تهران- وزرا مکاني معروف که اين روزها ارباب رجوع!! زياد دارد.
صف طويل و شلوغ خانوادههائي که آمدهاند دخترشان يا همسرشان را ببرند.
نقطه مشترک همه لباسهائيايست که همراه آوردهاند. يکي مانتو، يکي مقنعه…
به سيمايشان مينگرم. به تک تکشان خوب مينگرم. همه آدمهاي معمولي و ساده اين مملکتند، همه مردمند از آن تيپ مردم که توي کوچههاي شهر هر روزه ميبينيم، از آن تيپ مردم که همه هستيم.
جناب سردار رادان!، چقدر اين آدمها با آن آدمهائي که تو ترسيم کردي و ما نميشناختيمشان متفاوتند. چقدر اين آدمها با آن آدمها که سعي ميکردي به ما – همان مردم- بقبولاني که هستند و چنيناند و چنانند متفاوتند.
به آنها خوب مينگرم، خيلي چيزهاي مشترک باهم دارند: درد را ميتواني از چهرههاشان بخواني درد خيلي چيزها … و نفرت را ميتواني در لابهلاي خشمشان بيابي… يک چيز ديگر، هر لباسي که براي رضايتت مياورند مشکيست. تقارن تلخيست، رنگ رضايت تو رنگ دردشان است، اميدوارم روزي اجبار به آنجا نکشاندشان که رنگ رضايتشان رنگ درد تو باشد. اميدوارم و آرزومند، نه به خاطر تو، به خاطر خودشان، و به خاطر خيلي چيزهاي ديگر.
زیبا توصیف کردی…من هم امیدوارم!