عزيزترينم اين روزها ي آخر پاييز كه مي آيد من مست مست مي شوم فكر كه مي كنم لبخند مي زنم مدام چيزي توي دلم فرو مي ريزد .خوب مي داني چه مي گويم اين روزها سالگرد عاشقي ماست . سالگرد روزهاي كه مست پيدا كردنت بودم و ديوانه تورا داشتن روزهايي كه هر روز مي ديدمت و ديدنت براي من گم شده آرامش بود روزهايي كه خودم را پيدا كردم با تو ودر كنار توروزهايي كه عشق را شناختم دلم پيش تو بود و بي خبر بودم از حال دلت تا برايم خواندي:
” من و تو يكي شوريم از هر شعله اي برتر كه هيچ گاه شكست را بر ما چيرگي نيست چرا كه از عشق روئينه تنيم”
. هيچ وقت هيچ كجا و اين گونه عشق را نفهميده بودم كه آنجا توي آن اتاق كنار پله هاي طبقه دوم در اتاق كانون فهميدم .
بارها به اين فكر كرده ام كه اگر در پايان ترم اول وقتي خسته ، ترسيده و دل شكسته بودم انصراف مي دادم ، اگر هومان را نمي ديدم اگر تند تند آن فرمهاي اشتراك كانون را پر نمي كردم ، اگر هومان بعد از يك سال پي من نمي فرستاد اگر پا به درون آن اتاق نمي گذاشتم ، زندگي من چگونه مي گذشت ؟ مي دانم و مطمئنم كه بدون تو زندگي من چيزي كم داشت .خوشحالم كه هيچ كدام از آن اتفاقات نيافتاد و همه چيز دست به دست هم داد تا من به اين باور برسم كه حتما جايي و زماني كارخوبي كردم كه خدا چنين پاداشي به من داده است.
دوستت دارم مرد عزيز زندگي من
خیلی عقشولانه بود!
مستی اصلا کار خوبی نیست. خواه خواجه حافظ مست باشد خواه سولماز!
هومان همیشه معجزه می کند!