1- برف و سرما اين روزها مملکت را فلج کرده، نميدانم کشوري که دماي هواي پنج درجه بالا و پايين اينگونه فلجش ميکند، چطور مرگ بر آمريکا ميگويد و ميخواهد در مقابل تمام جهانيان بايستد.
2- سالها گرما عشقم بود – شايد به خاطر رابطه مستقيمش با دريا- و سرما و زمستان شايد به خاطر مدارس استبداد زده ما غمبارترين فصل سال. اين ماجرا ادامه داشت تا از قضاي روزگار در اين فصل عاشق شدم، آن هم چه عاشق شدني… پس از آن زمستان زيباترين فصل سال است. با برف و يخبندانش حال ميکنم و زندگي را در شاخهاي يخ زده يا درختي سفيد پوش شده لمس ميکنم.
3- عشق زمستاني گرمم ميکند در اين هوا، و با هر سرمائي که اين روزها به صورتم ميخورد يادم روزهاي زيبائي را ميآورد که پس از عاشق شدن در يک چنين هوائي داشتهام ياد نومزدنگهامان، ياد دور بودنهايمان و دلپرکشيدنهامان، ياد لحظهاي که در سختترين شرايط و دور از هم، در گرماي طاقت فرساي کوير، خبر رسيد که ميتوان کنار هم بود و نزديک به هم، و پس از آن يک زمستان عشقولانه را رقم زد. آن زمستان را خوب يادم هست با اينکه زير فشار شديد درسي بودم اما بيش از پيش به گياهان کوچک يخ زده توجه ميکردم و اين نغمه تنوع و گوناگوني طبيعت را با تمام وجود گوش ميدادم. کوه سرد را با تمام وجود دو نفري ميخواستم و با همراهيش لمس کردم.
4- با همه مشکلات اين روزها، مشکلاتي که طبيعت متهم اولش است، اين سرما برايم زيباترين است و اين سپيدي زيباترين رنگ جهان رنگ تمام پاکيها، رنگ پاکي که تو داري و برايم به ارمغان آوردي. پاکي جسم و ذهن و عملت.
5- ما به يک مراسم عجيب و غريب و نا آشنا به نام بالماسکه دعوت شديم من پس از مدتها کنکاش , و با پيشنهاد فرجام باغ آلوچه آخرش با گواش صورتم را شبيه قهرمانان کارتون The Incredibles کردم همسر عزيز هم يک ماسک بالماسکه به صورتش زد از آن ها که در فيلم ها وقتي ميخواهند فراماسونري در ايران را نشان دهند ميبينيم. پسرخاله هنرمند آهنگساز مش مش پرست هم خودش را دکتر کرده بود و با يک عدد روپوش سفيد و گوشي، با سبيلهاي نازک که شبيه دکترهاي تازه از فرنگ آمده دهه سي شده بود. دختر خاله جهانگرد همسر هم مرگ خوار شده بود و در طول مراسم خصوصا مواقعي که چراغ خاموش بود چند بار مرا تا پاي قبض روح شدن برد. خواهر زن جان هم خودش را شکل ملکه شهر اوز کرده بود يکپارچه زرد پوش صورتش کمي شبيه خورشيد. دو تن از بانوان محترم هم پسر پوش شده بودند آن هم از نوع لاتياش، يکي هم که شکل رفتگرها شده بود و با لباس کار آنها که حتي آرم شهرداري هم داشت و با يک عدد جاروي بلند تشريف آورده بود شوهرشان هم يک ترکمن اصيل متمايل به قزاق بودند و کلي با حال. خلاصه يک خانم کوليخيلي با حال با رعايت جزئيات که مرتب در حال طالع بيني مردم بود وکف دستشان را ميديد، يک عرب شکم گنده بادبزن به دست، يک حاج آقاي کاملا در نقش فرورفته، شنل قرمزي، فرشته، خرس، دختر مدرسهاي، کبريت فروشي بينوا و … از ديگر شرکت کنندگان بودند.
6- اولش از رفتن به يک همچين مهماني زياد ذوق و شوقي نداشتيم و آن را به خاطر ايراني نبودن زياد تحويل نگرفته بوديم ولي خيلي خوش گذشت. چه اشکال دارد انسان با تمام شاديها و جشنهاي جهان شاد باشد. ديدم اين چند روز بعضي گله کرده بودند که ايرانيان را چه به کريسمس مگر آنان نوروز ما را جشن ميگيرند؟ فکر نکنم معاملهاي در کار باشد ما نوروزمان را بزرگ داريم و تبليغش کنيم و شاد باشيم و جشنش گيريم با ديگر شاديهاي جهان هم شاد باشيم براي ما ملت گريه دوست غم طلب شفاست.
7- اين ساربان محسن نامجو هم اين روزها حسابي فاز ميدهد. آن تکه که ميگويد: ” که هستم من آن تک درختي که در پاي طوفان نشسته…” آتشي در جانم شعلهور ميسازد که نگو. با همسر گوش ميدهيمش و بياختيار همراهش نوا سر ميدهيم. از آن ترانههاست که سالها ميتوان گوشش داد. از آن تيپ ترانهها که انگار از درون خودت جوشيدهاست.
8- اين گاز هم اين روزها قصه جالبي دارد پيدا ميکند از سوئي مسئولان چشم به دست مردمند تا شعلههايشان را کم کنند، گاز به همه برسد و گاز صنايع که ديوارشان از همه کوتاهتر است را قطع ميکنند و از سويي دانش آموزان تعطيلي خوش آمده، مردم را با اس ام اس تشويق به بالا کشيدن شعلهها جهت تعطيلي بيشتر مينمايند. اين هم از برنامهريزيهاي کلان مملکتي. به هرحال گند کار بايد يک جائي در بيايد ديگر، بماند که هزار جاي ديگر هم در آمده.
9- کار کارشناسي!!! اينها ببين و برنامهريزيشان را. وقتي هرکس سرش به تنش بيرزد خانه نشين کني و فراري از مملکتش و هرکه …تر بود پست مهمتري دهي همين است ديگر. گاز در اثر سردتر شدن فشارش ميافتد. مصرفش هم که بالاتر ميرود. در نتيجه ته خط بي گاز است و هزار جا هزاران مشکل. گاز نيروگاه را قطع ميکنند، ميگويند گازوئيل يا مازوت بسوزان از آن طرف نيروگاه با اين دو سوخت توليدش پائينتر است و برق هم کم ميآيد نميشود گرمايش برقي را تبليغ کرد جاي گاز. صنايع ديگر هم مازوت و گازوئيل گيرشان نميايد تعطيل ميکنند. – کارخانه لاستيک معروفي را ميشناسم که يک هفته است کارمندانش در خانه حال ميکنند- توسعه شبکه گاز هم که نه اقتصاديست و نه اينکه به سرعت ممکن است. در اين مملکت هم تا بلا نازل نشود بد جور هم نازل نشود به فکر چاره نيستند. تازه چارهکارشان هم هميشه صورت مساله پاک کردن است. گاز کم آمده قطع کنيد فلان جا و فلان جا و بهمان جا را. برنامه ريزي پشم است و کشک. کارشناسان سر به تن بيرز گفتند بابا جان گاز را از کنگا که نميبرند لب مرز افغانستان يا شمال يا اردبيل. تبديلش ميکنند به برق، برق ميدهند هم ايمنترست ، هم پاکتر است و هم اقتصاديتر با توسعه راحتتر و قابليت اطمينان بالاتر . کو گوش شنوا صادرات گازشان هم که غوز بالا غوز است خط لوله صلح راه انداختهاند هزار متر مکعبي 180 تا 200 دلار بايد از ترکمنستان بخرند با خطوط لوله بسيار پرهزينه بايد به پاکستان با رقم مخفي از من و شما احيانا بسيار کمتر بفروشند. سياست ملا نصرالديني است ديگر. بماند که اينروزها روي ملانصرالدين را سفيد کردهاند.
این رشته سر دراز دارد برادر !