مجنون، عشق را ندانست. کم کمش ندانست به چه کارش ميآيد. ديوانه بينوائي بيش نبود. همين بود که عاقبتش بيابانگردي شد و ناکامي.
فرهاد اما بزرگ بود و سزاوار عشقي اينچنين. آنقدر بزرگ بود که بداند بايد عشقش را نيروي تيشهاي کند و از دل کوه سخت بيستون در آورد.
گيرم که تو بينديشي و بگوئي “بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد”. از بزرگيش هيچ نميکاهد. دانست عشق چيست و آن را شعله راهش ساخت.
الان که دارم اولین یادداشت را برای این پست می نویسم. بالای «نظر شما» نوشته، «فعلا هیچ نظری نیست».
دارم می خندم و می گویم: «حالا هست»!
نفهمیدم بی ستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد یعنی چه!؟