
lili wrote @ فوریه 17, 2008 at 1:00 ق.ظ
آخي واقعا متاسفم
اميدوارم از اين به بعد بهترين ها برات بياد.
لي لي
هومان wrote @ فوریه 17, 2008 at 9:39 ق.ظ
همدردي صميمانه ما را بپذيريد.
كاروان دائما در سفر است همه با آن همراه مي شوند و اين همراهي در فاصله زماني متفاوت انجام مي گيرد و ما نيز الزام به اين سفريم .
سفرش خوش باد.
نسرين wrote @ فوریه 17, 2008 at 10:54 ق.ظ
من هم مي گم حق داري عزيزم…. مي دونم چقدر عمه ات رو دوست داري
از خدا صبر تحمل اين مصيبت رو براتون مي خوام…
اميدوارم روحشون شاد باشه
امیر wrote @ فوریه 17, 2008 at 11:07 ق.ظ
متاسفم از اینکه میبینم در روزهای سختی هستید. آرزو میکنم این درد رو بتونید تحمل کنید. با بعضی از واقعیت ها کنار اومدن خیلی دردناکه….
یاد و خاطره شون گرامی !
نبودن خيلي سخت است. تصور اينكه كسي را كه دوست داري نباشد. اين جور وقتها واقعا آرزو مي كنم يك جوري يك جايي باشد…
sheeva wrote @ فوریه 18, 2008 at 12:39 ب.ظ
تسلیت می گم امیدوارم یادش همیشه به خوشی بمونه اما غمش از یادتون زود بره
yadema wrote @ فوریه 19, 2008 at 12:57 ق.ظ
صبر و شکیبایی آرزو می کنم.
[...] گفت که خوب نیست. علت رو پرسیدم. متوجه شدم که آزرده است و سوگوار در غم از دست دادن عمه. و من مات و حیران که چگونه و با چه کلامی، خودم را در غم [...]
boogi wrote @ فوریه 20, 2008 at 12:57 ب.ظ
:(((((((((((((((((((((((((((((((
“….قطاری که نزدیک و نزدیکتر می آید.
هارمونی يکنواخت چرخها,
چرخهایی که سالهای سال
نقطه تلاقی اين دو خط موازی را
در دور دستها جسته اند…..”
“تلاقی” آخرين دستنوشته “دلتنگ دلتنگی های آسمان” در انتظار نگاه گرمتان است!
علی wrote @ فوریه 23, 2008 at 7:12 ب.ظ
فکر کنم منم مدتی از بچگیم رو کنار همین کوه بودم
معالی آباد دیگه، نه؟
dark wrote @ فوریه 27, 2008 at 3:45 ب.ظ
من هم تسليت ميگم
ولي باور كن كسي كه با رفتنش, انساني رو دلتنگ خودش بكنه, لياقت اين رو داره كه بره يك جاي بهتر و خوشحال باشه
گاهي وقتها به اين هم فكر كن
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>