در زندگي سرشار از پستي و بلندي، در زندگي لبريز از بيآگاهي از آينده، گاهي حرفي، سخني، حديثي، خبر از غمي ميدهد و آه و حسرتي بر جاي مينهد. گاهي خبرها همانند مرگ عزيزانند که بايد غمشان را بر دوش کشيد و رفت، خداحافظي بايد کرد و بايد که ادامه داد چرا که هنوز در خيل زندگانيم.
اما گاهي خبري از شروع دردي حکايت ميکند که بايد نميدانم ماهها يا سالها به دوشش کشيد با اميد، اميدي که گاهي پررنگ است و گاهي محو مخلوطش ديد و منتظر ماند تا آينده برايت چه ارمغان آورد بايد که با هر زنگ تلفن بر خود لرزيد و با هر خبر ديگر نفسي به راحتي کشيد و دوباره به انتظار ايستاد و هربار همانند قبل اميد را در ذهن جستجو کرد و چگونگي ادامه را کنکاش.
اميد ميبايد چرا که ما را نيز نا آگاهي از آينده همچون همه مبتلاست. شايد که خيلي دور و شايد که خيلي نزديک…
¨چه خبره؟