دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

خيلي دور خيلي نزديک

در زندگي سرشار از پستي و بلندي، در زندگي لبريز از بي‌آگاهي از آينده، گاهي حرفي، سخني، حديثي، خبر از غمي مي‌دهد و آه و حسرتي بر جاي مي‌نهد. گاهي خبرها همانند مرگ عزيزانند که بايد غمشان را بر دوش کشيد و رفت، خداحافظي بايد کرد و بايد که ادامه داد چرا که هنوز در خيل زندگانيم.

اما گاهي خبري از شروع دردي حکايت مي‌کند که بايد نمي‌دانم ماه‌ها يا سال‌ها به دوشش کشيد با اميد، اميدي که گاهي پررنگ است و گاهي محو مخلوطش ديد و منتظر ماند تا آينده برايت چه ارمغان آورد بايد که با هر زنگ تلفن بر خود لرزيد و با هر خبر ديگر نفسي به راحتي کشيد و دوباره به انتظار ايستاد و هربار همانند قبل اميد را در ذهن جستجو کرد و چگونگي ادامه را کنکاش.

اميد مي‌بايد چرا که ما را نيز نا آگاهي از آينده همچون همه مبتلاست. شايد که خيلي دور و شايد که خيلي نزديک…

9 دیدگاه »

  عمو اروند wrote @ فوریه 6, 2008 at 10:00 ق.ظ

¨چه خبره؟

  نسرين wrote @ فوریه 6, 2008 at 10:41 ق.ظ

آلان يادمارو خوندم بعد اومدم اينجا. نگران شدم. چي شده …؟

  ماه رقصان wrote @ فوریه 6, 2008 at 11:46 ب.ظ

خدا كنه چيز مهمي نباشه…

[...] به هر حال از آرش برای نوشته اش ممنونم. با اجازه ی خودش «خیلی دور، خیلی نزدیک» را از «دراک» نقل می [...]

  هومان wrote @ فوریه 7, 2008 at 9:10 ق.ظ

وقتي كه روي تخت بيمارستان به اجبار دراز كشيده اي و هر ساعت منتظر داروئي و هر لحظه انتظار دردي و هر بار حضور پزشكي و پرستاري و …
هر روز ملاقاتي و آرزوي شفائي !
و گاه حضور غير منتظره اي انرژي دوباره اي ميگيري
اميدي ديگر و تلاشي جديد براي سلامتي
شايد بسياري تصور كنند كه مرگ سخت است چون در مرحله عمل قرار نگرفته اند اما وقتي كه با آن دست به يقه ميشوي واقعيتي را مي پذيري كه ديگران هر گز نديده اند. اما مسيري ست كه همه مي روند فقط تاخير كمي دارند تا برسند. آنگاه كه روي تخت بيمارستان با خونسردي تمام دراز كشيده ايم نمي دانيم كه چشمها و دلهاي نگران بسياري آن بيرون منتظرند تا دوباره به جمعشان بپيونديم اما نمي دانيم چه خواهد شد و شايد همين ندانستن ها باعث شود تا قدر يكديگر را بدانيم كه تا ناگه زيكديگر نمانيم و هر نفسي كه فرو ميرود ممد حيات است و چون بر ميگردد مفرح ذات پس لحظه بين دو نفس هر گز قابل پيش بيني نيست.و ما در اين لحظه آرزوي سلامتي براي دوستان عزيز خود داريم.
(مهم نيست كه انسان چند بهار از زندگيش گذشته باشد مهم اينست كه عمري بهاري زندگي كرده باشي )

  boogi wrote @ فوریه 7, 2008 at 8:31 ب.ظ

آقا يه جوري بگيد ما هم متوجه بشيم.

  احسان wrote @ فوریه 8, 2008 at 12:19 ق.ظ

بوگی عزیز!
می توانی از سولماز بپرسی.

  boogi wrote @ فوریه 8, 2008 at 2:29 ق.ظ

پريروز كه اين مطلب را ديدم آيكون خانم سولماز در گوگل تاك روشن بود ولي غير فعال. بعد از اون هم فعال نشده كه بپرسم.

  امیر wrote @ فوریه 8, 2008 at 11:38 ق.ظ

دوست عزیزم. چند بار نوشته ات رو خوندم و با هر بار خوندن اون حس ناشناختهء ترس و اضطراب که بخشی از وجودم شده (بعد از این مهاجرت چند ساله) دوباره خودش رو ریخت بیرون…. انتظار نداشته باش که بگم “امیدوارم همه چیز خوب پیش بره” یا “هرچی خیر و صلاح باشه” و از این دست جمله هایی که فقط کلیشه هستند و پشتش نه من دنبال مفهومی میگردم و نه تو با خوندنش به آرامشی میرسی….ولی واقعاً و از صمیم قلبم آرزو میکنم که این مساله (که اصولاً نمیدونم چه چیزی هم هست)رو بتونی با دغدغهء کمتر تحمل کنی و …. و همین!

نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>