نقطه.
نقطه، به انتهاي سالها مرارت و سختي. به شانههائي که سالها غم و اندوه به دوش کشيدند و سنگ صبور جمعي ماندند.
نقطه، به تکيهگاهي که عشق را گشاده دستانه هديهگر بود و لبخند را بيدريغانه بخشنده. به فريادي که پس پشت مردمکاني نگاهش داشته بود. فريادي از جنس سالها غم و رنج و مرارت خود و ديگراني که ميبايد به دوش و به دندان ميکشيد.
نقطه به عشقي که با نامي و با حضوري عجين بود. عشقي که شالوده جمعي ساخته بودش.
نقطه به صبري. صبري که فاتحانه درد را و سختي و رنج سالها را درون قلبي نگاه داشته بود و آنگاه به سر آمد که سختي دادن به ديگران را بر نتافت. حتي اگر آنان بپرستندش و وجودش را به وجود خويش پيوند زده بينند.
و دريغ. دريغي که برجاي ماند از همه بودنهائي که ديگر نيست. از همه عشقي و لبخندي، که هنوز مي شد و ميبايست به جان در بر کشيدش و سيرابش شد و دلگرم از آن. به همه ماوائي و تکيه گاهي که ميشد و ميبايست در پشت خود ديد و صلابتي که حضورش به انسان ميداد و ديگر نيست.
دريغا…
نه!! نقطه، شايد که انتهاي عمري باشد، انتهاي عشقي اما، هیچگاه نيست. اين عشق همواره با ماست.