دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دستنوشتههاي نامربوطم را ميگذارم
ژانویه 4, 2008 روی 2:43 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر نوشتن از خود
اين شب يلدا ميزبان دوستاني بوديم بينظير از دوراني بينظير. دوراني به قدمت شش سال که اميدوارم مثل بينظير بوتو ترور نشود. دوستاني که شروع دوستيمان با آنها به شش سال پيش يلدا شبي باز ميگردد در دوران دانشجوئي.
هر سال فرصتي اگر دست بدهد دور هم جمع ميشويم هر کدام از گوشهاي از ايران.
امسال دوستان بسياري آمدند و دوستان بسياري هم نيامدند- اين به آن درـ
احسان عمو جون يا احسان گفتمان اولين کسي بود که اعلام آمادگي کرد و با خودش خمير علي قديم و زلف علي فعلي را هم آورد. خمير علي به آن کله نازش و نور پردازيش چه صفائي به رقص شب يلداي ما در تاريکي داد.
پزشک، فيلسوف، جامعه شناس، روانشناس، اديب، مهندس، کارشناس چاقو و… جناب دکتر حميد دامت افاضاته هم به مجلس ما صفائي جانانه داد با اينکه شايد در شوخي با او زياده روي کردم ولي خوشمان آمد. يک جورهائي اذيتايبل است.
آقاي برنامه نويس هم که بد جوري حدش به طاسي دارد ميل ميکند با ما بود گيرم که همهاش پيش ما نبود ولي بودنش قنيمتي بود.- گلاب به رويتان…-
خانم مامائي هم بود. از بس درباره زايمان و دردهايش براي عيال ما سخن سرائي نمود که ديگر دلم ميخواست از پنجره پرتش کنم بيرون. دل و رودهمان را به هم دوخت لامصب.
نماينده کردستان در جمع ما هم با عيال آمده بود. پشم و پيلش آنقدر ريخته که ديگر دفش را همراه نميآورد. نازنيني است اما…
ديکتاتور بزرگ هم نتوانست بيايد و از راه دور زنگکي زد. چندتائي هم به علل گوناگون عذر خواستند از مريضي همسر گرفته تا مهمان داشتن. الهي فال زينب راست باشد…
فرشاد سرباز وطن هم با تلفن در جمع ما بود با اينکه زياد نفهميدم در ميانه رقص چه اراجيفي تحويلش دادم اما جايش خالي بود.
پیوند پایدار
امير wrote @ ژانویه 4, 2008 at 11:26 ق.ظ
آقا با این اذيتايبل کلی خندیدم….!!! ولی جداً چه حالی میده که دوستای قدیمی بعد از مدتها دوباره دور هم جمع بشن!
واي ! من از صميم قلب شاد مي شم وقتي مي بينم دوستان قديمي دور هم جمع مي شن ! من متاسفانه معدود دوستان عزيز قديمي هم كه داشتم حالا با فرسنگ ها فاصله ايم ! اميدوارم هميشه شاد و خرم باشين !
دلم براي جمع هاي دوستي لك زده ! دوستاني كه از ديدنت شاد بشن و از ديدنشون شاد بشي ! خوش باشين
احسان wrote @ ژانویه 4, 2008 at 7:22 ب.ظ
این رفیق شفیق ما دو نفر را از قلم انداخت که من به قلم می آورمشان.
یکی این دوست ما سولماز بود که یکی دو ماه پیش، روزی به تعجیل تمام زنگ زد و قبل از سلام و احوالپرسی گفت: «یه چیزی بگم نه نمی گی؟» ما هم مانده حیران و سرگردان گفتیم: «بگو»!
گفت: شب یلدا منزل ما مهمان هستید، تشریف بیاورید.
گفتیم: بیست و چند ساعتی امان بده تا برنامه هایمان را بچینیم و خبر دهیم.
خبردادیم که می آییم و این صحت دارد که ما اولین کسی بودیم که اعلام آمادگی کردیم.
یکی دیگر هم همین رفیق شفیق «دراک» نویس ماست. همان که شنیدم تکذیب کرده که صدبرگ کاغذ به «گفتمان» هدیه کرده و گفته است که بیشتر بوده! - اگر می گوید حتما راست می گوید به هر حال ما دندان اسب پیش کش را نشمردیم -
خدایش عمر دهاد به شدت از میهمانان پذیرایی کرد با صبحانه ای دلنشین از نان بربری گرفته تا پنیر و حلوای ارده و تخم مرغ و چای و کره و دیگر مخلفات و نیز در شب مهمانی بسیار جانانه تر.
و هر دو بسیار برای دور هم جمع شدن دوستان کوشیدند، کوشیدنی!
خوش باشين ! منم دلم براي دورهمي هاي دوستانه تنگ شده ! ( اين كامنت دوني نظرات منو مي خوره ! دوبار نظر گذاشتم ولي نيست ! )
سلام دوست گرامی.مانند همیشه زیبا نوشته بودید…..راستی شهر خدا هم با مطلبی پژوهشی و مصور پیرامون تاریخچهء دانشکدهء نفت آبادان بروز شده….چشم انتظار حضورتون هستم.
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>