دراک

دراک نام کوهي است، تصادفي من در کنارش بزرگ شدم.. اينجا دست‌نوشته‌هاي نامربوطم را مي‌گذارم

بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

مجنون، عشق را ندانست. کم کمش ندانست به چه کارش مي‌آيد. ديوانه بي‌نوائي بيش نبود. همين بود که عاقبتش بيابان‌گردي شد و ناکامي.

فرهاد اما بزرگ بود و سزاوار عشقي اين‌چنين. آنقدر بزرگ بود که بداند بايد عشقش را نيروي تيشه‌اي کند و از دل کوه سخت بيستون در آورد.

گيرم که تو بينديشي و بگوئي “بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد”. از بزرگيش هيچ نمي‌کاهد. دانست عشق چيست و آن را شعله راهش ساخت.

3 دیدگاه »

  احسان wrote @ دسامبر 14, 2007 at 8:35 ب.ظ

الان که دارم اولین یادداشت را برای این پست می نویسم. بالای «نظر شما» نوشته، «فعلا هیچ نظری نیست».
دارم می خندم و می گویم: «حالا هست»!
نفهمیدم بی ستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد یعنی چه!؟

  venouse wrote @ دسامبر 24, 2007 at 5:37 ب.ظ

يعني عشق سازنده ترين و مخربترين احساس دنياست !

  venouse wrote @ دسامبر 24, 2007 at 5:41 ب.ظ

كي تواند نقش شيرين از دل فرهاد شست ؟

نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>