ميخواستم به او بنويسم که چشمانش فداي يک لحظه شادي جواني شد. به او که آيندهاش تباه يک بازي شد. اما نميتوانم. چگونه ميتوان انساني را خطاب قرار داد که سياهي شب و سپيدي روز معنايش را در يک لحظه، بواسطه هيجان لحظهاي شايد جواني که بي هيچ فکري آن ميکند که ميخواهد، از دست ميدهد.
چگونه ميتوان برايش از اميد، از ادامه زندگي و از جواني گفت که پاشنهاش را ور ميکشد، صورتش را رنگ ميکند، پرچم تيمش را کول ميگيرد و جيبهايش را پر از نارنجک دست ساز ميکند؟
بگذار خطاب به تو بگويم؟ آري با توام با تو که شايد با هر باخت تيمت گريه کني يا نکني و با هر بردش شادي کني يا شادي نشان دهي! به تو که هميشه داور خطاکارترين فرد جهان است، حريف بيناموسترين انسانها و مربي حريف فرمانده دشمن.
با تو ام آري با تو که رنگها را تفکيک ميکني. با تو که جهان را تک رنگ ميخواهي. با توام!
شادي کردي؟ اعتراض کردي؟ آري شايد، اما به چه قيمت؟ انساني، جواني مانند تو، برادرت! چشماني را فداي اين يک لحظه هيجان تو کرد که سالها ميبايست چراغ راهش ميبود، چشماني که ميبايست زيبائي جهان را نشانش ميداد، جهاني که زشتيش را تو خيلي زود نماياديش. به قيمت تباه کردن زندگيو آينده انساني که چون تو آرزوها داشت و سالها زيستن بي نقص را در سر ميپرورانيد. انساني که چون من و تو زندگي ميخواست- ساده همچون بسياري از اين مردم – و سهم خود را ميجوئيد -بي کم و کاست – از اين زندگي.
ما را چه ميشود؟ ملت قهرمان پرور پهلوان پرست را چه ميشود که جواني پاک را فداي هيجاناتمان ميکنيم؟ ما را چه ميشود که دختران سرزمينمان را فداي لذتي کوتاه ميخواهيم ، دغل بازي و کلاهبرداريمان را به عنوان “زرنگي” با سينهاي ستبر جار ميزنيم؟ زندگي خصوصي هنرمندمان را در دايره سوداگري به هيچ ميگيريم و زندگي دختري که هنرمندمان است را به تباهي ميکشانيم؟
ساعتها بر آنچه نميدانيم ونميشناسيمش به درستي، زار ميزنيم و بر سر ميکوبيم. ساعتها گلو ميدريم براي ورزشي که قرار بود! نشاط آور و سلامت آفرين باشد. اما در مقابل همه اين چيزها سنگدليم و ساکت.
ما را چه شده که جوانمردي و جوانمردان را با کلام “فردين بازي” به سخره گرفتهايم؟
baba bazam be to ke in chizaro mibiniyo va azashon nemigzari va minevisi .motmaen bash age ye nafaram az in neveshte dars begire bozorgtarin karo anjam dadi